eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
ما... ما... _ میدانی که ابراهیم _ به رفتن‌های بی‌بازگشت مردان قبیله عادت داریم. ما بار نخست‌مان که نیست ابراهیم. بچه که نیستیم. ما طفلان‌مان را، یتیمان‌مان را بزرگ می‌کنیم؛ می‌پرورانیم؛ مرد می‌کنیم؛ برای رفتن‌های بی‌بازگشت اصلا. بی‌خداحافظی حتی. شیرپسران طایفه‌ ما، همه آرزوی رفتن دارند. پریدن. پیدا نشدن. ما _می‌بینی که ابراهیم_ بی‌تابی میکنیم اما جزع نه. ما این روزها را بلدیم. ما این شب‌ها را مشق کرده‌ایم. ما این وضعیت را نفس کشیده‌ایم. در پی قرن‌ها رفتن بی‌بازگشت. بی‌خداحافظی حتی. ما بزرگ‌مرد طایفه به مسجد فرستاده‌ایم، فرق دو نیم تحویل گرفته‌ایم. ما زیباترین پسر رسول را به ساباط فرستاده‌ایم، ران زخمی زهرآلود گرفته‌ایم. ما رعناترین جوان قبیله را به شط فرستاده‌ایم، کمرخمیده و بی‌دست یافته‌ایمش. ما اشبه‌الناس به نبی را میان لشکر اشقیا فرستاده‌ایم؛ بی‌بازگشت. ارباً اربا. نیافته‌ایمش. ما _ابراهیم_ کامله‌مرد پنجاه‌و‌هفت ساله به گودال فرستاده‌ایم... هیچ... هیچ... آه. بگو دختران بغض نکنند. بگو زنان چادر به‌ چهره نکشند. ابراهیم بگو این کاور به تن‌های سفیدپوش اینقدر دنبال پیکر نگردند. بگو دور شوند. بگو ما یاد بنی‌اسد می‌افتیم که شبانه دنبال زنده‌ای یا پیکری می‌گشتند در نینوا برای بازگرداندن. شادی و غم ما، بلاتکلیفی ما، غم‌های دسته‌جمعی‌ ما جز به روضه و یاد بازنگشته‌های طایفه آرام نمی‌شود. تو کاش اما که برگردی. «مهدی مولایی»
در عالم؛ رازی‌‌ست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود!
¹/5 من همیشه دیر رسیده‌ام. حتی دیر متولد شده‌ام. آنقدر دیر که نه امام را دیده‌ام، نه صبح ۱۴ خرداد و داغِ سنگین خبر را شنیده‌ام؛ نه جنگ دیده‌ام و در شادی و ناراحتی‌اش سهیم بوده‌ام؛ نه روزهای انقلاب را دیده‌ام و نه آن روزها را زیسته‌ام و توی مسجد محله‌مان دویده‌ام برای گرفتن اعلامیه و پخش شبانه‌اش. من حتی ۸۸ و تاب و تبش را هم نفهمیده‌ام. من همیشه دیر رسیده‌ام... حتی آن روز سردِ دی را هم درست نفهمیده‌ام. مگر بچه کلاس نهمی چه می‌فهمد و چه درک می‌کند؟ من همیشه دیر رسیده‌ام! چون حتی روز انفجار گلزار هم آنجا نبودم و نفهمیدم چه شد! دیر رسیدم و هنوز که هنوز است؛ بار روایت آن‌ روزها روی دوشم سنگینی می‌کند که ننوشته‌‌ام. می‌پرسی این بار چه؟ باز هم دیر رسیده‌ای؟ راستش را بخواهی، نمی‌دانم... هنوز در بُهت‌ش هستم. هنوز وقتی چشمم می‌خورد به عکسش و لبخندش، باور نمی‌کنم که دیگر نیست! که دیگر از قاب اخبار نمی‌بینمش! که از صبح منتظر یک فرصت و خلوت هستم که بلکه بغضم بترکد، اما نیست! نشد! تازه نشسته‌ام. تازه تنها شده‌ام. اما در همین تنهایی هم کلی کار نکرده دارم انگار... جمله آقا مدام توی ذهنم پلی می‌شود که: رئیسی عزیز خستگی نمی‌شناخت! شاید همین است که از صبح وقت نکرده‌ام دست به قلم شوم، شاید همین است که نگذاشته لحظه‌ای تنها شوم، شاید همین است که نگذاشته از زیر کار در بروم! شاید همین است که هنوز نمی‌فهمم باز هم دیر رسیده‌ام یا نه؟ اما این بار نمی‌خواهم دیر برسم! پس دست به قلم می‌شوم، شاید این بار به موقع برسم...
²/5 (من یک ایرانی‌ام!) رفقایم می‌دانند، من عاشقِ تاریخ خواندن و دیدن و شنیدن هستم! تاریخ را زیاد ورق زده‌ام. رستم را خوانده‌ام و توی بیت‌های شاهنامه تصورش کرده‌ام. ستارخان و باقرخان خوانده‌ام و روزهای زیست‌شان را توی ذهنم فیلم کرده‌ام و چندین بار برای خودم پخش کرده‌ام. پای تاریخ معاصر که وسط می‌آید بیشتر رگ گردنم‌ باد می‌کند. که بیشتر آن را چشیده‌ام. من بهشتی خوانده‌ام و پای مستند یک ملت زار زده‌ام. توی لحظه‌ی بغض امام که می‌گوید: «بهشتی یک ملت بود.» جامانده‌ام. توی روزهای مرگ بر بهشتی گفتن‌ها، کنار همان آدم‌ها ایستاده‌ام و دلم گرفته است از این همه نامردی. صدای انفجار دفتر حزب را شنیده‌ام و قلبم ترکیده است با این روایت که گفت: «بهشتی لحظات آخر گفته است: برادرها، من بوی بهشت را احساس می‌کنم.» من تشییع او را تصور کرده‌ام و دیده‌ام مردمی را که با دست لرزان و سر پایین آمده‌اند تا از شهید‌شان عذرخواهی کنند. من ۸ شهریور را دیده‌ام که بغض ملتی ترکیده است که آن‌ روزها داغ فراوان دیده و با آمدن رجایی دلش قرص‌تر شده که درست می‌شود این روزها و هنوز ۲۸ روز نگذشته باز دلشان لرزیده! گفته بودم قبل‌تر که من همیشه دیر رسیده‌ام. که همیشه قصه‌ها را از کتاب تاریخ ورق زده‌ام و خوانده‌ام. اما حالا، آن نقطه‌ای ایستاده‌ام که می‌گوید: تاریخ تکرار میشود. روزهای انقلاب، تکرار شده است در تمامِ مدرسه‌انقلاب‌هایی که با بچه‌ها کف مدرسه زده‌ایم. سربند بستن‌ها و پخش شدن نوای ای‌لشکر‌صاحب‌زمان‌آماده‌باشِ روزهای جنگ، تکرار شده است در اخبار غزه و شادی آن شب وعده صادق. شهید آوردن‌ها و حجله زدن‌های تاریخ، تکرار شده است در انفجار آن روز کرمان. روزهای فتنه ۸۸، تکرار شده است در آن روزهای هزار و چهارصد و یک. سیاه شدن زمین از آدم‌هایی که آمده بودند تا امامشان را بدرقه کنند، تکرار شده است در سیاه شدن کوه‌های صاحب‌الزمان کرمان از غلغله‌ی آدم‌ها بعد از ۱۳ دی! نگوییم دیگر که تاریخ تکرار می‌شود در شب و روز نداشتن آدم‌ حسابی‌های این خاک و لبخند به لب بودن همت و باکری و باقری در اوج خستگی! نگوییم دیگر که تاریخ تکرار می‌شود در طعنه زدن‌ها و مرگ بر بهشتی گفتن‌ها! نگویم دیگر که تاریخ تکرار می‌شود در وقتی که بهشتی شهید شد، تازه فهمیدیم که چقدر دوست‌ش داشتیم و چقدر خوب‌تر از آن بوده که در ذهن ما بوده! نگوییم که تاریخ تکرار می‌شود در قرص شدن دل مردم با آمدن رجایی! و نگوییم که تاریخ تکرار می‌شود در لرزیدن دل مردم با رفتن زود هنگام رجایی! کنایه فهم‌ها متوجه می‌شوند چه می‌گویم! آری! تاریخ تکرار می‌شود که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا!» تاریخ تکرار می‌شود که ما عزیزهای زیادی را بدرقه کرده‌ایم و پشت سرشان آب ریخته‌ایم که برگردند؛ اما برنگشتند و چشم انتظار برگشت‌شان بوده‌ایم! که یک سحر بزرگ مرد قبیلمه‌مان را بدرقه مسجد کرده‌ایم و فرق دو نیم تحویل گرفته‌ایم. که ما عزیزمان را بدرقه حج کرده‌ایم و اربا اربا و بی‌سر در نینوا تحویل گرفته‌ایم. که ما مسافرمان را بعد چهل سال غربت و هجرت بدرقه کرده‌ایم و در فرودگاه بغداد تحویل گرفته‌ایم. تاریخ تکرار می‌شود که حالا ما باز هم آماده می‌شویم که عزیز سفر کرده‌مان را بعد یک شب دلواپسی تحویل بگیریم و او ما را بدرقه کند. که گفت: پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند؛ اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند. حالا که شما از بالا ایستاده‌اید و نگاه می‌کنید، دیدید که چقدر دوست‌تان داریم؟ دیدید که تازه فهمیده‌ایم از همان روز اول دوستتان داشته‌ایم؟ دیدید دعای مادرها را؟ دیدید اخبار خواندن‌های پدرها را که یک جایی هم یواشکی و غیر یواشکی گفته‌اند که دلخورند و حالا دعا می‌خواندند که سالم برگردید؟ راستش من یک ایرانی‌ام که لای این سطرهای تاریخ زیسته‌ام و بزرگ شده‌ام. من یک ایرانی‌ام که عکس‌های شما را در بین مردم ورق می‌زنم و نشان بقیه می‌دهم که بگویم شعار نبوده حرف‌هایتان، که بگویم شعار نبوده در بین مردم بودنتان، که بگویم شعار نبوده خدمتتان، که بگویم شما رییس‌جمهور بودید. شما برای همه بودید! برای همه ...