eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه واقعا توان ادامه دادن به امتحان‌هامو ندارم🚶🏻‍♀
کاش امسال محرم بیام تهران... حتی شده یک شب! و اون شب برم هیئت میثم مطیعی((: چقدر به حال و احوال اون هیئت نیاز دارم...!
افُقْ ...
برای محدثهِ عزیزم که انجمن اسلامی او را به من داد و ما را رفیق کرد!🤍 رفاقتِ ما از یک تماس تصویری شروع شد. و بهانه رفاقتِ ما، (انجمن اسلامی....!) من تا ابد برای این رفاقت‌ها، مدیونِ انجمن اسلامی‌ام. که دست ما را گذاشت توی دست هم، که رفیق‌مان کرد، که هم‌مسیرمان کرد، که عاقبت بخیرمان می‌کند. رفاقتِ ما از همان تماس تصویری شروع شد. تو دهم بودی و من یازدهم... تو هیئت مرکزی بودی و من مسئول انجمن... کرونا بود و معادلات انجمن اسلامی مدرسه متفاوت‌تر بود. من، تو و مرضیه را توی همان تماس تصویری دیدم و ما قرار بود از پشت گوشی‌هایمان، همدیگر را ندیده، خیلی کارها کنیم. راستش نگران بودم. نگران اینکه ما اصلا رفیق می‌شویم؟ اصلا رقیق می‌شویم؟ اصلا یکی می‌شویم؟ چرا که هم‌مسیر شدن نیاز به رفیق شدن و رقیق شدن و یکی شدن دارد. و یک گروه واتساپی مگر چقدر توان دارد برای یکی کردن ما؟! اما ما رفیق شدیم، ما رقیق شدیم، یکی شدیم ... دقیقا در روزهای مدرسه انقلاب! دقیقا در همان روزها که اختلاف نظراتمان زیاد بود. دقیقا در همان روزها که یک جا من از دستِ تو عصبانی میشدم و یک جا تو از دستِ من! اما بعد چند ثانیه به هم می‌خندیدیم و کار را پیش می‌بردیم. که کار انقلاب زمین نماند. تو دلگرمی روزهای مدرسه انقلاب بودی برای من... حتی روزهایی که نبودی! حتی عصرها که نبودی! حتی وقت‌هایی که از کلاست جیم نمی‌زدی. اما تو دلگرمی آن روزهای سختِ من بودی. و من تا ابد مدیون انجمن اسلامی هستم برای این دلگرمی... مدرسه انقلاب ۱۴۰۰ تمام شد. اما ما که تمام نمی‌شویم. سال بعد، قرار بود تو مسئول انجمن شوی. من دوازدهمی بودم. کنکوری بودم. اما مگر هم‌مسیری ما با کنکوری بودنِ من تمام میشود؟! آن یک سال که تو مسئول انجمن بودی، که تو پرچمدار بودی، که تو جلو دار سنگر فرهنگی مدرسه بودی، تمام آن یک سال را کنارت ایستادم و تماشایت کردم. که لذت بردم از پرچمداری‌ات. حتی همان‌جا که گوشت را پیچاندم که محدثه، دست بجنبان... کار انقلاب زمین نماند. و تو جلو رفتی و من کنارت ایستادم و تماشایت کردم که تو بچه من بودی و هستی... پارسال که باز من در آن مدرسه نبودم هم باز خودم را کنارت حس کردم. دقیقا توی لحظات مدرسه انقلاب... که وقتی آن روز آمدم و کارتان را دیدم و برایم گفتی، کیف کردم. کیفور شدم. که کار انقلاب را زمین‌ نگذاشتید. که شب و روز نداشتید. که آن رسالتی که در تمام آن دوسالِ باهم بودنمان را باهم مرور کردیم، در این یک سال هم که من نبودم کنارت، تو رسالت را به جا آوردی...! محدثه هیچ وقت نمی‌توانم از لذتی که آن‌روز که روایت می‌کردی، که روایت دیجیتال حاج قاسم داشتی، برایت بگویم. عجیب بود آن لحظه... باید جای من بودی تا حس این لذت را بچشی. که خیالت راحت باشد. که ... اما حالا چند روز پیش زنگ زدی و گفتی که به عنوان دوست عروس دعوتی به عقد عروس خانم. چقدر بزرگ شدی! چقدر عجیب بود آن لحظه برایم... که بزرگ شدی و حالا باید بیایم عروسی‌ات؟ حالا باید بایستم کنارت و توی چادر سفید تماشایت کنم؟! میدانی آن لحظه که من کنارت ایستادم و تور گرفتم بالای سرتان، زاویه دیدم، قرآنِ باز شده جلویت بود. سوره نور بود. و توی تمام لحظاتِ خطبه عقد، از ته دل، ذوق و شوقت را داشتم و صلوات فرستادم که همان آیات نور، نور شود برای زندگی‌ات! برای مسیرت... حس و حالم آن‌ لحظات وصف شدنی نبود. گفتنی نیست. کلمه کم آوردم برای آن ثانیه ها... تو چقدر بزرگ شدی! محدثه عزیزم! عاقبت بخیر شوید کنار هم...🌱 ؛
برای ۳۱ خرداد شهادت چمران و ۷ تیر شهادت بهشتی نوشته بودم. اما منتشرشان نکرده بودم. حالا اینجا میگذارم شان😁🚶🏻‍♀