eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب غزه، کودکانش آسوده خوابیدند! دیشب بعد از ۱۹۰ شب، جنگنده‌ای بر فرازآسمان غزه نبود!
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی ببینیم... نصر من الله و فتح قریب🌱
بسم‌الله قاصم‌الجبارین... روز عجیبی‌ست... در جایی حساس از تاریخ داریم نفس می‌کشیم، جوینی‌ها و بلعمی‌ها و بیهقی‌های هم‌روزگارمان بنویسند که درست در روزگاری که زن‌ها و کودکان در غزه از گرسنگی و تشنگی و موشکباران مظلومانه شهید می‌شدند برای دوربین‌های رسانه‌های جهان آفت‌زدن کاکتوس‌های بیابان‌های نوادا و لاغر شدن خانم ادل و دیر کردن لاکپشت‌های تخم گذار در سواحل کاراییب ارزش خبری بیشتری داشت، تاریخ قلمت بشکند اگر ننویسی اعراب جهان با سران استعمار و یهود رقص شمشیر می‌کردند و گیلاس‌های شامپاین به هم می‌کوفتند و شیرانی پارسی از ایران عزیز از نسل‌ سلمان فارسی در عملیاتی منطقی عاقلانه و لبریز از شجاعت خواب را از چشم کفتارهای پوزه خونین صهیونیست ربودند و خاک سرزمین‌هایی را که بیش از هفتاد سال غصب کرده بودند را شخم زدند! خداقوت به سبزپوشان سرخ‌اندیش... لبخند شهیدان حاج قاسم و ابومهدی مهندس و سیدرضی و طهرانی مقدم‌ و حاج احمد از بهشت گوارای وجودتان...! تبریک به هرکه دل در گرو این خاک دارد. ورای هر نگاه و اندیشه و نگرشی؛ تبریک به انسانیت! تبریک به جهان! ان‌شاالله سلام به دنیای بدون اسراییل... زنده باد ایرانی؛ جانم فدای ایران اسلامی🇮🇷 حامدعسکری ۲۶/۱/۱۴۰۳ ؛
این دکور امشب واقعا جذاب بود!
این هم از دستاورد امشب 🌚
فروردین هنوز تموم نشد؟😐🚶🏻‍♀
آقای حاتمی‌کيا، بگذار كه با همين خطاب آغاز كنيم تا از نگاشتن باز نمانم. چرا كه اگر بخواهم آنگونه بخوانمت كه در دل به تو می‌انديشم ديگر جز آنكه نامت را بر زبان بياورم چيزی برای گفتن نمی‌ماند. دوست من، می‌دانم كه چه می‌كشی! خوب می‌دانم. اما تو كه در دامنه آتشفشان منزل گرفته‌ای بايد بدانی كه چگونه می‌توان زير فوران آتش زيست. ما را خداوند برای زيستنی چنين به زمين آورده است چرا كه مرغ عشق ققنوس است كه در آتش می‌زيد نه آنكه رنگين كمان می‌پوشد و در بوستان‌های عافيت، شكر می‌خورد و شكرشكنی می‌كند. مگر سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار آتش می‌توان خريد؟
گفتم بازار آتش و به ياد كربلای پنج افتادم! كربلای پنج، چهار تن از دوستان من و تو بود. حسن هادی، رضا مرادی، ابوالقاسم بوذری و اميراسكندر يكه‌تاز كه تو او را ديده بودی كه چگونه در خون خويش فرو می‌غلتد. خون نيز همرنگ آتش است و همان سان فوران می‌كند. يادم هست كه حيرت شهادت يكه‌تاز تا آنگاه كه راز خون را كشف نكردی در تو فرو ننشست. در همان نخستين قدم هنوز فرصت فيلمبرداری نيافته سفير عشق سر رسيده بود و امير اسكندر يكه‌تاز را در برابر چشمان حيرت‌زده تو با خود برده بود با خود می‌گفتی. او كه هنوز فرصت انتخاب نيافته است؛ حال آنكه او پس از انتخاب روی به راه نهاده بود. من نمی‌دانستم و تو هم دريافتی. آن روزهای آخر، ديگر عصرها به خانه نمی‌رفت. می‌آمد و كنار من پشت ميز موويلا می‌نشست وحرف می‌زد. چيزی در درونش شكسته بود و مثل منتظران دل به اكنون نمی‌سپرد. فهميده بود كه در عالم رازی هست كه عقل به آن راه نمی‌برد. فهميده بود كه ميان اين راز و آسمان، رابطه‌ای هست. فهميده بود كه آدم‌ها بر دو گونه‌اند. آنان كه با عقل‌شان می‌زيند و ديگرانی كه زيستشان با دل است چه بسيارند آنان و چه قليلند اينان! چه سهل است آنگونه زيستن و چه دشوار است اين گونه بودن! بهشت ارزاني عقل انديشان، اما در عالم رازی هست كه جز به بهای خون فاش نمی‌شود. ظاهر عالم در سايه اسم ساتر و ستاره پرده بر اين راز كشيده است و پرده‌دار به شمشير می‌زند همه را. تا جز كشتگان راه عشق راهی به حريم اين حرم نيابند. تو خود به چشم خويش ديدی كه بهای ورود در اين حرم چيست. آنگاه تو خود را ميراث‌دار اميراسكندر يكه‌تاز يافتی و چنين بود.
اما دوران حاكميت عشق چه كوتاه بود. عصر خود سر رسيد و باب شهادت مسدود شد و باز هم عاشق و مجنون به دو مفهوم مترادف مبدل شدند. ديگر به هيچ ميزانی جز جنون، عاشق را از غير او تميز نمی‌توان ديد. چرا كه حقيقت دين در ظواهری مقبول عقل متعارف تنزل می‌يابد و عشق به اين ظواهر جای عشق حقيقی می‌نشيند. عادت، گورستان فرهنگ و ادب است و من در سفر حج به حق‌اليقين آزموده‌ام كه چگونه عشق ديوارهايی سنگی، جايگزين عشق خدا می‌شود و دينداران، حراست از ظواهر و عادات را با حراست از اصل دين اشتباه می‌گيرند. من در آن سفر ديده‌ام زاهدانی كه قرب را با ميزان طول سجود می‌سنجيدند. ديده‌ام كه چگونه ظاهر نماز هر چند در برابر ركن‌ يمانی، می‌تواند انسان را فرسنگ‌ها از باطن حقيقت دور كند. و در سفر حج حسرت كربلای پنج را خورده‌ام تا سجاده بر آتش بگسترم و گردن به شمشير پرده‌دار بسپارم و اگرنه. آنجا كه پرده‌دار حرم، حراميان آل سعودند، دست ما كی به حجر الاسود می‌رسد؟ و دريافتم كه چرا امام عشق حج را ناتمام گذاشت تا به جنگ بپردازد. دوست من، اكنون كه ديگر جنگی در ميان نيست كه سربازی و جانبازی، معيار دينداری باشد چگونه می‌توان دينداران را از غير آن‌ها تشخيص داد؟ تو ميراث‌دار اميراسكندر یكه‌تاز هستی و من بر اين شهادت می‌دهم. دو بار از كرخه تا راين،‌ را ديدم و هر دو بار از آغاز تا انجام گريستم. دلم می‌گريست اما عقلم گواهي می‌داد كه تو بر دامنه آتشفشان منزل گرفته‌ای. دلم می‌دانست كه تو بر حكم عشق گردن نهاده‌ای! به همين علت، از عادت متعارف فاصله گرفته‌ای. عقلم می‌پرسيد چگونه می‌توان در اين روزگار سر به حكم عشق سپرد؟ عقل من می‌گويد كه او موقع‌شناس نيست و دلم پاسخ می‌دهد نبايد هم چنين باشد؛ عقل می‌گويد ملاحظه عرف، حكم عقل است. دلم جواب می‌دهد. آخر او كه عاقل نيست، عقل اعتراض می‌كند او نبايد اين‌همه بی‌پروا باشد. دل می‌گويد: در نزد عاشقان، پروا رياكاری است. عقل پرخاش می‌كند: او هر چه را كه دردلش گذشته، صادقانه بر زبان آورده است. دلم جواب می‌دهد: هركس بايد خودش باشد نه ديگری. عقل می‌گويد اينكه ديوانگی است. و دلم تاييد می‌كند درست است. عقل از كوره به در می‌رود. او بسيجی را به مسلخ مظلوميتش كشانده است. و دلم جواب می‌دهد: روزگار چنين كرده است. مگر جبهه فاو را در آخرين روزهای جنگ از ياد برده‌ای. آن چشم‌های كور و چهره‌های تاول زده؟ مگر اين روزها اخبار شهر چرسكا به تو نمی‌رسد؟ عقل اعتراض می‌كند هر واقعيت تلخی را كه نمی‌توان گفت. و دل پاسخ می‌گويد هر واقعيتی را كه نمی‌توان به جرم تلخ بودن پنهان كرد. و عقل پيروزمندانه پس اذعان داری كه اين فيلم تلخ است؟ دوست من فيلم از كرخه تا راين تلخ است. به تلخی بمب‌های شيمايی، به تلخی از دست دادن فاو، به تلخي مظلوميت بسيجی، می‌خواهم بگويم كه تلخ است. اما ذليلانه نيست. اين تلخی، همچون تلخی شهادت شيرين است.
تو همواره پای در عرصه‌های خلاف عادت و غير متعارف نهاده‌ای. و اين است كه بسياری را از تو رنجانده است. تو با قلبت در جهان زندگی می‌کنی و همان طور هم كه زندگی می‌كنی، فيلم می‌سازی! پس به تو اعتراض كردن خطاست. چرا كه سرپای وجودت قلب است. و مگر جز اين هم راهی‌ برای هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زيستت عين هنرمندی است و هنرمندی‌ات عين زيستن! پس چگونه از تو می‌توان خواست كه از نفخ روح خويش در فيلم‌هايت ممانعت كنی؟ اين بار هم فيلم تو بيرون از قالب‌های متعارف موجوديت پيدا كرده است. چرا كه باز هم تو خودت را محاكات كرده‌ای و من می‌دانم كه روزگاری چنين چقدر دشوار است كه انسان خود را همان گونه كه هست نشان دهد. عادت و آداب عالم ظاهر تو را وا می‌دارند. كه خودت را پنهان كنی و من می‌دانم كه برای فردی چون تو مردن بهتر است از زيستنی چنين، هنر و فرهنگ در زير نقاب خفه می‌شوند و آنچه باقی می‌ماند، رياكاری است! يک رياكاری موجه. تو می‌خواسته‌ای كه جوابی سزاور به فيلم بدون دخترم هرگز داده باشی و ده‌ها فيلم ديگری كه از دينداران ايرانی، چهره‌ای پليد به نمايش می‌گذارند، و چنين كرده‌ای و خواه ناخواه انتخابی چنين، اقتضائات خاص خويش را به درون قصه فيلم كشانده است. پس سعيد بسيجی كه برای درمان چشم‌های خويش به آلمان فرستاده شده است؛ بايد خواهری مهاجر داشته باشد كه به مردی آلمانی شوهر كرده است. آندرياس مرد شريفی است اما بتی محمودی چنين نبود. قصه فيلم می‌بايست كه در تقابل سعید و خواهرش شكل بگيرد، يعنی خواهر سعيد می‌بايست ضد جنگ باد و سعيد يک بسيجی معتقد و چنين است. اگر بخواهيم كه عمق مظلوميت بسيجيان را در اين جنگ نابرابر بيان كنيم و پرده از ذات پليد سلاح های شيميايی برگيريم، می‌بايست كه سعيد در برابر عوارض شيميايی از پای درآيد. در حالی كه فرزندان تازه به دنيا آمده است كه چنين شده است و باز هم برايی آنكه اين تراژدی عجيب معنوی در عین حال طبيعت حيات انسانی را از كف ندهد می‌بايست كه سعيد را شدت غلبه رنج به شكايت بكشاند. اما باز هم به درگاه خدا، نه كس ديگر و برای آنكه اين تراژدی كامل شود می‌بايست كه همسر سعيد با آن چادر و مقنعه سياه به غرب رنگارنگ سفر كند و در پشت شيشه‌های قرنيطيه بيمارستان شاهد شهادت سعيد باشد كه اكنون ديگر آرامش خود را بازيافته است... و باز هم چنين شده است. هرگز قصد نداشتم كه نقد فيلم بنويسم و اگر ضرورتی در ميان نبود از نگاشتن همين چند جمله نيز پرهيز می‌کردم تو ميراث‌دار امير اسكندر يكه‌تاز هستی و من نمی‌دانم به تو چه بگويم؛ جز اينكه همين طور بمان! اگر چه می‌دانم زيستنی چنين كه تو داری، چقدر دشوار است و عجب جرأتی می‌خواهد!
نامه شهید آوینی به حاتمی‌کیا خوندنش یه رزق بود حقیقتا!❤️ ؛