eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
247 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ـ✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ «» تابآن هادیآن: چند بار پشت هم روی گلوم کوبیدم تا راهِ نفسم باز بشه وبعد،نگاهمُ به کالبد آهنی ای که سوهان روحم بود سوق دادم..، رنگِ سرخ ماشین، چشمای نیمه بازمُ میزد و نمیزاشت بیشتر از چند ثانیه بهش خیره بمونم.. پوزخندی روی لبای بی رنگم جا گرفت. یه زمانی واسه این رنگ جون میدادم،ولی الان حتی نمی‌تونستم واسه چند ثانیه بهش خیره بشم.! یه زمانی آرزوم بود، این مدل ماشین و داشته باشم و باهاش شبارو تا صبح تو خیابون چرخ بزنم ولی الان وقتی میدیدمش دلم میخواست خودمُ از همین بام تهران پرت کنم پایین... نفسِ عمیقی کشیدمُ،قدم هام ودور تا دور ماشین برداشتم و بعد روبروی کاپوتش قرار گرفتم. گردن خشک شدمُ کج کردم و به یاد بهترین شب زندگیم رو به کاپوت ماشین لبخندِ پر دردی زدم... خاطره ها به طرز خیلی عجیب و مزخرفی وسط مغزم پرسه می‌زدن... با همون لبخند که درد و شور بختی ازش می‌بارید،جلوتر رفتم و روی کاپوت ماشین جا گرفتم...، نمی‌دونم دلیل و مسببش چی بود. ولی همینکه که نشستم، واسه یه دقیقه مغزم همچی و فراموش کردو منتظر شدم مثل ده روز پیش توی بغل اون آدم گم شم.؛ منتظر شدم، دستاش و بین این موهای لعنتیم فرو کنه و چونه اش و روی این شونه ی بی صاح.ابم قرار بده و توی عسل اون چشماش غرق شم.، ولی خب با گذر ثانیه ها پشت هم به جای حس کردن بغل گرمش سردی فلز ماشین به جونم منتقل شد و فهمیدم واقعا انتظار غلطی داشتم.، با گاز گرفتنِ گوشه ی لبم بغضمُ قورت دادم و به جای اون خودم،خودمُ توی بغلم گرفتم و به آسمون خیره شدم که یکدفعه صداش توی سرم پلی شد. ـ هی هی شیرینک،نخوابیا..ـ ـ خانوم خوشگله کلِ شب و بیدار موندیم که باهم طلوع خورشید و ببینیم زد حال نزن ـ نفسِ پر بغضمُ توی هوا فوت کردم و صورتم و توی دستام فشار دادم.خورشید داشت طلوع میکرد،الان دیگه خوایم نمیومد اصلا،اصلا قول میدادم نخوابم...ولی خب دیگه هرکار میکردم اون نبود که باهم طلوع خورشید و ببینیم:))) توی خودم بیشتر جمع شدم و چشمامُ روی هم فشار دادم که بازم صداش مثل نوار برام پلی شد. _ولی خدایی چجوری تونستی اونو بکشی!؟ ـ کشیدنش واسم نجات دهنده بود؛ـ _یعنی چی؟! یعنی وسط یه روز کاری وحشتناک،درحالی که یه جراحی ناموفق داشتم و از عذاب وجدان دست و پا میزدم مغزم دست به دامن چشمای شما شد ـ نفسام از بغض بریده شده بود.ولی نمی‌تونستم قورتش بدم چون اشکی واسه ریختن و نایی واسه گریه کردن نداشتم.... الان که فکر میکنم،دلیل همه ی اون دلشوره های اون شب و ترس های از دست دادن و میفهمم،.. اون شب،یه تیکه از وجودم فهمیده که برای آخرین باره. اون شب با همه ی قشنگی هاش بوی خداحافظی میداد؛اون شب آخرین باری بود که طمع خوش زندگی و میچشیدم و نمیدونستم. نمیدونستم که بعدش از اون آدمی که برام تنها امید بود فقط خاطره هاش میمونه. سرم و به طرفین تکون دادم ،اگه یه ذره دیگه اینجا می‌شستم این بغضِ خفم میکرد. پس دستی به موهام کشیدم و از کاپوت ماشین پایین پریدم‌.سمتِ چپ سینم به طرز فجیعی می‌سوخت ولی من به مامان قول داده بودم برم پیشش، پس نادیده اش گرفتم و دستم و روی سینم گذاشتم سوار ماشین شدم. با دیدن صفحه گرامافون روی داشبورد ماشین، لبخند محو ولی زهرماری زدم. دستم و دراز کردم و درست مثل همون اون شب مراببوس ویگن و گذاشتم و گوش سپردم بهش..، ولی جالب بودا،همون زمان بود ، همون مکان بود، همون ماشین بودو همون آهنگ..ولی اون کسی که همه ی اینارو برام معنا دار میکرد نبود و حالا همشون شده بودن تشریفاتی واسه مرگم.!سیگارم و با فندکم روشن کردم همزمان با استارت زدنم پکی ازش گرفتم..؛ یکم که از مسافت و گزروندم سیگارِ روشنُ روی صندلیِ ماشین رها کردم.گفته بودم که،شکوفه ی گیلاسی بودم که بهش سرما زده بود و حالا خشک شده بود و هیزم.هیزم هم چاره ای غیر از سوختن نداره، داره؟! پس باید میسوزوندم هم خودم و هم این پر بالی که خاطره ها بهم داده بودن.. نگاهی زهر آلودی به خودم انداختم، قرار بود همچی تموم بشه.من، این ماشین ،خاطره هاش، مراببوس ویگن، همچی واین یکم دلتنگم میکرد ولی یه ذره هم راضی نبودم از راهم پا پس بکشم. پنجره ی ماشین و پایین کشیدم و به حالت دراز کشیده سرم و از پنجره ی ماشین بیرون خم کردم و برای آخرین بار نگاهم به آسمون گرگ میش سپردم و همراه با ویگن لب زدم: ستاره مرد. سپیده دم چو یک فرشته ماهم،نهاده دیده برهم، میان پرنیان غنوده بود. به آخرین نگاهش،نگاه بی گناهش سروده واپسین سروده بود مراببوس،مراببوس برای آخرین بار تورا خدانگهدار که میروم به سوی سرنوشت... با صدای جلیز ولیز نسبتا بلندی که از صندلی ماشین بلند میشد صدام قطع شد و دیگه همراه آهنگ نخوندم...فک کنم واقعی داشت جواب میداد!.. یعنی منم بالاخره عزیز میشدم؟! واسه منم گریه میکردن؟! واسه یه بارم من داشتم میرفتم و این واسم لذت بخش بود.
صدای جلیز ولیز صندلی ماشین هر ثانیه بالا تر می‌رفت و حرارت و سوزشی که به تنم منتقل می‌شد هم بیشتر ولی حتی سوختن پوست تنم هم باعث نمیشد گریه کنم . یکدفعه با صدای بلندی از اتاقک ماشین،حرارت و داغی به شدت بالا رفت همه ی نقاط ماشین آتیش گرفتن و گرد و غبار به شکل عجیبی توی هوا پخش شد.داشبرد ، فرمون ،صندلی های عقب هر چی بود سوخته بود. صدای سوختن ذرات ماشین با هو هوی باد ترکیب شده بود. حالا تا کمرم از ماشین بیرون بودم و خیسی روی گونه ام نشون میداد بالاخره اشکمم دراومده. اما مطمعن بودم اومدن اشکم از ترس نیست و تنها دلیلش سوزش بی حد و مرزیِ که توی پاهام پیچیده... منم داشتم مثل آدمای دیگه تموم میشدم، اول که اسمم و رو سنگ قبر می‌دیدن یکم ناراحت میشدن و بعد به بهانه ی سردی خاک خیلی راحت فراموشم میکردن؛ یکدفعه با تکون شدیدی که ماشین خورد صدای دادم با صدای انفجار ماشین ترکیب شد. وسط گرد وقبار هاو ذرات سوخته ی ماشین منم از ماشین بیرون پرت شدم و واسه چند ثانیه ای روی هوا معلق موندم و بعد سیاهی مطلق.! «پایآن فصل اول»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچها اگر واقعا به فصل دوم رمان تمایل دارین خواهشاً لف ندین،:)
شاید باورتون نشه ولی امشب پارت داریم بعدِ چندددددددددیـــــــن چنــــــــــد شــــــب😭😭😭😭😭😭✨✨✨✨✨✨✨✨✨
می‌دونم ،می‌دونم خیلی دیر شده ولی نه پارت ها اماده بودن نه وضعیت ماکان ولی امشب بیخیال همه چیز می‌خوام پارت بدم دورتون بگردم😭✨🗣️
ـ✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ «» رهآمِ هادیآن: چهارمآه بعدـ نفسمُ حبس کردم و به تن ظریفش که مابین دستگاه های مختلف و ماسک اکسیژن اسیر شده بودخیره شدم.چهارماهی بود که تابآنم باهام قهر کرده بود .چهار ماهی بود که دخترکم،چشمای خوشگلش و روی هم بسته بود...چهار ماهی بود، که تابآنم خواب بود... چهار ماهی که هرروزش و با خیال اینکه تابآن خانوم شاید از پشت پلک یه نگاهی هم به ما بندازه، صبحم شب شده بود و شبم صبح؛ چهار ماهی که قدر چهل سال پیرم کرده بود؛ اغراق نیست.واقعا، این چهار ماه قدر چهل سال بهم سخت گذشته بود.حتی از اون چهارده سالیم که دور بودم این چهار ماه سخت تر بود...،چون اون موقع دلتنگی داشت، خون دل خوردن داشت ،بی خبری داشت... ولی هرچی بود، دور بودم؛ هرچی بود میدونستم تابآنم کنار افسانه حالش خوبه.... امّا الان،مثلا بودم و تابانم با سر و صورت خونی و دستگاه های بزرگ تر از خودش که به تنش وصل بودن روی تخت بیمارستان بود.. الان مثلا بودم،ولی دخترکم تنش سوخته بود.الان بودم و هیچ کاری از دستم برنمیومد... الان بودم، الان ،مثلا برگشته بودم تا کنار تابآن باشم،تا براش پدری کنم؛ ولی اونقدری جنم نداشتم که حواسم به جگر گوشه ام باشه؛اونقدری عرضه نداشتم که نزارم اون شب حال بدی اونقدر دوره اش کنه که دست به خودکشی بزنه.... فکر کنم،واقعی من هیچوقت جربزه ی پدر بودن و نداشتم.. این،این حرف و فرهاد بهم زد.. همون موقع که از زندان آزاد شده بودم.اون موقع جوابش و با مشت و لگد دادم،ولی الان حس میکنم حقیقت و گفته؛.. چون من،چشمای سرخش و دیدم ووقتی بهم گفت برومثل همیشه جا زدم..چون منِ نفهم، نفهمیدم دخترکم دل نازکه و مثل خودم توانِ چشیدن دهن کجی های روزگارونداره..واینستادم حداقل درداش و بشنوم.پیشش نبودم تا نزارم دخترکم گریه کنه..پیشش نبودم که نزارم حس تنهایی کنه..من بودم،ولی کنار تابآن نبودم:).. نفس حبس شدم و فوت کردم و بالاخره قدم های نچندان استوارم و طرف تختش برداشتم..؛ نزدیک بهش،روی زانو هام خم شدم و به رسم این چهار ماه سرمُ با ملایمت روی سینه اش گذاشتم‌‌... رنگ پریدگی صورت ماهش ،خودش یه نمکِ حسابی بود روی زخمای قلبم.. لبم و با زبونم تر کردم،دلم میخواست مثل هرروز بهش صبح بخیر بگم با دخترکم حرف بزنم ولی بُغضی که توی گلوم جا خوش کرده بود ،نمیذاشت.. نمی‌خواستم پیشش حتی یه قطره اشکم از این چشمای لعنتی سر بخوره چون،دخترم ناراحت میشد..؛ تابآنم حالش بد میشد‌‌‌.. درسته که الان باهام قهر بود و نه باهام حرف میزد نه حتی بهم نگاه میکرد.. اما دل پاک تر از این حرفا بود که گریم و ببینه و دلش برام نسوزه و روی اون قلب کوچولوش خراش نیوفته.. ومن باید هرطور شده این اشکای زبون نفهم و مهار میکردم... نفسِ عمیقی کشیدم و برای کنترل اشکام لبخند زورکی ای زدم و بعد با صدای لرزونم آروم لب زدم،: ـ صبحِ شما بخیر تابآن خانوم.. گوشه ی لبم و برای کنترل اشکام گاز گرفتم و بی توجه به بغضی که صدامُ گرفته کرده بود ادامه دادم..: ـ حال شما؟! احوال شما؟! دخترِ بابا خوبه؟! خوش میگذره دورت بگردم؟! آب دهنم و به زور قورت دادم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد لب زدم.: میگم، تابآن بابا،شما میدونی الان چند وقته خوابیدی؟! جونم برات بگه که الان چهار ماهه خوابیدی دردت به سرم؛ البته که اگه میخوای بخوابی هنوز،بخواب بابا فدای سرت من،من هرچقدر که بخوای می‌شینم اینجا و منتظر میمونم تا خستگیت در بره دخترِ بابا... ولی خب، چ چیکار کنم دلتنگتم تابآن‌ِ بابا... یکدفعه ، نمی‌دونم چی بود که بهم غلبه کرد... اما بغضم با صدای نسبتا بلندی شکست و با هق هق زمزمه کردم.: دلم خیلی،خیلی ،خیلی برات تنگ شده تابآن‌.. خ خیلی،دورت بگردم..:) یادته وقتی کوچولو بودی هروقت ازت می‌پرسیدم، چقدر دوسم داری میگفتی پنج تا؟! یادته بابا؟! الان اندازه ی همون پنج تای بچگی دلم برای دیدنت لک میزنه تابآن....