⁵/5
(من باید روایت کنم!)
چند وقتیست که گره خوردهام به روایت. دوربین دست گرفتهام که روایت کنم. قلم دست گرفتام که روایت کنم. خودمانیم. چند وقتیست که گم شدهام. بحران ۱۹ سالگی است یا چه، نمیدانم؟! دنبال راه میگردم. دنبال مسیر میگردم. دارم از روزهای نوجوانی گذر میکنم و به جوانی وارد میشوم. انگار شانهام دارد جوش میزند که بال در بیاورد و خبر دهد که دارم بزرگ میشوم. توی این روزهای گمشدگی روایت میخوانم و تنها راهی که یافتهام روایت کردن است. که انگار مسیر پیدا شده من، روایت کردن شده است. اما گفتم که! من همیشه دیر رسیدهام. دیر رسیدهام برای روایت کردن! من نبودم که بهشتی را، امام را، روزهای انقلاب را، ۸ سال جنگ را، روزهای فتنه ۸۸ را، حاج قاسم را روایت کنم! حتی من انفجار گلزار را هم که بودم، اما نبودم! دیر رسیدم! نتوانستم! ننوشتم! هنوز بار ننوشتن آن روزها سنگینی میکند! هنوز عکسها و فیلمهای خام آن روزها گالری گوشیام را پر کرده است و هربار که میبینمشان، رد میکنم بلکه یقهام را نگیرد. من نیت کردم روایت کردن را! پس نخواهید که وقتی خبر سقوط بالگرد را میشنوم، توی ذهنم پخش نشود که کاش بودم آنجا و ۲۴ ساعت پایانی را ضبط میکردم. که غصه نخورم که اخبار را بالا و پایین میکنم، نه عکسی ببینم و نه حرفی بشنوم و نه چیزی بدانم از آن لحظات آخر ...
نخواهید از من که غصهام نگیرد که باز هم دیر رسیدهام و باز هم دوربینها کم کاری کردند برای ثبت لحظات!
درد دارم، غصه دارم، میترسم، دست و پایم را گم کردهام! میپرسید چرا؟ جواب میدهم که تاریخ، برای ما از رجایی گفته و نکند ما نتوانیم از شما و راهِ شما و خدمت شما به تاریخ بگوییم؟ نکند که کم بگذاریم؟ نکند که نامردی کنیم و بیشتر و کمترش کنیم!
این چند ساعت که گذشته، هروقت که آمدم یک جا بنشینم که بغضم را رها کنم، "نه" گفتهام که مبادا راه شما قطع شود! که شما یاد دادید به ما که چگونه مردن را! که یاد دادید برای انقلاب اسلامی مردن را! که یاد دادید کار کردن و نق نزدن را! که یاد دادید حرکت در شرایط انحصار را!
من بار روایت کردن روی دوشم است. که به همه بگویم شما رییسجمهورید! شما برای همه بودید! برای همه...
اما خودمانیم! من هم دوست دارم مثل شما و بهشتی و رجایی و حاج قاسم و ستارخان و باقر خان و رستم و ... بشوم: «ای پرچمت ما را کفن ...!»
خودمانیم؛
من دوست دارم این بار به موقع برسم!
تکمله:
عکس ستارخان و باقرخان را که ببینی؛ عکس بهشتی و رفقایش را که ببینی؛ عکس حاج قاسم را که ببینی؛ آدم هایی را اطرافشان میبینی، که کمتر توی چشماند! که کمتر چشممان رویشان زوم میشود! که سختتر پورجعفری را توی عکس حاج قاسم میبینی! که کمتر باقی ۷۲ شهید دفتر حزب را میشناسی! که کمتر اسم یاران ستارخان و باقرخان را شنیدهای!
آدمهای معمولی همان آدمهایی هستند که توی عکسهای تاریخی یا اصلا نیستند یا اگر باشند آن عقبها کمرنگ و بیرنگ افتادهاند.
خدا صبر دهد به دل خانوادهی همهی شهدای آن بالگرد!
پ.ن:
ادای دینی بود به این روزها...!
زیستم را از این سه سال از دید یک ایرانی، یک نوجوان، نویسنده و راوی نوشتهام!
البته که من نویسنده نیستم و دارم تمرین میکنم برای استفاده از کلمات و راوی هم نیستم و ماموریت دارم روایت کردن را!
زیاده گویی کردم و طلب حلالیت ❤️
و در آخر اگر دوست داشتید، در ثواب نشرش شریک باشید ((:🌱 (بی اسم و با اسم هم فرقی نمیکند!)
#دفترچه
اگر هم نکته و نقدی بود من درخدمتم برای شنیدن ((:🤍
پیوی:
@CHERICKY313
ناشناس:
https://harfeto.timefriend.net/17162343053608
رفته بود آب بیاورد ...
من که صبح گوشی ام را از شارژ می کشیدم و تا غروب یا وقت خواب شارژ داشت؛ من که هفته ای یک بسته اینترنت می خریدم و کفافم را می داد؛ از دیروز حوالی ساعت 4 تا الان، سه بار گوشی شارژ کرده ام و دو بار بسته اینترنت خریده ام... ذره های شارژم... ذره های اینترنتم... ذره های وجودم دیروز تحلیل می رفت و تمام می شد در پی پیدا کردنش.
در طول این چند ساعتی که بالگرد آقای رئیس جمهور گم شده بود من گیج و منگ بودم، هرچه کانال خبری بود عضو شدم، به هرکس می شناختم زنگ زدم و هیچ.
دقیقا هیچ....!
یک مرضی دارم که وقتی اتفاقی مهیب این گونه و از این دست رخ می دهد توی کله ام می جورم می گردم ببینم کجای قصه حاضر، با کدام کاشی تاریخ هم گُل است و انطباقی کم و بیش دارد و حیرتا که در این رفتن با این حجم مهابت و غریبی چند انطباق عجیب یافتم و این گزاره هزار بار در ذهنم تداعی شد که تاریخ تکرار می شود. هر باری تازه تر و عجیب تر، آقای رئیس جمهور در جنگل خاطره شد؛ در سرما و باران و این خاطره شدن در جنگل، من را یاد میرزا یونس سوخته سرایی یا همان میرزا کوچک خان انداخت که غریب و خسته و تنها، لحظات آخرش را با خدای خویش تنها بود و به آغوشش پر کشید. قدر دیدن و شکر دیدن محرک عجیبی است ؛ وقتی لیوان آب خنکی دست تشنه ای می دهی اگر تشکر کند و خدا پدربیامرزی برایت بخواهد؛ جگر تو هم خنک خواهد شد و اگر لیوان آب را که سر کشید طعن و لغز و لیچار بارت کند دلت می شکند و ممکن است اگر دوباره خواست، درنگ و تعلل کنی...
درست عین امیرکبیر که رفاه و آسایش و کمال می خواست و طعنه می شنید و برایش حرف می ساختند. سید ابراهیم رئیسی را با طعنه زخم آجین کردند و انگار این زخم ها مصمم ترش می کرد برای خدمت. هر پنجشنبه و جمعه سفر استانی و رویارویی نفس به نفسش با مردم دور افتاده ترین نقاط کشور را تا پیش از این در کمتر رئیس جمهوری دیده بودیم. مردمی که تا قبل از دیدنش حتی یک بخشدار هم سرسراغی ازشان نگرفته بود؛ درددل با رئیس جمهور برایشان یک رؤیا بود. اینکه تقریبا هر روز در بمباران تهمت و طعنه و تکه باشی و باز از پا نیفتی و همه حرف ها را ندیده بگیری و کارت را بکنی.
باد حرف ها را می برد و این ذات عمل است که می ماند و مثل خورشید جاودان است، خیلی دوست دارم در قیامت رویارویی آنهایی که شش کلاسه بودنش را، تهمت جلاد بودنش را و طعنه ناکارآمدی اش را در دهان آشنا و بیگانه انداختند با او ببینم و نظاره گر باشم.
آقای رئیس جمهور رفته بود روی نقطه صفر مرزی سد افتتاح کند و برای مردمانش آب بیاورد. رفته بود آب بیاورد و غبار شد. حالا شما خودتان می فهمید اینجای متنم با کدام کاشی سرخ از تاریخ انطباق دارد. خودتان روضه سقا بخوانید من رمقی برای روضه خواندن ندارم....
- حامد عسکری
#خرده_نوشتههای_بقیه
همه نگران بغض دم «اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا»ی آقا بودند ابراهیم. همه نگران بودند. همه از دیشب میگفتند دعاکنید آقا سرنماز بغض نکند یکهو. در لحظه این فراز، همه بلند گریه کردند، تمام صفهای قامت بسته پشت شانههای آقا. صفهای توی خیابان. همه بلند گریه کردند که بغض آقا توی صدای جمعیت گم شود. آقا اما بغض نکرد ابراهیم. در تکرار دوم و سوم هم همه مویه سر دادند. میلیونها گریه بلند، برای شنیده نشدن یک بغض آرام؛ آقا اما بغض نکرد ابراهیم. هیچ شانههایش نلرزید. کوه انگار. مشکی هم نپوشید حتی. و بر تابوت شما کمر خم نکرد حتی برای بوسهای یا فاتحهای. رفت و توی دفتر شخصیاش نشست به دیدارهای سران و سرسلامتیهای همسایهها. آقا حواسش هست ابراهیم. مراقب است که توی دل ما خالی نشود. بچهها را بغل میکند. به آدمبزرگها میگوید هیچ نگران نباشید. خللی پیش نمیآید. سکنات او آراممان میکند. ابراهیم تو توی دامن کوهها گم شدی، و ما تکیه بر کوهی دادهایم این داغ را. حالمان خوب است، کوهمان استوار هنوز. نگران ما نباش.
«مهدی مولایی»
#خرده_نوشتههای_بقیه
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغض و آه...
سفر بخیر آقای رئیس جمهور!
- حامد عسکری