³/5
(من یک نوجوانم!)
آن روزها نفس کم آورده بودیم. نه اینکه ناامید شویم. نه اینکه خسته شده باشیم. نههه!
کوهنوردها میدانند. به قله که نزدیک میشوی، نفس کم میآوری. حالا ماهم در روزهای به قله نزدیک شدن بودیم.
میدانی، کنکوری بودیم و روزهای سخت پاییزِ هزار و چهارصد و یک سپری میشد. همان روزها که یک شبه رفیق و بغل دستیمان دیگر جواب سلاممان را نمیداد و راه کج میکرد که چشم توی چشم نشویم. همان روزها که دلمان گرفته بود از آدم بزرگها که در نگاهشان انگار ما دهه هشتادیها از مریخ آمدهایم و آدم فضایی هستیم و کسی نمیتواند با ما صحبت کند و زبان ما را بفهمد. درست وسط آن روزها بود که خبر آمد باید راهی تهران شویم. که سفر خبر میداد از دیدن کسی که با بقیه آدم بزرگها فرق میکند و قرار است برخلاف آدم بزرگها، زبان ما را بفهمد و رویمان حساب باز کند و وسط آن روزهای سخت، ماموریت دهد که بروید و جایگاه ایران را در نظم جدید جهانی پیدا کنید که آینده برای شماست و فتح قله به دست شما! دیدار با مردی بود که از فراسوی باور ما میآمد. دیدار شیرین و دلپسند بود. که یک نفر ما را آدم حساب کرده و برچسب آدم فضایی رویمان نزده! اما از دیدار که برگشتیم باز خبر آمد. خبر آمد که قرار است برویم پیش شخص دوم مملکت و او هم ما را آدم حساب کند و برایش حرف بزنیم و برایمان حرف بزند. بهانه دیدارمان راهیان پیشرفت بود. سفارش کرده بود که داشتههایمان را از نزدیک ببینیم و لمس کنیم. که دیگر فقط توی تیتر خبرها داشتههایمان را نبینیم. بلکه با دستهایمان حسشان کنیم و آدمهای سهیم در این داشتهها را از نزدیک ببینیم. اما آخرین برنامه دیدن خودش بود. حرف زدن با خودش بود. نماز بود. ما منتظر امام جماعت بودیم. امام جماعت آمد. آشنا بود. من از ۱۰۰۰ کیلومتر آن طرفتر فقط توی قاب اخبار شبکه یک و دو دیده بودم او را. اما حالا من چند قدمی او بودم. سلام کرد و سلام کردیم. پشت سرش نماز خواندیم. ثانیه به ثانیه آن روز را یادم است. من یک نوجوانم. یک نوجوان که شما آمده بودید در چند قدمی او و هم قد شده بودید با او که بشنویدش؛ که گوش شوید برای درددلش؛ که بگویید پدر، حواسش به دخترش است؛ که حرف بزنید و حرف بزنیم؛ که از آینده بگویید و از امید؛ که ماموریت دهید و بگویید دیگر باید آستینها را بالا بزنید و خودتان در این پیشرفتها سهیم شوید.
من یک نوجوانم که شما در روزهای بحران زده من، در روزهای درک نشدن، در روزهای برچسب آدم فضایی بودن زدن آدم بزرگها، آمدید که ببینیم پدر، ما را هم در تصمیمات خانه سهیم کرده و دیگر روی ما حساب باز کرده و نظرمان را میپرسد. شما آمدید که راهمان را محکمتر کنیم برای فتح قله!
و حالا من همان نوجوانم که عکسهای آن روز جمعه را ورق میزند و نشان بقیه میدهد که بگوید من هم او را دیدم! که به همه بگوید او مردِ مرد بود. که بگوید او پدر بود برای دختر نوجوانش! که بگوید او رئیس جمهور بود. او برای همه بود! برای همه ...
⁴/5
(من یک نویسندهام.)
این روزها سعی میکنم در کلمات گم بشوم. به نویسندهها فکر میکنم. به نوشتههایشان. که سال هاست که نیستند اما هستند. من این روزها زیاد به کلمات فکر میکنم که زندهاند تا ابد. راستش من همیشه از نوشتن و نویسنده بودن فراری بودهام. اما یک جایی خدا من را نشاند پای کلماتِ حامد عسکری و غرق کرد مرا در کلماتش و کلماتش را زد توی گوشم که حجت تمام کند «نون، والقلم و ما یسطرون!»
که به خودم بفهماند نوشتن مقدس است! و خوشبختترین آدم جهان، مشغول این امر مقدس! همانجا بود که از ته دل خواستم نوشتن را! خواستم برکت کردن قلمم را! خواستم یاد گرفتن این مقدس را! که کلمه مقدس است و نمیشود آنگونه که بخواهی خرجش کنی! که به قول حامد عسکری، کلمه باید دم بکشد! من میخواهم که یک نویسنده باشم. دارم تمرین میکنم. اما میدانی... همین که خبر را شنیدم، اولین چیزی که در ذهنم گذشت، سفر نیویورک بود. حاشیه نویسی حامد عسکری از آن سفر بود. حدس میزنم که حامد عسکری با این خبر چه حالی شده! که چه دیده از آن روزها و چه شنیده از آن روزها! که تا امروز تصمیم داشته چه بگوید از آن روزها و از امروز چه تصمیمی دارد که بگوید از آن روزها!
کانالش را چک میکنم. پیامش را میبینم: (حالا باید بنشینم سر حوصله و با انگشتهایی لرزان و دردناک توی درایو دی پوشهی نیویورک را باز کنم، متن را بازخوانی کنم، مرور کنم و قبل از اسم شما و امیرعبداللهیان و سیدموسوی به اقتضای متن، کلمهی شهید را اضافه کنم... دروغ چرا؟!
در خواب هم نمیدیدم پنج روز با سه شهید همسفر باشم... خدایا کمکم کن...)
چه میدانی که یک روز این طوری اخبار بهم بریزد و یک روز آدمهایی که از نزدیک دیدهای را پشت اسمشان شهید بچسبانی! که خدا بزند زیر گوشت و بگوید شهادت همینقدر نزدیک است! فقط رندی میخواهد!
که یک روز تو عادل را دیده باشی و بارها پای روضههایش اشک ریخته باشی و حالا باید بگویی شهید عادل رضایی! و یک روز هم تو رئیسی را از نزدیک دیدهای و با او حرف زدهای و حتی بعضی هم با او سفر رفتهاند و حالا باید بگویی شهید رئیسی!
خودمانیم؛
شهادت رندی میخواهد، عاقبت بخیری رندی میخواهد.
باز هم عکسهای تان را ورق میزنم و به همه میگویم من این شهید را دیدهام. میگویم این روزها دیگر مثل قبل، از شهدا فقط تصویرهایشان را نیست که دیده باشم. بلکه خودشان راهم دیدهام. که به همه بگویم او رئیس جمهور بود. او برای همه بود! برای همه ...
⁵/5
(من باید روایت کنم!)
چند وقتیست که گره خوردهام به روایت. دوربین دست گرفتهام که روایت کنم. قلم دست گرفتام که روایت کنم. خودمانیم. چند وقتیست که گم شدهام. بحران ۱۹ سالگی است یا چه، نمیدانم؟! دنبال راه میگردم. دنبال مسیر میگردم. دارم از روزهای نوجوانی گذر میکنم و به جوانی وارد میشوم. انگار شانهام دارد جوش میزند که بال در بیاورد و خبر دهد که دارم بزرگ میشوم. توی این روزهای گمشدگی روایت میخوانم و تنها راهی که یافتهام روایت کردن است. که انگار مسیر پیدا شده من، روایت کردن شده است. اما گفتم که! من همیشه دیر رسیدهام. دیر رسیدهام برای روایت کردن! من نبودم که بهشتی را، امام را، روزهای انقلاب را، ۸ سال جنگ را، روزهای فتنه ۸۸ را، حاج قاسم را روایت کنم! حتی من انفجار گلزار را هم که بودم، اما نبودم! دیر رسیدم! نتوانستم! ننوشتم! هنوز بار ننوشتن آن روزها سنگینی میکند! هنوز عکسها و فیلمهای خام آن روزها گالری گوشیام را پر کرده است و هربار که میبینمشان، رد میکنم بلکه یقهام را نگیرد. من نیت کردم روایت کردن را! پس نخواهید که وقتی خبر سقوط بالگرد را میشنوم، توی ذهنم پخش نشود که کاش بودم آنجا و ۲۴ ساعت پایانی را ضبط میکردم. که غصه نخورم که اخبار را بالا و پایین میکنم، نه عکسی ببینم و نه حرفی بشنوم و نه چیزی بدانم از آن لحظات آخر ...
نخواهید از من که غصهام نگیرد که باز هم دیر رسیدهام و باز هم دوربینها کم کاری کردند برای ثبت لحظات!
درد دارم، غصه دارم، میترسم، دست و پایم را گم کردهام! میپرسید چرا؟ جواب میدهم که تاریخ، برای ما از رجایی گفته و نکند ما نتوانیم از شما و راهِ شما و خدمت شما به تاریخ بگوییم؟ نکند که کم بگذاریم؟ نکند که نامردی کنیم و بیشتر و کمترش کنیم!
این چند ساعت که گذشته، هروقت که آمدم یک جا بنشینم که بغضم را رها کنم، "نه" گفتهام که مبادا راه شما قطع شود! که شما یاد دادید به ما که چگونه مردن را! که یاد دادید برای انقلاب اسلامی مردن را! که یاد دادید کار کردن و نق نزدن را! که یاد دادید حرکت در شرایط انحصار را!
من بار روایت کردن روی دوشم است. که به همه بگویم شما رییسجمهورید! شما برای همه بودید! برای همه...
اما خودمانیم! من هم دوست دارم مثل شما و بهشتی و رجایی و حاج قاسم و ستارخان و باقر خان و رستم و ... بشوم: «ای پرچمت ما را کفن ...!»
خودمانیم؛
من دوست دارم این بار به موقع برسم!
تکمله:
عکس ستارخان و باقرخان را که ببینی؛ عکس بهشتی و رفقایش را که ببینی؛ عکس حاج قاسم را که ببینی؛ آدم هایی را اطرافشان میبینی، که کمتر توی چشماند! که کمتر چشممان رویشان زوم میشود! که سختتر پورجعفری را توی عکس حاج قاسم میبینی! که کمتر باقی ۷۲ شهید دفتر حزب را میشناسی! که کمتر اسم یاران ستارخان و باقرخان را شنیدهای!
آدمهای معمولی همان آدمهایی هستند که توی عکسهای تاریخی یا اصلا نیستند یا اگر باشند آن عقبها کمرنگ و بیرنگ افتادهاند.
خدا صبر دهد به دل خانوادهی همهی شهدای آن بالگرد!
پ.ن:
ادای دینی بود به این روزها...!
زیستم را از این سه سال از دید یک ایرانی، یک نوجوان، نویسنده و راوی نوشتهام!
البته که من نویسنده نیستم و دارم تمرین میکنم برای استفاده از کلمات و راوی هم نیستم و ماموریت دارم روایت کردن را!
زیاده گویی کردم و طلب حلالیت ❤️
و در آخر اگر دوست داشتید، در ثواب نشرش شریک باشید ((:🌱 (بی اسم و با اسم هم فرقی نمیکند!)
#دفترچه
اگر هم نکته و نقدی بود من درخدمتم برای شنیدن ((:🤍
پیوی:
@CHERICKY313
ناشناس:
https://harfeto.timefriend.net/17162343053608
رفته بود آب بیاورد ...
من که صبح گوشی ام را از شارژ می کشیدم و تا غروب یا وقت خواب شارژ داشت؛ من که هفته ای یک بسته اینترنت می خریدم و کفافم را می داد؛ از دیروز حوالی ساعت 4 تا الان، سه بار گوشی شارژ کرده ام و دو بار بسته اینترنت خریده ام... ذره های شارژم... ذره های اینترنتم... ذره های وجودم دیروز تحلیل می رفت و تمام می شد در پی پیدا کردنش.
در طول این چند ساعتی که بالگرد آقای رئیس جمهور گم شده بود من گیج و منگ بودم، هرچه کانال خبری بود عضو شدم، به هرکس می شناختم زنگ زدم و هیچ.
دقیقا هیچ....!
یک مرضی دارم که وقتی اتفاقی مهیب این گونه و از این دست رخ می دهد توی کله ام می جورم می گردم ببینم کجای قصه حاضر، با کدام کاشی تاریخ هم گُل است و انطباقی کم و بیش دارد و حیرتا که در این رفتن با این حجم مهابت و غریبی چند انطباق عجیب یافتم و این گزاره هزار بار در ذهنم تداعی شد که تاریخ تکرار می شود. هر باری تازه تر و عجیب تر، آقای رئیس جمهور در جنگل خاطره شد؛ در سرما و باران و این خاطره شدن در جنگل، من را یاد میرزا یونس سوخته سرایی یا همان میرزا کوچک خان انداخت که غریب و خسته و تنها، لحظات آخرش را با خدای خویش تنها بود و به آغوشش پر کشید. قدر دیدن و شکر دیدن محرک عجیبی است ؛ وقتی لیوان آب خنکی دست تشنه ای می دهی اگر تشکر کند و خدا پدربیامرزی برایت بخواهد؛ جگر تو هم خنک خواهد شد و اگر لیوان آب را که سر کشید طعن و لغز و لیچار بارت کند دلت می شکند و ممکن است اگر دوباره خواست، درنگ و تعلل کنی...
درست عین امیرکبیر که رفاه و آسایش و کمال می خواست و طعنه می شنید و برایش حرف می ساختند. سید ابراهیم رئیسی را با طعنه زخم آجین کردند و انگار این زخم ها مصمم ترش می کرد برای خدمت. هر پنجشنبه و جمعه سفر استانی و رویارویی نفس به نفسش با مردم دور افتاده ترین نقاط کشور را تا پیش از این در کمتر رئیس جمهوری دیده بودیم. مردمی که تا قبل از دیدنش حتی یک بخشدار هم سرسراغی ازشان نگرفته بود؛ درددل با رئیس جمهور برایشان یک رؤیا بود. اینکه تقریبا هر روز در بمباران تهمت و طعنه و تکه باشی و باز از پا نیفتی و همه حرف ها را ندیده بگیری و کارت را بکنی.
باد حرف ها را می برد و این ذات عمل است که می ماند و مثل خورشید جاودان است، خیلی دوست دارم در قیامت رویارویی آنهایی که شش کلاسه بودنش را، تهمت جلاد بودنش را و طعنه ناکارآمدی اش را در دهان آشنا و بیگانه انداختند با او ببینم و نظاره گر باشم.
آقای رئیس جمهور رفته بود روی نقطه صفر مرزی سد افتتاح کند و برای مردمانش آب بیاورد. رفته بود آب بیاورد و غبار شد. حالا شما خودتان می فهمید اینجای متنم با کدام کاشی سرخ از تاریخ انطباق دارد. خودتان روضه سقا بخوانید من رمقی برای روضه خواندن ندارم....
- حامد عسکری
#خرده_نوشتههای_بقیه
همه نگران بغض دم «اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا»ی آقا بودند ابراهیم. همه نگران بودند. همه از دیشب میگفتند دعاکنید آقا سرنماز بغض نکند یکهو. در لحظه این فراز، همه بلند گریه کردند، تمام صفهای قامت بسته پشت شانههای آقا. صفهای توی خیابان. همه بلند گریه کردند که بغض آقا توی صدای جمعیت گم شود. آقا اما بغض نکرد ابراهیم. در تکرار دوم و سوم هم همه مویه سر دادند. میلیونها گریه بلند، برای شنیده نشدن یک بغض آرام؛ آقا اما بغض نکرد ابراهیم. هیچ شانههایش نلرزید. کوه انگار. مشکی هم نپوشید حتی. و بر تابوت شما کمر خم نکرد حتی برای بوسهای یا فاتحهای. رفت و توی دفتر شخصیاش نشست به دیدارهای سران و سرسلامتیهای همسایهها. آقا حواسش هست ابراهیم. مراقب است که توی دل ما خالی نشود. بچهها را بغل میکند. به آدمبزرگها میگوید هیچ نگران نباشید. خللی پیش نمیآید. سکنات او آراممان میکند. ابراهیم تو توی دامن کوهها گم شدی، و ما تکیه بر کوهی دادهایم این داغ را. حالمان خوب است، کوهمان استوار هنوز. نگران ما نباش.
«مهدی مولایی»
#خرده_نوشتههای_بقیه
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغض و آه...
سفر بخیر آقای رئیس جمهور!
- حامد عسکری