eitaa logo
خلاف عقربه های ساعت
41 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
148 ویدیو
1 فایل
شاید محفل کسایی که عاشق شب هستن.
مشاهده در ایتا
دانلود
زندگی به عنوان یه فرد مهم برای فرانسیس قطعا سود و تاثیر زیادی داره. به خاطر نسبتی که با خانمش داشتی و صد البته به خاطر موهبتت: بو کردن سر نخ ها. هر چیزی که پنهان شده، دست کاری و در کل حالت معمایی به خودش داشته باشه با استفاده از موهبتت که دیدن سر نخ ها برای رسیدن به جواب معماست فرانسیس رو به موقعیت های خوب زیادی رسوند که بزرگ ترین شون دفتریه که هر چی داخل نوشته شه به واقعیت می پیونده. برای همین فرانسیس همیشه زیادی هوات رو داشت، شایدم خیلی بیشتر از زیاد و همین تو رو بد عادت کرد. البته تا قبل از سقوط موبی دیک همه چیز خوب بود اما از این اوضاع مدتی هست که می گذره و تصمیم گرفتی دل رو به دریا بزنی تا زندگی مستقلانه ای داشته باشی، نه وابسته به کسی. اما برای ادامه زندگی به پول احتیاج داشتی و به خاطر حفظ این آرامش تصمیم گرفتی از کارتی که فرانسیس قبل سقوط بهت داده بود استفاده نکنی، وگرنه هویتت لو می رفت و مورد هدف قرار می گرفتی. خوشبختانه فعلا دغدغه خاصی نداری و تو کافه زیر آژانس کار می کنی. هر چند آژانس یا بهتره بگم رانپو خیلی اصرار داره که عضو آژانس بشی چون تو موقعیت هایی که نیستش کمک بزرگی به حساب میای، اما بازم رد کردی. این زندگی تو بود و می خواستی وابسته نباشی اما رانپو مصمم تر از این حرف ها ست... یه روز مثل همیشه داشتی تمیز کاری می کردی که یه دفعه دو نفر یا عجله زیادی داخل اومدن و اون دو نفر کسایی نبودن جز آتسوشی و کنجی. آتسوشی با اضطراب تمام گفت:« خواهش می کنم کمک مون کن! ». گیجی تو قیافه ت داشت موج می زد که کنجی توضیح داد:« قراره یه مکان شلوغ بره رو هوا ولی ما نمی دونم کدوم مکانه و از طرفی زمان مون خیلی کمه! ». گفتی:« خب مگه رانپو و دازای نیستن؟ ». آتسوشی به سمتت قدم برداشت گفت:« از دو ساعت پیش هیچ دسترسی ای بهشون نداریم و معلوم نیست کجان! می دونم ممکنه بی ادبانه باشه، ولی به موهبتت نیاز داریم! ». اما با سرسختی گفتی:« مطمئنم رانپو و دازای دارن جلوی این اتفاق رو می گیرن». کنجی با صدای بلندی گفت:« مهم نیست اونا دارن چی کار می کنن، مهم اینه ما چی کار می کنیم. ا/ت سان خواهش می کنم، پای کلی جون آدم در میونه! اگه کمک شون نکنی معلوم نیست چه اتفاقی میوفته! ». وضعیت خیلی سختی بود... یه جورایی احساس می کردی این تله ای هست که رانپو برات پهن کرده و از طرفی نمی تونستی درنگ کنی! با این وجود... می خوای چی کار کنی؟ برای میون
فکرش رو هم نمی کردی بعد از سه روز اضافه کاری مجبور شی به دل یه ماموریت اجباری و اتفاقی بری! بعد از برسی وضعیت و دریافت گزارش تصمیم می گیری پیش قربانی گروگان گیری بری. اما چیزی که توجه ت رو جلب کرد این بود که برخلاف پرستار های اورژانس که سعی می کردن آرومش کنن یه فرد نسبتا قد کوتاه در حالی که داشت آبنبات می خورد سرش هی غر می زد و اون بنده خدا رو عذاب می داد. متوجه حضورت شد و گفت:« اوه بالاخره اومدی! واقعا باید ازت تشکر کنم که این دوست خنگول منو نجات دادی! ». فرد قربانی با اعتراض گفت:« چطور می تونی همچین چیزی بگی رانپو کون! ». - ساکت شو پو! تو اگه خنگ نبودی گیر این آدم رباها نمیوفتادی، اگه این خانم زودتر از من نمی رسید معلوم نبود چه بلایی سرت میومد. - چطور می تونستم کاری کنم وقتی دستام رو بسته بودن! اما رانپو بی توجه به اعتراض دوستش پو به سمتت اومد و گفت:« لطف خیلی بزرگی کردی و می خوام لطفت رو جبران کنم، مامور سازمان موهبت دارها». خشکت زده بود و زبونت بند اومده بود، چطور اینو فهمیده؟! پوزخندی زد و گفت:« خب فهمیدنش برای بهترین کاراگاه دنیا کار سختی نیست! راستش اگه تو نمیومدی و نجاتش نمی دادی اسناد مهمی که دستش بود ممکن بود لو برن و اون وقت یه فاجعه بزرگ داشتیم! حالا... به حرف های من خوب دقت، به اون همکارت که خیلی بهش اعتماد داری در واقع یه خائنه، موقعیت هایی زیادی داشتی که به طرز عجیبی تغییر پیدا کردن و حتی الان تو سازمان موقعیتت در خطره به خاطر اتفاقاتی که سر ماموریت هات افتادن! همه ش زیر سر همون همکار نزدیکته،تازه قضیه به همین جا محدود نمی شه، اون خائن اطلاعات سازمان رو می فروشه. بهتره هر چه زودتر جلوش رو بگیری، حتی اگه این کارو نکنی مجبورم خودم انجامش بدم و همه چی رو آشکار کنم. کدومو انتخاب می کنی، از این اطلاعات به نفع خودت استفاده می کنی یا من بگم؟ ». مغزت داشت منفجر می شد. تو فقط یه آخر هفته راحت می خواستی اما با این ماموریت یهویی معلوم شد کسی که خیلی بهش اعتماد داشتی و مثل عضوی از خانواده ت می دونستی معلوم شد یه خائنه، نمی تونستی حرفش رو انکار کنی چون مطرح ترین کاراگاهه... همون لحظه شخصی از پشت سرت اسمت رو صدا می زنه، خودش بود... وانمود می کنی چیزی نشده یا اینکه همین لحظه می گی دستگیرش کنن...؟ می خوای چی کار کنی؟ برای آسادا
بالاخره بعد از یه روز پر کار دیگه به اتاقت رسیدی و حالا می تونی یه نفس راحت بکشی. می خواستی بخوابی اما نظرت عوض شد و تصمیم گرفتی یکم اوضاع اتاق رو چک کنی، به احتمال زیاد یه نشونه برات گذاشته... چند وقت پیش یه مرد روسی رو ملاقات کردی که باعث آشفتگی پنهان این چند وقتت شده، اون هر کسی نبود، اون از راز بزرگت خبر داشت: اینکه تو روسی هستی. این موضوع به خودیه خود مشکلی نبود اما وقتی دستیار قابل اعتماد اِرل برام هستی قضیه فرق می کنه، شاید بهش نخوره ولی شدیدا روی اصالت زیر دستاش حساسه و اینکه روسی هستی موضوع رو سخت می کنه چرا که ممکنه باعث بشه به عنوان یه جاسوس شناخته بشی. اون روز اون مرد چشم بنفش چیز خاصی نگفت اما از حرف هاش فهمیدی که چیزی می خواد، چیزی فراتر از انتظاراتت. یکم چشمات رو تیز کردی و دیدی بله... لای پنجره یه نامه گذاشته شده بود، بازش کردی و روی شمع قرارش دادی تا محتوای نامه آشکار بشه: دورد خداوند بر آنان که به سویش بازمی گردند لازم نیست انقدر به خودت سخت بگیری وگرنه ممکنه توجه اِرل رو به خودت جلب کنی عموزاده نا عزیزم. همون طور که قبلا گفتم می خوام ببینمت پس قرارمون نیمه شب چهار شب دیگه، امیدوارم منتظرم نذاری. اف. دی خودش بود... فیودور، یه به اصطلاح فامیل. چیز زیادی ازش نمی دونستی ولی به خوبی در موردش می دونستی آدمی نیست که بشه ازش گذشت و دست کمش گرفت. خواسته ش چی بود؟ اینم نمی دونستی. مطمئنا اگه نری کاری می کنه که شدیدا پشیمون بشی چون قرار نیست تنها با لو رفتن هویت واقعیت تموم شه. بعد از اخراج شدن از خاندان داستایفسکی و سفری پر ماجرا زخمی به ملک برام رسیده بودی، فقط می خواستی هر چقدر که شده از روسیه دور بشی و دیگه کاری با خاندان داستایفسکی نداشته باشی، مدت ها از این قضیه می کی گذره و برام متوجه استعداد های زیادت شد پس چرا تو رو کنارش خودش نگه نداره؟ زندگی نسبتا آرومی داشتی تا اینکه سر کله همچین آدمی پیدا شده. با این همه خطر... می خوای چی کار کنی؟ برای فیو
کی فکرشو می کرد یکی از نابغه های مطرح یه شبه دزدیده بشه؟ حتی خودتم نمی تونستی بعد از گذشت چند ماه این قضیه رو حضم کنی. تو موهبتی نداشتی اما موری باز هم تو رو بارزش دید، دلیلش به خاطر دو چیز بود: یک نشون دادن قدرت مافیا و دومی اینکه لازمت داشت. داشتی از راهرو مافیا رد می شدی که حرف های دو نفر توجه ت رو جلب کردن: دازای و چویا بودن. - هاه؟! تا حالا سعی نکرده فرار کنه؟ هاهاهاا!!! واقعا جالبه! - دازای احمق انقدر به خودت قیافه نگیر! حتما خوشحالی که نفشه ت بدون هیچ مشکلی پیش رفت نه؟ - دوست دارم تقلا هاش رو ببینم ولی تا حالا کاری نکرده... فکر می کردم قراره سرگرمم کنه. این نابغه واقعا بلد نیست کاری کنه؟ هاهههه!!! - اعصاب منو که به فنا دادی حالا نوبت این یکیه؟ - اینکه دزدیده شد درسته دستور رییس بود ولی ایده و اجراش واسه من بود، چه حسی داره وقتی به یکی از بزرگترین و مهم ترین مسابقات نهایی جهانی نزدیکی اما دزدیده می شی؟ آینده ش؟ هه، همه ش نابود شد!!! تو این مدت طوری برنامه ریزی کردم که انگار تمام این مدت زیر دست مافیا بوده و حتی اگه بخواد هم نمی تونه برگرده... چون چیزی برای برگشت بهش نداره! نابود شد! همه ش نابود شد! هاهاااااا! - موجود بی مصرف رو مخ. - هی توله سگ... یا نابغه سابق حالا که حرفام رو شنیدی می خوای چی کار کنی؟ شاید بهتره بگم چه کار می تونی بکنی؟ هاهاهااا! چطور فهمید پشت در قایم شدی؟ این به کنار... بعد از شنیدن این حرف شوک بزرگی بهت وارد شده بود. دازای راست می گفت، می خوای چی کار کنی؟ برای چویا
قرار بود فقط یه خوش گذرونی باشه، اما برای همه تون مشهود بود که این یه خلاف تمام عیاره. خب چه اهمیتی داشت؟ اونم وقتی که از قضیه خبر نداشتی و به زور وارد ماجرا کردنت. اهمیتش اینه: تو الان تو اتاق بازجویی سگ های شکاری هستی. بدتر از همه اینکه کسی که ازت بازجویی می کنه جونو ست. از زندانی های دیگه شنیده بودی بدترین بازجو هست و بازجویی هاش به شدت معروفه چون وقتی که داره دردی ماورای تصور رو به قربانیش تزریق می کنه اون به قدری بلند می خنده که صداش تو کل ساختمون می پیچه... همه زندانی ها اعتراف می کردن حاضرن هزار بار بمیرن اما زیر بازجویی جونو نرن. قراره متقاعد بشه؟ مسخره ست چون قرار نیست هیچ رحمی از خودش نشون بده، فرار کردن؟ اینم غیر ممکنه. باید سریع تر مغزت رو به کار می نداختی، چون تا نیم ساعت دیگه میومد سراغت. تو همین فکر و خیال بودی که یهو باد شدیدی وزید و یه چهره آشنا دیدی، اون اینجا چی کار می کرد؟! خود خودش بود، دلقک دیوونه ای که بهترین رفیق همدیگه برای قمار و پاسورین! بلند خندید و گفت:« نگاش کننن! هاهاهااا! می پرسی چرا اینجام؟ باید بگم منم نمی دونممم؟ ». همون طور که داشت با عصاش ور می رفت ادامه داد:« عرضم به حضورت که حوصله م حساااابی سر رفته بود. می خواستم با هم بریم قمار کنیم ولی وقتی شنیدم که دستگیرت کردن و قراره کشته بشی احساس عجیبی بهم دست داد... حوصله م خیلی بدتر از این می شد اگه بهترین شریک پاسورم رو از دست می دادم! اما نمی دونییی، یا شایدم می دونی!!! که هر چیزی بهایی داره، بهت کمک می کنم که فرار کنی اما به شرطی که تو نمایشم شرکت کنی! ». یه نمایش مرگبار یا رو به رو شدن با فرشته مرگ... می خوای چی کار کنی؟ برای میثاق
آخیش بالاخره تموم شد🗿☕️
هدایت شده از آسمان بهاری🇮🇷🦋
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا✨ ❥ ❥⇢••••••••••••••••••••••
هدایت شده از آسمان بهاری🇮🇷🦋
تقدیمی فئودور چان✨🦋