16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب غزه، کودکانش آسوده خوابیدند!
دیشب بعد از ۱۹۰ شب، جنگندهای بر فرازآسمان غزه نبود!
#آرمان
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی ببینیم...
نصر من الله و فتح قریب🌱
#آرمان
بسمالله قاصمالجبارین...
روز عجیبیست...
در جایی حساس از تاریخ داریم نفس میکشیم، جوینیها و بلعمیها و بیهقیهای همروزگارمان بنویسند که درست در روزگاری که زنها و کودکان در غزه از گرسنگی و تشنگی و موشکباران مظلومانه شهید میشدند برای دوربینهای رسانههای جهان آفتزدن کاکتوسهای بیابانهای نوادا و لاغر شدن خانم ادل و دیر کردن لاکپشتهای تخم گذار در سواحل کاراییب ارزش خبری بیشتری داشت،
تاریخ قلمت بشکند اگر ننویسی اعراب جهان با سران استعمار و یهود رقص شمشیر میکردند و گیلاسهای شامپاین به هم میکوفتند
و شیرانی پارسی از ایران عزیز از نسل سلمان فارسی در عملیاتی منطقی عاقلانه و لبریز از شجاعت خواب را از چشم کفتارهای پوزه خونین صهیونیست ربودند و خاک سرزمینهایی را که بیش از هفتاد سال غصب کرده بودند را شخم زدند! خداقوت به سبزپوشان سرخاندیش... لبخند شهیدان حاج قاسم و ابومهدی مهندس و سیدرضی و طهرانی مقدم و حاج احمد از بهشت گوارای وجودتان...!
تبریک به هرکه دل در گرو این خاک دارد. ورای هر نگاه و اندیشه و نگرشی؛ تبریک به انسانیت! تبریک به جهان! انشاالله سلام به دنیای بدون اسراییل...
زنده باد ایرانی؛
جانم فدای ایران اسلامی🇮🇷
حامدعسکری
۲۶/۱/۱۴۰۳
#خرده_نوشتههای_بقیه ؛ #آرمان
آقای حاتمیکيا، بگذار كه با همين خطاب آغاز كنيم تا از نگاشتن باز نمانم. چرا كه اگر بخواهم آنگونه بخوانمت كه در دل به تو میانديشم ديگر جز آنكه نامت را بر زبان بياورم چيزی برای گفتن نمیماند.
دوست من، میدانم كه چه میكشی! خوب میدانم. اما تو كه در دامنه آتشفشان منزل گرفتهای بايد بدانی كه چگونه میتوان زير فوران آتش زيست. ما را خداوند برای زيستنی چنين به زمين آورده است چرا كه مرغ عشق ققنوس است كه در آتش میزيد نه آنكه رنگين كمان میپوشد و در بوستانهای عافيت، شكر میخورد و شكرشكنی میكند. مگر سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار آتش میتوان خريد؟
گفتم بازار آتش و به ياد كربلای پنج افتادم! كربلای پنج، چهار تن از دوستان من و تو بود. حسن هادی، رضا مرادی، ابوالقاسم بوذری و اميراسكندر يكهتاز كه تو او را ديده بودی كه چگونه در خون خويش فرو میغلتد. خون نيز همرنگ آتش است و همان سان فوران میكند. يادم هست كه حيرت شهادت يكهتاز تا آنگاه كه راز خون را كشف نكردی در تو فرو ننشست. در همان نخستين قدم هنوز فرصت فيلمبرداری نيافته سفير عشق سر رسيده بود و امير اسكندر يكهتاز را در برابر چشمان حيرتزده تو با خود برده بود با خود میگفتی. او كه هنوز فرصت انتخاب نيافته است؛ حال آنكه او پس از انتخاب روی به راه نهاده بود. من نمیدانستم و تو هم دريافتی. آن روزهای آخر، ديگر عصرها به خانه نمیرفت. میآمد و كنار من پشت ميز موويلا مینشست وحرف میزد. چيزی در درونش شكسته بود و مثل منتظران دل به اكنون نمیسپرد. فهميده بود كه در عالم رازی هست كه عقل به آن راه نمیبرد. فهميده بود كه ميان اين راز و آسمان، رابطهای هست. فهميده بود كه آدمها بر دو گونهاند. آنان كه با عقلشان میزيند و ديگرانی كه زيستشان با دل است چه بسيارند آنان و چه قليلند اينان! چه سهل است آنگونه زيستن و چه دشوار است اين گونه بودن!
بهشت ارزاني عقل انديشان، اما در عالم رازی هست كه جز به بهای خون فاش نمیشود. ظاهر عالم در سايه اسم ساتر و ستاره پرده بر اين راز كشيده است و پردهدار به شمشير میزند همه را. تا جز كشتگان راه عشق راهی به حريم اين حرم نيابند. تو خود به چشم خويش ديدی كه بهای ورود در اين حرم چيست. آنگاه تو خود را ميراثدار اميراسكندر يكهتاز يافتی و چنين بود.