_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_سه»
امیــــر:
پک عمیقی به سیگار زدم و از جام به قصد رفتن بلند شدم.
از بیمارستان خارج شدم و
درحالی که سیگار هنوز گوشه ی لبم خودنمایی میکرد، درِِماشین و باز کردم؛
روی صندلی جا گرفتم ونگاه خاموشم به شیشه ماشین دوختم...
امروز از اون روزا بود ك دل آسمون گرفته؛
ابر سیاه با تمام توانش طوری ك حس میکرد آخرین باره،حلقه ی دستاش و دور تن آسمون کشیده بود.
خنده ی عمیق ولی خاموشی گوشه ی لبم جاخوش کرد،.
انگاراَبرم دلش میخواست حتی برای آخرین بار رده سیاهی از خودش روی تن همیشه آبی آسمون بزاره..
میدونست بار آخره ولی میخواست تن آسمون و مهر بزنه=))
میخواست توانش و به رخ خورشید که با پوزخند اون طرف تر ایستاده بکشه..
اما همیشه تهش ابر میباخت،ابر همه ی زورش و میزدا..
ولی صبح که میشد آسمون بدون اینکه حتی فکر کنه ابری هم بوده خودش و به خورشید میسپرد.
با نک انگشتام سیگارو از گوشه ی لبم گرفتم.
دیگه تهش بود،به فیلترش رسیده بود وفقط دودش حنجره ی خستم و خسته ترمیکرد؛
این چند روز سیگارم تسکین دردم نبود از بیمارستان اومدم بیرون واسه اینکه فقط بتونم با چند نخ سیگار حالم و آروم کنم..
اما این چند وقت سیگار فقط بی هدف روی لبام میلرزید و خودش از آتیش خودش میسوخت.چند بار پشت هم پلک زدم و بعد کف دستام و زیر پلکام گذاشتم. نمیدونم از خستگی بود یا چی،ولی هرچی بود میدونستم نه توان رانندگی و داشتم و نه نای جواب دادن تماس های ممتد هیلدا.
میدونستم هیلدا الان نگران ترین آدم روی زمینه ولی نمیتونستم
نگاهم به خودکار مشکی ام و ورق ویزیتی که به عنوان دفتر نقاشی ازش استفاده کرده بودم سر خورد.میدونستم الان ظرفیت رانندگی کردن و ندارم،واسه همین با خودم آورده بودمش پایین شیشه ی ماشین و پایین دادم و دم عمیقی از بوی خاک کهنه که قطرات ریز بارون روش نشسته بود گرفتم.بایددوباره نقاشی میکشیدم.
قلم و توی دستم گرفتم اما یلحظه
قبل از شروع کردن نگاهم روی تصویری که بالا کشیده بودم قفل شد
چند بار پشت هم پلک زدم و بعد متوجه شدم آره،درست میبینم.
سرم و بالا گرفتم که لبخند عمیقی روی کل صورتم پاشید؛باورم نمیشد،ولی واقعی بود.
من واسه فرار کردن از بالا پایین روزگار تن سپرده بودم به نقاشی اما دلم از دست و مغذم جلو تر پریده بود و طرح چشمای مشکی اون دختر کوچولوی مو فرفری و روی کاغذ پیاده کرده بود.
فکر میکردم راه نجاتم نقاشی،فکر میکردم اگه بشینم پاش همچی یادم میره ولی الان قلبم بهم یادآوری کرده بود ك از وقتی چشمای لیا رو دیدم دیگه نقاشی نمیتونه آرومم کنه.
دیگه راه نجاتم نه نقاشی ونه هیچ چیز دیگه ای نیست
یعنی راهی غیر از اون ندارم.مثل آدمی بودم ك واسه اولین بار یه مخدر و تست میکنه و بعد سعی میکنه با چیزای دیگه حواسش پرت بشه تا معتاد نشه.ولی غیر ممکنه و تسلیم میشه آخرش..
چجوری میتونستم الان زیر لب قربون صدقه اش نرم؟درحالی که با دیدن نقش چشاش الان نه خبری از سردرد بعد جراحی بود نه از خستگی و کلافگی همیشه ام.
خودکار و توی دستم گرفته ام و شروع کردم به کشیدن مژه هاش.عجیب بود ولی این چشما،طوری توی ناخودآگاه مغزم،ودلُ احساسام ثبت شده بود ك حتی بدون فکر دستم میرفت سمت کشیدنشون. الان دلم بهم ثابت میکرد همه ی این خستگی و سردردم واسه جراحی نیست.
یکمش و حتی بیشترش بخاطر یه هفته ندیدن لیاعه.
دستی توی موهام کشیدم وبعد شروع کردم به کشیدن ابروش.میفهمیدم فرق وابسته بودن و اون حس های پوچ و با اینکه به نفر دوای دردت بشه.
وواقعا لیا بعد از یکی دوبار دیدار و یه آشناییت کوچیک شده بود دوای درد من..
اون،شده بود تنها کسی که میتونه منو از خستگی های ذهنی و جسمی، و سردرد های همیشگی نجات بده.ابروش نصفه رها کردم و سرم و بالا گرفتم واسه دومین بار کام عمیقی از هوا گرفتم.روبه دلم که بی اجازه از دست و عقلم پیشی گرفته بود و نقش چشاش و کشیده بود آروم لب زدم:«آقا بیا رک باشیم دوسش داری نه؟!»
چشمام و روی هم فشار دادم..،
پرسیدن این سوال وبه زبون آوردنش خودش یه طور اعتراف بود.حقیقتا من جواب سوالم و اون زمانی که با دیدن چشاش لبخند روی لبم اومد وهرچی سردرد و خستگی و کلافگی بود پر کشید رفت گرفته بودم..
یا شایدم همین الان که سمت چپ سینم داره بالا پایین میشه جواب سوالم وگرفتم،نمیدونم...
الان تنها چیزی ك به مغزم میرسه اینه ك توی این لحظه برعکس چند دقیقه پیش خوشحال تراز همه ی مردم این خیابونم..
سرخوش دستم و سمت ضبط بردم که آهنگ بخواب آرام ویگن و پلی شد..
قهقهه ی کوتاهی از شادی سر دادم و توی آینه ی ماشین درحالی که موهام و مرتب میکردم آروم لب زدم:
وقتی شیداش شدی باید بالا پایین این راهم بچشی مگه نه؟!
ابروهام و بادستم صاف کردم و همراه ویگن زمزمه کردم:
«پس،پس ازین زاری مکن،هوس یاری مکن تو ای ناکام دل دیوانه.»
وبرای دومین بار از شادی قهقهه ای سر دادم و به نقش چشماش خیره شدم.
-+
مداد و توی دستم گرفته ام و شروع کردم به کشیدن مژه هاش.عجیب بود ولی این چشما،طوری توی ناخودآگاه مغزم،ودلُ احساسام ثبت شده بود ك حتی بدون فکر دستم میرفت سمت کشیدنشون. الان دلم بهم ثابت میکرد همه ی این خستگی و سردردم واسه جراحی نیست.
یکمش و حتی بیشترش بخاطر یه هفته ندیدن لیاعه.
دستی توی موهام کشیدم وبعد شروع کردم به کشیدن ابروش.میفهمیدم فرق وابسته بودن و اون حس های پوچ و با اینکه به نفر دوای دردت بشه.:)))
...
بروبچ ناشناس بالا نمیاد بقیه ی پیام هاتون و حتما با ناشناس رمان جواب میدم.🗣️✨
وای بچها دلم میخواست پارت بدم ولی واقعا خیلی خستم قول میدم فردا دوتا پارت و یه سورپرایز خیلی جنجالی تقدیم نگاه های مهربونتون کنم✨🥲🤍
_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_و_چهار»
راوی:
صدای قل قل جوشیدن آب توی فضای آشپزخونه میپیچه واز گوش هردوشون گذر میکنه؛..
مهران آروم با پشت دست عرق روی پیشونیش و پاک میکنه و باحس گرمای شدید دکمه ی اول پیرهنِ آستین کوتاهِ مشکی اش و باز میکنه..
به ظاهر،مشغول خورد کردن سبزی هاست و سرش و با کارد گرم کرده..
اما نگاه مغموم و درعین حال مشتاقش روی نعنایی که پشت گاز ایستاده و هم زمان با هم زدن قابلمه زیر لب آهنگ زمزمه میکنه میچرخه....
جوشیدن آب باعث گرم تر شد هوا و بخار گرفتن شیشه ی پنجره ی کوچیک آشپزخونه میشه..
ولی،بخار روی شیشه نمیتونه از نور ماه که با صراحت کل آشپرخونه رو روشن نگهداشته جلو گیری کنه...؛
نعنا موهای طلایی اش ك حالا یکم بلند تر از قبل شده رو محکم بالای سرش بسته،
اما بااین وجود قسمتی از تره های نازک و کوتاه موهاش از دست کش لغزیده و روی پیشونی اش سر خورده..
مهران با دیدن موهای نعنا لبخندی روی لبش کش میاد و بی طاقت از جاش بلند میشه؛
روبروی نعناع وایمیسته و دستش و به اپن تکیه میده،...
نعناع متوجه بودن مهران کنارش میشه.
صدای قدم هاش و،نفس هاش و میشنوه
ولی آگاهانه
از لبخندی که بخاطر ذوق روی لبش نشسته جلو گیری میکنه طوری وانمود میکنه انگار متوجه حضورش نشده
مهران گول خورده از نعنا قدم های آرومش و سمت صندلی گوشه ی آشپزخونه برمیداره و قصد رفتن به جای قبلش و میکنه...
ولی،ولی مگه میتونه؟!
مگه مهران چقدر طاقت داره كه از رقص ریز ریز نعنا و زمزمه هاش بگذره و بره سبزی خورد کنه..،؟!
نمیتونه و با چند تا قدم کوچیک به جای قبلیش برمیگرده..
نعنا کفگیر چوبی و روی بشقابِ کنار قابلمه میزاره
+هی نگام نکن...
مهران میخنده و دستش و کنار دست نعنا روی اپن میزاره،گردنش و کج میکنه و آروم با شبطنت لب میزنه:
-خب چرا؟!
کار اشتباهی میکنم دوست دخترم و نگاه میکنم؟
نعنا نگاه ترسناکی به مهران میکنه،مهران با دیدن نگاهش نمایشی میترسه و آروم نجوا میکنه: یا خود ابرفضل...
خب غلط کردم،دختره ی فیلم ترسناک!
نعنا تمام زورش و میزنه تا جدیت قبلش و حفظ کنه اما متاسفانه خوش خنده بودنش کار دستش میده و شروع میکنه به قهقهه زدن.
مهران با خنده جلو تر میره و تره های بور موهاش و از روی پیشونی اش کنار میزنه و بوس.ه ی آروی روی موهاش میکاره..
نعنا از مهران ذوق زده است اما با گر گرفتن گونه هاش خندش و جمع میکنه و آروم لب میزنه:+ چرا این سبزی هات آماده نمیشن موش سرآشپز.؟،من که از گشنگی مردم اون تابآن بدبختم خوابش برد.
مهران با ته مونده ی خنده نجوا میکنه:
-سبزی ها آماده نمیشن،؟
چون دارن سعی میکنن هم اندازه ی اون دلبریِ تره های موهات بشن..
نعناع از حرف مهران جا میخوره
شُک میشه ذوق میکنه..
ولی سعی میکنه خودش و عادی نشون بده، و موفق هم میشه..
با لبخند محوی ابراز میکنه:
-نه بابا..
آقا مهران هم از این حرفا هم بلدن؟،