✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ
«#ورق_شصتُ_یِک»
تابآنِ هادیآن:
|همان ساعت،جایی دیگر|
سردیِ سنگ مزارِ مامان روی گونه ام رو میسوزوند،ویخ زدگی و به کل جونم منتقل میکرد...؛
مزارِ مامان، وسط ظلّ آفتابِ مرداد ماه سرد و یخ زده مونده بود و ذره ای از گرما ازش حس نمیشد؛ درست مثل زندگیِ من،درست مثل خود من...
مثل منی که این روزا ناشناخته بود و تاحالا ندیده بودمش..
این روزا،ذره ای گرما و حس و امید به بقا،نه خودم حس میکردم ونه کسی از این منِ لعنتی دریافت میکرد..؛..
این روزا زندگیم مثل شکوفه ی گیلاسی بود که بهش سرما خورده،بجای آفتاب بهار زیر برفُ بوران زمستون مونده و باعث آفت باغ شده...؛
نهالی بودم که به چوب خشکی تبدیل شده بود..، وحالا تنها راه حلم واسه بقای این زندگی سوختن بود،هیزم شدن بود ،ذغال شدن بود....
تنها کاری که میتونستم واسه ادامه ی این زندگی بکنم آتیش کشیدن به پرو بالی بود ک اون آدم بهم داده بود...تنها کارم خاکستر شد بود تا یذره تنفرم از خودم و،اون آدمی که روزی خدام بود و بی خداحافظی گذاشت رفت کم بشه:)))
این روزا،تنها کارم زل زدن بیهوده به آدما بود و تلاش کردن رسوندنِ حرف و منظورم با چشمام..
ده روز بود که دیگه بالا پایین نمیپریدم،جیغ داد نمیکردم،از تشنجام و سردرد های عصبیم هم خبری نبود....حتی دیگه صحبتم نمیکردم،بی حس بی حس بودم.....؛
مثل کسی که ده ضربه شلاق خورده باشه،معلومه دیگه باقیش و حس نمیکنه..
منم ده روز اشک ریخته بودم،ده روز سردرد داشتم ،ده روز هرروز باتشنج شبم و صبح کردم و حالا..بعد از روز دهم دیگه هیچیُ حس نمیکردم،..
بعضی وقت ها،سرم سنگین بود نفس کم میووردم ولی بازم صدایی ازم در نمیومد..
فقط چشمام و میبستم و از خدا میخواستم تو یه لحظه تمومش کنه، منو ببره پیش مامان:))
تمومش کنه زندگی ای که واسم، سراسر تنفر بود..
تنفر از کسی که مزه ی عسل چشماشُ هنوز حس می کردم،تنفر از دنیا،تنفر از فرهادی که بعد نبودن مادرم گم و گور شده بود،
تنفر از رهامی که همیشه دیدنش و کنار مامانم آرزو داشتم ولی حالا که مامان نبوداومده بود ادعای نگرانی میکرد،.تنفر از این جهانی که هرکی خوبرو زودتر میبرد...
و،تنفر از خودم..،
من از خودم بیشتر از همه بدم میومد.
آره،وقتی یادم میوفتاد با به خاطر آوردن کی لبخند رو لبم میومد حالم از خودم بهم میخورد...،وقتی یادم میوفتاد،با کی اون همه خاطره ساختم از خدا میخوام سر به تن به خودم نباشه. وقتی به یاد میارم اون همه حس قشنگ و به کسی داشتم که راحت تونست با پوزخند، توی چشمام نگاه کنه بگه:
«+ببین تو اسمشه هیجده سالته ها..
تو خیلی بچه ای،..
واقعا فک کردی وقتی یکی دوسه بار برمیگرده میگه دوست دارم وفدات بشم و...
از این حرفا،حالا واقعی حرف دلشم همینه؟! زود باور میکنی ها..»
با به یاد آوردن اون روز به وضوح ریش ریش شدن قلبم و حس کردم،ولی بازم نه صدایی ازم در اومد، نه واکنشی نشون دادم...
بــله،من از خودم بیشتر از هرکس دیگه تو این دنیا بدم نیومد..چون منِ ع..وضی اگه اون روز نمیزاشتم از خونه برم هیچکدوم از این داستان ها پیش نممیوند و مطمعنا الان مامان پیشم بود:))))...یه وقتایی میشینم به گوشه و به این فکر میکنم مامان چقدر مظلوم بود که نه تنها همه ی این چند وقت حرف دلش و نفهمیدم بلکه نبودنش هم بعد از یه روز متوجه شدم...مامان به غریبانه ترین شما ممکن از این دنیا پر زده بود،بدون دختری که روز اول نبودنش حتی براش گریه کنه...
بدون حتی مراسمی حتی خاک شدنش هم با غربت بود،فرهادِ بی ش.ر.ف با یه تدفین فوری که من نمیدونم چه صیغه ای بود سرته همه ی ماجرارو هم آورده بود..
بدون حتی یه بشقاب حلوا،یه سینی خرما یا یه کسی که واسش یه صفحه قرآن بخونه؛...
این روزا آرزو داشتم کل زندگیم و بدم تا برگردم به اون روزی که با مامان دعوا کردم....
قطعا اگه برمیگشتم به اون روز به جای اون همه حرف اضافه فقط مامانُ بغل میکردم...
انقدر این چند وقت توی تنهایی ای که س.گ.م دور ورم پرسه نمیزد بدبختی کشیده بودم که آدم شده بودم...
حالا فهمیده بودم وجود مامان تو زندگیم یعنی چی...،وحالا که فهمیده بودم دیگه مامانی وجود نداشت=)))
آره،زندگی همیشه زود میگذره،همون موقع که میفهمی کل زندگی یعنی چی...
همون موقع که میفهمی حتی همون آدمی هم که ازش انتظار پناه بودن داشتی میتونه راحت با دوتا حرف و یه بهانه همچی تموم کنه و بعد پست بزنه و بزاره بره....همون موقع که میفهمی همه ی عمرت اشتباه کردی و جز مامانت هیچکس نبوده،دیگه دیر شده و حالا مامانی وجود نداره=)))
امروزم، مثل همه ی این ده روز،اومده بودم پیش مامان....مثل باقی روزا سرم روی سنگ مزار میذاشتم و همه ی اتفاقارو واسه مامان تعریف میکردم..
زل میزدم به تیکه سنگی که میگفتن مامان منِ،و میگفتم..؛ از رهامی میگفتم که روزی سیصد بار به گوشیم زنگ میزد و ازم میخواست برم پیشش زندگی کنم ولی خب من آنقدر نگاه میکردم به صفحه ی موبایل تا خودش قطع بشه..،.از آدمی میگفتم که واسم مثل یه تیکه آهنگِ قشنگ بود که تو تاکسی شنیدم و بعد دیگه هیچوقت نتونستم پیداش کنم چون معنی اش و واسم از دست داده بود...از آدمی که هرچند کوتاه بود تو زندگیم ولی تونسته بود تو همون مدت کوتاه به کاری کنه حس کنم تو بهشتم و بعد خیلی راحت از اون بهشت بکشونتم تو جهنم ترین قسمت زندگی وخیلی قشنگ ازپام دربیاره...
از آدمی که تا وقتی غریبه بود خوشایند تر بود و هرچقدر که بیشتر بهم نزدیک شد بیشتر سقف آسمون روسرم هوار شد..
از آدمی که،
هرچقدر هم بگم ازش متنفرم تهش نمیتونم به حکم اون لحظه های خوبی که واسم ساخت از این مغز لعنتی فراریش بدم...
واسش از مهرانی میگفتم که ازم میخواست قوی باشم میخواست جمع و جورم کنه...
همه کار میکرد که سرم و با مسابقه ی دوروز بعد گرم کنم و مثل قبل تمرین کنم تا یکم حواسم پرت بشه...ولی خودش میدونست این مدت دیگه از همه چی بریدم...،
آره از همینا برام مامان می گفتم،ولی خب امروز جنس حرفام فرق داشت...؛
امروز اومده بودم پایان بدم به این مرور خاطره با مامان...
امروز اومده بودم به مامان بگم یکم دیگه تابآنش ور دلشه....:)
اومدم بودم بهش بهم فقط اگه یکوچولو دیگه صبر کنه میرم میشینم کنارش ،سرم و به جای سنگ سرد روی زانوش میذارم اونجوری مرور میکنم این همه خاطره رو...:))
اون موقع ته همه ی این خاطره بازی ها به جای سنگی سرد،بغل گرم مامان و حس میکردم،..
امروزاومده بودم،بگم
چرا همیشه باید من از دست بدم؟!
چرا همیشه من باید منتظر نبودن آدما باشم،...
چرا من باید یاد بگیرم هیچی ابدی نیست؟! این بار میخواستم من برم...
من یاد بدم به بقیه که منم ابدی نیستم..
امروز میخواستم تلافی کنم اون همه تنها گذاشتنُ..
میخواستم برای آخرین بار،واسه منم جواب بده..،اومده بودم پایان بدم این وضعیت..
مگه یه آدم چقدر میتونه تحمل کنه؟!
میخواستم طوری برم که جنازمم به دست کسی نرسه!..
ـ✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ
«#ورقِ_شصتُ_دو»
تابآن هادیآن:
چند بار پشت هم روی گلوم کوبیدم تا راهِ نفسم باز بشه وبعد،نگاهمُ به کالبد آهنی ای که سوهان روحم بود سوق دادم..،
رنگِ سرخ ماشین، چشمای نیمه بازمُ میزد و نمیزاشت بیشتر از چند ثانیه بهش خیره بمونم..
پوزخندی روی لبای بی رنگم جا گرفت.
یه زمانی واسه این رنگ جون میدادم،ولی الان حتی نمیتونستم واسه چند ثانیه بهش خیره بشم.! یه زمانی آرزوم بود، این مدل ماشین و داشته باشم و باهاش شبارو تا صبح تو خیابون چرخ بزنم ولی الان وقتی میدیدمش دلم میخواست خودمُ از همین بام تهران پرت کنم پایین...
نفسِ عمیقی کشیدمُ،قدم هام ودور تا دور ماشین برداشتم و بعد روبروی کاپوتش قرار گرفتم.
گردن خشک شدمُ کج کردم و به یاد بهترین شب زندگیم رو به کاپوت ماشین لبخندِ پر دردی زدم...
خاطره ها به طرز خیلی عجیب و مزخرفی وسط مغزم پرسه میزدن...
با همون لبخند که درد و شور بختی ازش میبارید،جلوتر رفتم و روی کاپوت ماشین جا گرفتم...،
نمیدونم دلیل و مسببش چی بود.
ولی همینکه که نشستم، واسه یه دقیقه مغزم همچی و فراموش کردو منتظر شدم مثل ده روز پیش توی بغل اون آدم گم شم.؛
منتظر شدم، دستاش و بین این موهای لعنتیم فرو کنه و چونه اش و روی این شونه ی بی صاح.ابم قرار بده و توی عسل اون چشماش غرق شم.، ولی خب با گذر ثانیه ها پشت هم به جای حس کردن بغل گرمش سردی فلز ماشین به جونم منتقل شد و فهمیدم واقعا انتظار غلطی داشتم.،
با گاز گرفتنِ گوشه ی لبم بغضمُ قورت دادم و به جای اون خودم،خودمُ توی بغلم گرفتم و به آسمون خیره شدم که یکدفعه صداش توی سرم پلی شد.
ـ هی هی شیرینک،نخوابیا..ـ
ـ خانوم خوشگله کلِ شب و بیدار موندیم که باهم طلوع خورشید و ببینیم زد حال نزن ـ
نفسِ پر بغضمُ توی هوا فوت کردم و صورتم و توی دستام فشار دادم.خورشید داشت طلوع میکرد،الان دیگه خوایم نمیومد اصلا،اصلا قول میدادم نخوابم...ولی خب دیگه هرکار میکردم اون نبود که باهم طلوع خورشید و ببینیم:)))
توی خودم بیشتر جمع شدم و چشمامُ روی هم فشار دادم که بازم صداش مثل نوار برام پلی شد.
_ولی خدایی چجوری تونستی اونو بکشی!؟
ـ کشیدنش واسم نجات دهنده بود؛ـ
_یعنی چی؟!
یعنی وسط یه روز کاری وحشتناک،درحالی که یه جراحی ناموفق داشتم و از عذاب وجدان دست و پا میزدم مغزم دست به دامن چشمای شما شد ـ
نفسام از بغض بریده شده بود.ولی نمیتونستم قورتش بدم چون اشکی واسه ریختن و نایی واسه گریه کردن نداشتم....
الان که فکر میکنم،دلیل همه ی اون دلشوره های اون شب و ترس های از دست دادن و میفهمم،..
اون شب،یه تیکه از وجودم فهمیده
که برای آخرین باره.
اون شب با همه ی قشنگی هاش بوی خداحافظی میداد؛اون شب آخرین باری بود که طمع خوش زندگی و میچشیدم و نمیدونستم.
نمیدونستم که بعدش از اون آدمی که برام تنها امید بود فقط خاطره هاش میمونه.
سرم و به طرفین تکون دادم ،اگه یه ذره دیگه اینجا میشستم این بغضِ خفم میکرد.
پس دستی به موهام کشیدم و از کاپوت ماشین پایین پریدم.سمتِ چپ سینم به طرز فجیعی میسوخت ولی من به مامان قول داده بودم برم پیشش، پس نادیده اش گرفتم و دستم و روی سینم گذاشتم سوار ماشین شدم. با دیدن صفحه گرامافون روی داشبورد ماشین، لبخند محو ولی زهرماری زدم.
دستم و دراز کردم و درست مثل همون اون شب مراببوس ویگن و گذاشتم و گوش سپردم بهش..، ولی جالب بودا،همون زمان بود ، همون مکان بود، همون ماشین بودو همون آهنگ..ولی اون کسی که همه ی اینارو برام معنا دار میکرد نبود و حالا همشون شده بودن تشریفاتی واسه مرگم.!سیگارم و با فندکم روشن کردم همزمان با استارت زدنم پکی ازش گرفتم..؛ یکم که از مسافت و گزروندم سیگارِ روشنُ روی صندلیِ ماشین رها کردم.گفته بودم که،شکوفه ی گیلاسی بودم که بهش سرما زده بود و حالا خشک شده بود و هیزم.هیزم هم چاره ای غیر از سوختن نداره، داره؟! پس باید میسوزوندم هم خودم و هم این پر بالی که خاطره ها بهم داده بودن..
نگاهی زهر آلودی به خودم انداختم، قرار بود همچی تموم بشه.من، این ماشین ،خاطره هاش، مراببوس ویگن، همچی
واین یکم دلتنگم میکرد ولی یه ذره هم راضی نبودم از راهم پا پس بکشم.
پنجره ی ماشین و پایین کشیدم و به حالت دراز کشیده سرم و از پنجره ی ماشین بیرون خم کردم و برای آخرین بار نگاهم به آسمون گرگ میش سپردم و همراه با ویگن لب زدم:
ستاره مرد. سپیده دم
چو یک فرشته ماهم،نهاده دیده برهم،
میان پرنیان غنوده بود.
به آخرین نگاهش،نگاه بی گناهش
سروده واپسین سروده بود
مراببوس،مراببوس
برای آخرین بار
تورا خدانگهدار که میروم به سوی سرنوشت...
با صدای جلیز ولیز نسبتا بلندی که از صندلی ماشین بلند میشد صدام قطع شد و دیگه همراه آهنگ نخوندم...فک کنم واقعی داشت جواب میداد!.. یعنی منم بالاخره عزیز میشدم؟!
واسه منم گریه میکردن؟! واسه یه بارم من داشتم میرفتم و این واسم لذت بخش بود.
صدای جلیز ولیز صندلی ماشین هر ثانیه بالا تر میرفت و حرارت و سوزشی که به تنم منتقل میشد هم بیشتر ولی حتی سوختن پوست تنم هم باعث نمیشد گریه کنم .
یکدفعه با صدای بلندی از اتاقک ماشین،حرارت و داغی به شدت بالا رفت همه ی نقاط ماشین آتیش گرفتن و گرد و غبار به شکل عجیبی توی هوا پخش شد.داشبرد ، فرمون ،صندلی های عقب هر چی بود سوخته بود. صدای سوختن ذرات ماشین با هو هوی باد ترکیب شده بود.
حالا تا کمرم از ماشین بیرون بودم و خیسی روی گونه ام نشون میداد بالاخره اشکمم دراومده. اما مطمعن بودم اومدن اشکم از ترس نیست و تنها دلیلش سوزش بی حد و مرزیِ که توی پاهام پیچیده...
منم داشتم مثل آدمای دیگه تموم میشدم، اول که اسمم و رو سنگ قبر میدیدن یکم ناراحت میشدن و بعد به بهانه ی سردی خاک خیلی راحت فراموشم میکردن؛
یکدفعه با تکون شدیدی که ماشین خورد صدای دادم با صدای انفجار ماشین ترکیب شد. وسط گرد وقبار هاو ذرات سوخته ی ماشین منم از ماشین بیرون پرت شدم و واسه چند ثانیه ای روی هوا معلق موندم و بعد سیاهی مطلق.!
«پایآن فصل اول»
بچها اگر واقعا به فصل دوم رمان تمایل دارین خواهشاً لف ندین،:)
شاید باورتون نشه ولی امشب پارت داریم بعدِ چندددددددددیـــــــن چنــــــــــد شــــــب😭😭😭😭😭😭✨✨✨✨✨✨✨✨✨
میدونم ،میدونم خیلی دیر شده ولی نه پارت ها اماده بودن نه وضعیت ماکان ولی امشب بیخیال همه چیز میخوام پارت بدم دورتون بگردم😭✨🗣️
ـ✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ
«#ورقِ_شصتُ_سِهـ»
رهآمِ هادیآن:
چهارمآه بعدـ
نفسمُ حبس کردم و به تن ظریفش که مابین دستگاه های مختلف و ماسک اکسیژن اسیر شده بودخیره شدم.چهارماهی بود که تابآنم باهام قهر کرده بود .چهار ماهی بود که دخترکم،چشمای خوشگلش و روی هم بسته بود...چهار ماهی بود، که تابآنم خواب بود...
چهار ماهی که هرروزش و با خیال اینکه تابآن خانوم شاید از پشت پلک یه نگاهی هم به ما بندازه، صبحم شب شده بود و شبم صبح؛
چهار ماهی که قدر چهل سال پیرم کرده بود؛ اغراق نیست.واقعا، این چهار ماه قدر چهل سال بهم سخت گذشته بود.حتی از اون چهارده سالیم که دور بودم این چهار ماه سخت تر بود...،چون اون موقع دلتنگی داشت، خون دل خوردن داشت ،بی خبری داشت...
ولی هرچی بود، دور بودم؛
هرچی بود میدونستم تابآنم کنار افسانه حالش خوبه....
امّا الان،مثلا بودم و تابانم با سر و صورت خونی و دستگاه های بزرگ تر از خودش که به تنش وصل بودن روی تخت بیمارستان بود..
الان مثلا بودم،ولی دخترکم تنش سوخته بود.الان بودم و هیچ کاری از دستم برنمیومد...
الان بودم،
الان ،مثلا برگشته بودم تا کنار تابآن باشم،تا براش پدری کنم؛
ولی اونقدری جنم نداشتم که حواسم به جگر گوشه ام باشه؛اونقدری عرضه نداشتم که نزارم اون شب حال بدی اونقدر دوره اش کنه که دست به خودکشی بزنه....
فکر کنم،واقعی من هیچوقت جربزه ی پدر بودن و نداشتم..
این،این حرف و فرهاد بهم زد..
همون موقع که از زندان آزاد شده بودم.اون موقع جوابش و با مشت و لگد دادم،ولی الان حس میکنم حقیقت و گفته؛..
چون من،چشمای سرخش و دیدم ووقتی بهم گفت برومثل همیشه جا زدم..چون منِ نفهم، نفهمیدم دخترکم دل نازکه و مثل خودم توانِ چشیدن دهن کجی های روزگارونداره..واینستادم حداقل درداش و بشنوم.پیشش نبودم تا نزارم دخترکم گریه کنه..پیشش نبودم که نزارم حس تنهایی کنه..من بودم،ولی کنار تابآن نبودم:)..
نفس حبس شدم و فوت کردم و بالاخره قدم های نچندان استوارم و طرف تختش برداشتم..؛
نزدیک بهش،روی زانو هام خم شدم و به رسم این چهار ماه سرمُ با ملایمت روی سینه اش گذاشتم...
رنگ پریدگی صورت ماهش ،خودش یه نمکِ حسابی بود روی زخمای قلبم..
لبم و با زبونم تر کردم،دلم میخواست مثل هرروز بهش صبح بخیر بگم با دخترکم حرف بزنم ولی بُغضی که توی گلوم جا خوش کرده بود ،نمیذاشت.. نمیخواستم پیشش حتی یه قطره اشکم از این چشمای لعنتی سر بخوره چون،دخترم ناراحت میشد..؛ تابآنم حالش بد میشد..
درسته که الان باهام قهر بود و نه باهام حرف میزد نه حتی بهم نگاه میکرد..
اما دل پاک تر از این حرفا بود که گریم و ببینه و دلش برام نسوزه و روی اون قلب کوچولوش خراش نیوفته..
ومن باید هرطور شده این اشکای زبون نفهم و مهار میکردم...
نفسِ عمیقی کشیدم و برای کنترل اشکام لبخند زورکی ای زدم و بعد با صدای لرزونم آروم لب زدم،:
ـ صبحِ شما بخیر تابآن خانوم..
گوشه ی لبم و برای کنترل اشکام گاز گرفتم و بی توجه به بغضی که صدامُ گرفته کرده بود ادامه دادم..:
ـ حال شما؟! احوال شما؟!
دخترِ بابا خوبه؟!
خوش میگذره دورت بگردم؟!
آب دهنم و به زور قورت دادم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد لب زدم.:
میگم،
تابآن بابا،شما میدونی الان چند وقته خوابیدی؟!
جونم برات بگه که الان چهار ماهه خوابیدی دردت به سرم؛
البته که اگه میخوای بخوابی هنوز،بخواب بابا فدای سرت من،من هرچقدر که بخوای میشینم اینجا و منتظر میمونم تا خستگیت در بره دخترِ بابا...
ولی خب، چ چیکار کنم دلتنگتم تابآنِ بابا...
یکدفعه ،
نمیدونم چی بود که بهم غلبه کرد...
اما بغضم با صدای نسبتا بلندی شکست و با هق هق زمزمه کردم.:
دلم خیلی،خیلی ،خیلی برات تنگ شده تابآن..
خ خیلی،دورت بگردم..:)
یادته وقتی کوچولو بودی هروقت ازت میپرسیدم، چقدر دوسم داری میگفتی پنج تا؟!
یادته بابا؟!
الان اندازه ی همون پنج تای بچگی دلم برای دیدنت لک میزنه تابآن....