کی فکرشو می کرد یکی از نابغه های مطرح یه شبه دزدیده بشه؟ حتی خودتم نمی تونستی بعد از گذشت چند ماه این قضیه رو حضم کنی.
تو موهبتی نداشتی اما موری باز هم تو رو بارزش دید، دلیلش به خاطر دو چیز بود: یک نشون دادن قدرت مافیا و دومی اینکه لازمت داشت.
داشتی از راهرو مافیا رد می شدی که حرف های دو نفر توجه ت رو جلب کردن: دازای و چویا بودن.
- هاه؟! تا حالا سعی نکرده فرار کنه؟ هاهاهاا!!! واقعا جالبه!
- دازای احمق انقدر به خودت قیافه نگیر! حتما خوشحالی که نفشه ت بدون هیچ مشکلی پیش رفت نه؟
- دوست دارم تقلا هاش رو ببینم ولی تا حالا کاری نکرده... فکر می کردم قراره سرگرمم کنه. این نابغه واقعا بلد نیست کاری کنه؟ هاهههه!!!
- اعصاب منو که به فنا دادی حالا نوبت این یکیه؟
- اینکه دزدیده شد درسته دستور رییس بود ولی ایده و اجراش واسه من بود، چه حسی داره وقتی به یکی از بزرگترین و مهم ترین مسابقات نهایی جهانی نزدیکی اما دزدیده می شی؟ آینده ش؟ هه، همه ش نابود شد!!! تو این مدت طوری برنامه ریزی کردم که انگار تمام این مدت زیر دست مافیا بوده و حتی اگه بخواد هم نمی تونه برگرده... چون چیزی برای برگشت بهش نداره! نابود شد! همه ش نابود شد! هاهاااااا!
- موجود بی مصرف رو مخ.
- هی توله سگ... یا نابغه سابق حالا که حرفام رو شنیدی می خوای چی کار کنی؟ شاید بهتره بگم چه کار می تونی بکنی؟ هاهاهااا!
چطور فهمید پشت در قایم شدی؟ این به کنار... بعد از شنیدن این حرف شوک بزرگی بهت وارد شده بود. دازای راست می گفت، می خوای چی کار کنی؟
برای چویا
قرار بود فقط یه خوش گذرونی باشه، اما برای همه تون مشهود بود که این یه خلاف تمام عیاره. خب چه اهمیتی داشت؟ اونم وقتی که از قضیه خبر نداشتی و به زور وارد ماجرا کردنت. اهمیتش اینه: تو الان تو اتاق بازجویی سگ های شکاری هستی. بدتر از همه اینکه کسی که ازت بازجویی می کنه جونو ست. از زندانی های دیگه شنیده بودی بدترین بازجو هست و بازجویی هاش به شدت معروفه چون وقتی که داره دردی ماورای تصور رو به قربانیش تزریق می کنه اون به قدری بلند می خنده که صداش تو کل ساختمون می پیچه... همه زندانی ها اعتراف می کردن حاضرن هزار بار بمیرن اما زیر بازجویی جونو نرن.
قراره متقاعد بشه؟ مسخره ست چون قرار نیست هیچ رحمی از خودش نشون بده، فرار کردن؟ اینم غیر ممکنه. باید سریع تر مغزت رو به کار می نداختی، چون تا نیم ساعت دیگه میومد سراغت.
تو همین فکر و خیال بودی که یهو باد شدیدی وزید و یه چهره آشنا دیدی، اون اینجا چی کار می کرد؟!
خود خودش بود، دلقک دیوونه ای که بهترین رفیق همدیگه برای قمار و پاسورین!
بلند خندید و گفت:« نگاش کننن! هاهاهااا! می پرسی چرا اینجام؟ باید بگم منم نمی دونممم؟ ».
همون طور که داشت با عصاش ور می رفت ادامه داد:« عرضم به حضورت که حوصله م حساااابی سر رفته بود. می خواستم با هم بریم قمار کنیم ولی وقتی شنیدم که دستگیرت کردن و قراره کشته بشی احساس عجیبی بهم دست داد... حوصله م خیلی بدتر از این می شد اگه بهترین شریک پاسورم رو از دست می دادم! اما نمی دونییی، یا شایدم می دونی!!! که هر چیزی بهایی داره، بهت کمک می کنم که فرار کنی اما به شرطی که تو نمایشم شرکت کنی! ».
یه نمایش مرگبار یا رو به رو شدن با فرشته مرگ... می خوای چی کار کنی؟
برای میثاق
هدایت شده از آسمان بهاری🇮🇷🦋
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا✨
❥ #CALLIGRAPHY
❥⇢••••••••••••••••••••••
هدایت شده از آسمان بهاری🇮🇷🦋
امروز سالگرد فوت پدربزرگمه.🙂
ممنون میشم نفری یک صلوات برای شادی روحش بفرستید🖤