⁷/
شیرینی و حلاوتِ اولین دیدار...
حالا واقعا میخوندم:
مثلا تو قبول کردی؛
کوله بارمو هم بستم!
مثلا من الان تویِ
راه کربوبلا هستم!
مثلا رسیدم دارم
زیارتنامه میخونم ...!
خاصترین لحظه امسال همینجا بود!
توی همین سفرِ ۸ روزه...❤️
#سال_صفر_دو_ ؛ #مآه
⁸/
از جذابیت های امسال، جاموندن توی بعضی از پاراگرافهای یه سری از کتابهاست!
-کتاب های آوینی
-پدر، عشق و پسر
-سقای آب و ادب
-مرد رویاها
-حانیه
-پاستیلهای بنفش
-آه
و ...
#سال_صفر_دو
⁹/
اولین روزی که دانشجو شدم!
بماند که دو هفته اول افسرده شدم...
چون دانشگاه و تشکلهای دانشجویی با ذهنیت من متفاوت بود و انگار خیلی آرمانی فکر میکردم...
خیلیییی همه چیز فرق داشت!
و واقعا مدرسه رو ترجیح میدادم به دانشگاه...!
و البته منی که اگه کلاسم ساعت ۵ تموم میشد، بابام از ربع ساعت قبل اونجا بود تا مبادا معطل شم، حالا اون دو هفته برای اولین بار در نبود طولانی مدت بابام به جهت ماموریتش باید خودم میرفتم دانشگاه!
و یک روز از شدت خستگی و دوست نداشتن فضای دانشگاه و تنهایی و دلتنگی برای بابام، از چهارراه تا خونه که پیاده میاومدم زدم زیر گریه!🚶🏻♀
هقققق....
#سال_صفر_دو ؛ #فکت
¹⁰/
و اما اون جلسه!
دقیقا تو اون روزا که کسی حرفمو نمیفهمید؛
پام به اون جلسه باز شد؛
جلسه با آقای حیدری
اون جلسه هم یه رزق بود حقیقتا!
#سال_صفر_دو
¹¹/
۷ اکتبر؛
روایت زیتون و روایت از قابها و قصههای فلسطین؛
و آرمان...!
#سال_صفر_دو ؛ #آرمان