📕کتاب را صبح اول وقت تمام کردم.
چه حس غریبی!
🪴 چشمهایم را به گوشه ای دوختم، صحنه ها و احساسات را در خودم بازسازی کردم، همه را...
و جانگدازتر از صحنه ملاقات با شهیدان عمادالدین و عزالدین و شوخی برادر اسیر ام علاء با بی بی ندیدم.
یا مظلومانه تر اینکه جمع خانواده، صبح عید فطر، در آستانه در آوردن سیاه از تن، وفت خبر شهادت چهارمین فرزند...
یا بغض آلود تر و عارفانه تر از" مرگ آگاهی "ام علاء، شبی که انتظار محسن عزیزش نگذاشت به موقع بخوابد گوش به زنگ بود و گفت :اگر امشب نمی آمدی دیدارمان می ماند به قیامت...
🥺دلم چقدر سوخت برای برادری که چون فرزند در دامان این خواهر طعم عشق و امنیت و محبت چشیده بود و باور نداشت بوی فراق را و خواهری که داشت از عزیز برادرش، محسنی که با عماد شهید مشق او بودند در تمرین مادری، و عشق ورزی به او و مرهم داغ پدر بود برای خواهر،
🥺اشکم در آمد از صحنه چکش به دست گرفتن با غرور برای کوبیدن میخهای صندوق چوبی!
از معصومیت مردانه محسن از هوش و فراست عاشقانه خواهر که یتیم کوچک مادرش را نزد فرزندانش سربلند میخواست و با ظرافت، مراقب چینی نازک غرورش بود، محسنی که بر پیشانی عماد شهید، های های گریسته بود...
😥آن شب چقدر سوزناک بود و تسلای خواهر پیش از رفتنش به ملکوت، مثل فیلم مادر اما بسیار سوزناک تر و بلند مرتبه تر.
🌿چقدر شیرین بود حس و حال دخترکان تازه ازدواج کرده ای که در خانه ام علاء گره از کارشان باز میشد...
بهجت، رضیه،خدیجه، بتول، هناء، فاطمه و
بستگان دردمندی که نفس حق و کلام روحبخش ام علاء غبار غم از وجودشان میشست!
🌹چه مستانه بود حس و حال دخترکی که در هجوم آتش به خانه شان اشک و ضجه مادر، روحش را پژمردگی وبیم فسرده بود،آن زمان کلام ام علاء،هدیه باورنکردنی اش و آرامش و امیدش را دید،اوج این مستی زمانی میوه میدهد که او مادر میشود و به خاطر همنامی با محبوبش،فررند را علاء الدین مینامد....
خاطره از کتاب و دلنوشته برایش، همچنان باقیست!
🌱ام علاء! بوسه ها بر پیشانی و چشمان و دستهای متبرکت .
همان دستانی که در دست خدا بود دائم و آنی رها نمیشد،چشمانی که چشمه عشق بودند و جوشان برای عزیز زهرای بتول و محمد مصطفی(صلوات الله علیه و آله) و پیشانی ات که جز در نمازها،هر گاه و وقتی که قلبت حضور نعمتی را گواهی میداد به شوق بر آستان رب جلیل بر خاک مینشست!
🌸بهشت گوارایت باد، ام علاء
✍️ یادداشتی بر کتاب #اُم_علاء
به قلم مخاطب عزیز
سرکار خانم #نفیسه_سادات_کشفی
https://eitaa.com/omalaa
@omalaa
30.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صادقانه می گویم!
گنج هایی در این مسیر هست که باید برای به دست آوردنش دل به دریا زد...
می خواهم کمی با شما راحت تر حرف بزنم.
راستش را بخواهید، سال 96 برای اولین بار در این مراسم عظیم شرکت کردم.
البته سختی هایش خیلی خیلی کم بود، چون از طرف کنگره شعر که برگزیده شده بودم رفتم و نجف و کربلا را در هتل های پنج ستاره با منوی متنوع غذا گذراندیم.
ناگفته نماند بخاطر بیماری ام می ترسیدم در پیاده روی شرکت کنم و از آنجائیکه نمی خواستم کسی دردم را بفهمد مدام بهانه های جورواجور می آوردم.
مجبور بودم به سکوت، اگر از همان اول می دانستند، شاید اجازه نمی دادند همراهشان بروم.
دوروز توی نجف ماندیم. روز سوم کاروان شعرا پیاده روی را شروع کرد. من اما ترسیدم.
نشد همراهشان بروم و با دو تا از خانمهای شاعر، یک روز دیگر توی همان هتل ماندیم و فردای آن روز با یک راننده ی عراقی مسیر نجف تا کربلا را با ماشین رفتیم و ده کیلومتری نجف پیاده شدیم.
حالا می بینم همان چند قدم چه برکاتی آورد توی زندگی ام.
همان سال بود که از امیرالمومنین و اباعبدالله خواستم توانی به قلمم بدهند و زبان لالم را بگشایند به هرآنچه که خودشان می خواهند.
با صراحت تمام میگویم
#ام_علاء گنجی است که در همین مسیر وارد زندگی ام شد.
همانی که دنبالش می گشتم.
زندگی ام با او گل انداخته و هر لحظه با حرفهایش آرام میشوم.
حتی روضه های عربی و ترکی را با صدای ام علاء می شنوم و خیال می کنم اوست که برایم روضه می خواند.
یا مثلا به یاد خاطرات خانم جابری که میافتم، با خودم می گویم چه رنج هایی ملت عراق کشیده اند، برای حفظ این مسیر.
#اُم_علاء
@omalaa
ایران و العراق
لایمکن الفراق
أربعين 1402
مسیر نجف _کربلا
همراه یکی از قهرمان های کتاب ام علاء
همسر #شهید_عزالدین
#ام_علاء
#بانوی_تراز
#پیاده_روی_اربعین
@omalaa
شهید جاوید الاثر، آیت الله سید حسن قبانچی(#ابو_علاء) در کتابخانه ی شخصی خودش که در آن زمان بزرگترین کتابخانه ی نجف به شمار می رفت.
این همان کتابخانه ای است که
#ام_علاء دخترانش را تشویق می کرد تا کتابهای پدر را بخوانند و منبر بروند.
نثار شادی ارواح طيبه ی شهدا، صلوات🌷
#شهید_سید_حسن_قبانچی
#ابو_علاء
#ام_علاء
#بانوی_تراز
@omalaa
سپاس از حضور سرکار خانم #مهتا_صانعی
پایگاه بین المللی جهان بانو🙏🌹
https://eitaa.com/Jahanbanou_ir
@omalaa
🌷و لا تَحسَبَنَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﺒﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﺑﻠﻜﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺷﺎﻥ روزی می خورند.
(طلبه ی جوان با چشمهایی سیاه و معصوم وابروهایی صاف و بدون حالت، صورت و بینی کشیده و محاسن مشکی، داشت از توی برگه ی آ چهار نگاهم می کرد، زیر عبا و قبای مشکی یک بلوز یقه اسکی پوشیده بود، َچین عمامه ی سیاهش مرتب و منظم بود.
توی عکاسی به لنز دوربین چشم دوخته بود.
شاید می دانست سالها بعد قرار است با همین چشم ها از توی قابِ آلومینیومی با مردم حرف بزند.)
#برشی_از_کتاب_اُم_علاء
#الشهید_المجاهد_سید_صادق_القبانچی
#رفیق_شهیدم
#اُم_علاء
#بانوی_تراز
#مادران_شهدا
@omalaa
سلام و نور
خدا قوت
کتاب ام علا رو یکی از همکاران عزیزم به من هدیه داد.
جاذبه ای برای خوندنش نداشتم. بعدش بخاطر ارزش گذاشتن به هدیه ایشون تصمیم گرفتم بخونم
برگه های کتاب رو یکی یکی ورق زدم. با قلم خانم خردمند آروم آروم چند صفحه ای جلوتر رفتم و احساس کردم خوبه ادامه بدم
با شروع خاطرات عمه در روز عیدغدیر دیگه پای احساس و علاقه ام به ادامه داستان محکم تر شد .
با توصیف های زیبای خانم خردمند در کوچه پس کوچه های نجف قدم زدم و چشم دوختم به گنبد طلایی امیرالمومنین. با صدای اذان و ابو حمزه ثمالی کبوتر دلم پر کشید سمت حرم.
دلم یک زیارت با معرفت خواست از جنس زیارت ام علا
محرم امسال حتی نتونستم یک هیئت و روضه برم اما با شهادت مظلومانه عمادالدین و عزالدین بغضم ترکید و گریه ام گرفت
با داغ شهادت فرزندان ام علا دلم آتش گرفت
زندانی شدن زنان مظلوم شیعه منو به یاد مظلومیت حضرت زینب و شکستگی دل رقیه سه ساله انداخت
با تمام وجودم
و با حسرت به مقام مادر شهیدان کتاب رو به پایان رسوندم
این بهترین رزق معنوی امسال من از محرم بود
از تمامی دستندرکاران این کتاب خوب تقدیر و تشکر می کنم
#ارسالی_مخاطب
#مادران_شهدا
#ام_علاء
@omalaa
⁉️اینجا کجاست؟!
حتما چیزهایی از این دریچه ی کوچک و این دَرِ آهنی در کتاب اُم علاء خوانده اید...
📅چه روزهایی گذشت بر #ام_علاء پشت این درب!
چه ساعات و لحظه هایی طی شد که حتی تصورش برایمان غیر قابل باور است!
از این سلول کوچک بیشتر برایتان خواهم نوشت.
فقط این را بگویم اگر الان ظاهری تمیز و مرتب از این سلول می بینید، دلیلش این است که آقا سید صدرالدین ساختمانی را که خودش و پدر و مادرش در آن زندانی بودند را تبدیل کرده اند به یک شهرک پزشکی خیریه به نام (امام حسین ع)
اگر مشرف شدید به نجف، سری به این ساختمان بزنید.
نجف الاشرف، شارع امام علي ع، مدينة الطبية الإمام الحسين ع
#ام_علاء
#زندان
#مادران_شهدا
@omalaa