افُقْ ...
تو مصداقِ عینیّتیافتهٔ «أَلاَ بِذِکْراللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»ی که صدایت هیچ؛ حتی دستت هم نمیلرزد.
چه باک از موجِ بَحـــر
آن را که باشد؛ نوح کِشتیبان…
- کافه رحیمی
#خرده_نوشتههای_بقیه
ما... ما... _ میدانی که ابراهیم _ به رفتنهای بیبازگشت مردان قبیله عادت داریم. ما بار نخستمان که نیست ابراهیم. بچه که نیستیم. ما طفلانمان را، یتیمانمان را بزرگ میکنیم؛ میپرورانیم؛ مرد میکنیم؛ برای رفتنهای بیبازگشت اصلا. بیخداحافظی حتی. شیرپسران طایفه ما، همه آرزوی رفتن دارند. پریدن. پیدا نشدن. ما _میبینی که ابراهیم_ بیتابی میکنیم اما جزع نه. ما این روزها را بلدیم. ما این شبها را مشق کردهایم. ما این وضعیت را نفس کشیدهایم. در پی قرنها رفتن بیبازگشت. بیخداحافظی حتی. ما بزرگمرد طایفه به مسجد فرستادهایم، فرق دو نیم تحویل گرفتهایم. ما زیباترین پسر رسول را به ساباط فرستادهایم، ران زخمی زهرآلود گرفتهایم. ما رعناترین جوان قبیله را به شط فرستادهایم، کمرخمیده و بیدست یافتهایمش. ما اشبهالناس به نبی را میان لشکر اشقیا فرستادهایم؛ بیبازگشت. ارباً اربا. نیافتهایمش. ما _ابراهیم_ کاملهمرد پنجاهوهفت ساله به گودال فرستادهایم... هیچ... هیچ... آه. بگو دختران بغض نکنند. بگو زنان چادر به چهره نکشند. ابراهیم بگو این کاور به تنهای سفیدپوش اینقدر دنبال پیکر نگردند. بگو دور شوند. بگو ما یاد بنیاسد میافتیم که شبانه دنبال زندهای یا پیکری میگشتند در نینوا برای بازگرداندن. شادی و غم ما، بلاتکلیفی ما، غمهای دستهجمعی ما جز به روضه و یاد بازنگشتههای طایفه آرام نمیشود. تو کاش اما که برگردی.
«مهدی مولایی»
#خرده_نوشتههای_بقیه
#دفترچه
¹/5
من همیشه دیر رسیدهام.
حتی دیر متولد شدهام. آنقدر دیر که نه امام را دیدهام، نه صبح ۱۴ خرداد و داغِ سنگین خبر را شنیدهام؛ نه جنگ دیدهام و در شادی و ناراحتیاش سهیم بودهام؛ نه روزهای انقلاب را دیدهام و نه آن روزها را زیستهام و توی مسجد محلهمان دویدهام برای گرفتن اعلامیه و پخش شبانهاش. من حتی ۸۸ و تاب و تبش را هم نفهمیدهام.
من همیشه دیر رسیدهام...
حتی آن روز سردِ دی را هم درست نفهمیدهام. مگر بچه کلاس نهمی چه میفهمد و چه درک میکند؟
من همیشه دیر رسیدهام! چون حتی روز انفجار گلزار هم آنجا نبودم و نفهمیدم چه شد! دیر رسیدم و هنوز که هنوز است؛ بار روایت آن روزها روی دوشم سنگینی میکند که ننوشتهام.
میپرسی این بار چه؟ باز هم دیر رسیدهای؟
راستش را بخواهی، نمیدانم...
هنوز در بُهتش هستم. هنوز وقتی چشمم میخورد به عکسش و لبخندش، باور نمیکنم که دیگر نیست! که دیگر از قاب اخبار نمیبینمش! که از صبح منتظر یک فرصت و خلوت هستم که بلکه بغضم بترکد، اما نیست! نشد! تازه نشستهام. تازه تنها شدهام. اما در همین تنهایی هم کلی کار نکرده دارم انگار... جمله آقا مدام توی ذهنم پلی میشود که:
رئیسی عزیز خستگی نمیشناخت!
شاید همین است که از صبح وقت نکردهام دست به قلم شوم، شاید همین است که نگذاشته لحظهای تنها شوم، شاید همین است که نگذاشته از زیر کار در بروم! شاید همین است که هنوز نمیفهمم باز هم دیر رسیدهام یا نه؟
اما این بار نمیخواهم دیر برسم! پس دست به قلم میشوم، شاید این بار به موقع برسم...