19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم:
میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم،
انگار یکی هربار که میبینمش تو مغزم داد میزنه:
«احمق،شاید برای آخرین بار باشه که چشت بهش میخوره،قدر تمومِ بی کسی هات نگاش کن»..
منم ك حرف گوش کن،بهش نگا میکنم؛
مهران آروم سرش جلو اوردوباشیطنت گفت:ـ حرفت که درست ولی از اینجا نگا کردن مزه نمیده که ـ
با ناخون اشاره ام گردنم و خاروندم وگیج نجوا کردم:منظورت؟
خنده ی دوباره ای کرد و از سمت کتفم طرف لیا هولم دادو لب زد:ـ آدم وقتی انقدر یکیُ میخواد نمیزاره دست بقیه بیوفته،برو جلو بشین کنارش،دوتا از این حرف های قشنگ که اینجا میزنی بزن وبعدبا خیال راحت نگاش کن-
چند بار پشت هم پلک زدم،من باید واسه این کار یه آدم دیگه از خودم میساختم؛
دربه در،اطرافم و دیده زدم که لحظه ای نگاه لیا سمت من کشیده شد ومشکی چشماش عسل چشمام و غرق کرد.بعد بر خلاف تصوراتم لبخندی زدو دستش به معنی سلام بالابرد. از هیجان چشمام و روهم فشار دادم با ذوق آمیخته بر تردید قدم هام و سمتش برداشتم.خودم و نمیشناختم و
فکر کنم راسته ك آدم وقتی کسی و دوس داره جسورمیشه!.
خوشت اومد،مگه نه؟!🥲😂✨
اگه خوشت اومد بدو اینجا بآبونه🤏🏻🌱
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم: میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم، انگار یکی هربار که میبینمش تو
اهم اهم هلپ می،🗣️🗣️🗣️🗣️👊🏻🤚🏻👊🏻🤚🏻
از صبح سیصد و پنجاه و پنج بار نگاش کردم و همش حس میکنم یه ایرادی داره ولی نمیفهمم چیه🤌🏻
دوستان قول پارت دادم ولی به طرز خیلی عجیبی خستم و صبحم ساعت هفت کلاس دارم قول میدم فردا دوتا پارت بدم بآبونه ها،🤏🏻🌱✨
دوتا پارت عادی نه ها
جنجالی🗣️🗣️🗣️🕺🏻
ببخشید منو برای چندمین بار:/
_بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_هشتم»
تابآنِ هادیان:
امیر قدم های آرومش و طرفم برداشت و پشت سرم جا گرفت.این روزا همه جا و توی همه ی لحظه ها میدیدمش و این واسم یکم زیادی عجیب بود.
برگشتم وبا نگاهی به چشماش آروم با تردید لب زدم:
_بَه،سلاااام آقای دکتر،حال احوال شما؟!
نگاهشُ بالبخندی ك گوشه ی لبش باوجود محو بودن خودنماییِ زیادی میکرد، روی تک تک اجزای صورتم گردوند و دستش و سمت یقه ی تیشرتم برد؛ بهت زده به دستاش که یقه ام و گرفته بود خیره شدم خواستم خودم و عقب بکشم اما،نمیدونم،نمیدونم واقعا چرا ولی یه نیرویی نمیداشت خودمُ کنار بکشم. با آرامش و جدیت از سمت یقه ام تیشرتم و بالا کشید،طوری که گردنم یه طورایی به زور مشخص بود.بعد آروم نجوا کرد:+سلام شیرینکِ موفرفری،بالاخره باختی؟!..
به وضوح اومدن قلبم و توی حلقم حس میکردم،یکم توی خودم جمع شدمُ
پشت لبخند های عمیق امیر آب دهنمُ قورت دادم.دستی به صورتم کشیدمُ،برای ضایع شدن کمترم بیخیال از چند دقیقه پیش با خنده ی مصنوعی گفتم:_منتظر باختن من بودی؟!
+نه بابا،آدم اگه بخواد منتظر باخت شما بشینه که یکدفعه موهاش رنگِ دندوناش و میگیره.
خندیدم و بی حرف و فلک زده برای فرار از لبخند هاو حرف های عجیب غریب و نفس گیرش به دورُ اطراف خیره شدم که با دیدن نگاه شیطون نعنا که از خنده قرمز شده بود دستی به گردنم کشیدم و معذب با انگشتام درگیر شدم.نمیدونم امیر از غوغای اطراف و ذهن سناریو ساز نعنا خبر داشتُ اینطوری میخندید یا بی خبر بود؛
ولی یه طورایی از این حجمِ آرامشِش و کاراش هم حرصم گرفته بود هم...
هم،نمیدونم یه طورایی... خوشم اومده بود؛
+میگم تو همیشه اِنقدر خوب حکم میزنی؟!
_خب،همیشه که نه الان بیشتر واسه کم کردن روی این بز مچه هابود..
بعد زیر لب نجوا کردم:
-داداش ماهم با یه مشت گاو گوسفند رفاقت کرده؛
امیر خندید و دستشُ زیر چونه اش گذاشت و لب زد:_الان من گاوم یا گوسفند!؟.
با فهمیدن گافی که دادم کف دستم و روی پیشونیم زدم و آروم زمزمه کردم:_نه،..خب چیزه...میدونی تو خیلی فرق داری با اونا؛
لبخند گنده ای زد و لب زد:
+چه فرقی دارم بعد؟!
وای وای وای تابان چرا لال نمیمیری؟!
یدقعه گاف نده بدبــخت
دستی به چشمم کشیدمُ آروم نجوا کردم:
_آخه..آهان..آهان..با لبخند ضایع ای ادامه دادم:
_تو آقای دکتری دیگه؛آره تو گاو گوسفند نیستی،چون دکتری؛
باحرفم شروع کرد به قهقهه زدن؛از شدت قهقهه از صندلی افتاد زمین،وعجیب تر این بود که بازم روی زمین هم میخندید..
یکدفعه نفسش از شدت خنده رفت و بی حال روی زمین افتاد؛باچشمای از حدقه بیرون زده چند بار پشتش زدم که سرفه ای کرد و تکخنده ی کوتاهی پشت سرش.
_زنده ای؟!
باصدای گرفته آروم نجوا کرد:
_خب اگه تو کنارم باشی که،
هم زنده ام هم خیلی سرخوش؛
آروم گوشه ی لبم و گاز گرفتم. پلکم از شدت هیجان به عجیب ترین شکل ممکن میپرید
_حالا که من با همه فرق دارم میای بزنیم بریم بیرون؟!
محکم چشمام و روی هم بستمُ سعی کردم برای چندمین بار فضارو عوض کنم،آروم لب زدم:رو دراگی نه؟!
خندید و گفت:آره؛
مثل خودش خندیدم و نجوا کردم:-حالا چی زدی اینطور شدی؟!
چشمکی زد و لب زد:چطوری شدم؟!
پلک زدن بیش از حدم واقعا داشت کار دستم میداد، پشت نگاه های عجیب غریب مهران
بازبونم روی لبم و تر کردم .
_چمیدونم،...بی پروا،جسور،عجیب!
باخنده از جاش پاشد و نشست؛ تکیه اش و به میزی که روش مش.روب چیده بودن دادوگفت:+والا من یه چند وقتیه یه چیزی پیدا کردم نه هیچی روش اثر داره،نه هیچی اثرش و میگیره،نه اصن میشه کنارش گذاشت.
بهت زده لب زدم:_یاخدااا، بدبخت هر.وئ.ینی شدی رفتهه،
آستینت و بزن بالا ببینم چیکار کردیییی.؛
فردا پس فردا جوب خوابم میشی
با خنده پشت گردنش و خاروندو
+یه چیز هست از هروئین بدتر،
یه دختر بچه ی موفرفری چشم قشنگِ کوچولو پیدا کردم،که یکم اعصابش خورده وسوتی زیاد میده، ولی هروقت بهش نگاه میکنم جون دوباره برمیگرده به تنم،سو برمیگرده به چشام،شادی میاد تو زندگیم.اصن انگار منو کوبیده از نو ساخته،من بی دست و پا شدم کسی واسه خودم،راستی اون دخترخوشگله حکمَم خیلی خوب میزنه-
خب،دیگه هرکس یه توان و زور و تحملی داره مگه نه؟!؛ حالا باید بگم من هیچ توانی نداشتم؛ دستمُ توی موهام فرو بردم و بهمشون ریختم._خوشبحال اون دختربچِهه،
امیر از جاش پاشد و وایساد،یکم لباساش و تکوند و بعد زمزمه کرد:-اون دختر خوشگله ك خودش و خیلی قشنگ زده به اون راه و مارم داره جون به لب میکنه نمیاد بزنیم بیرون،؟!مطمئنم یکم دیگه مهران کمربند و میکشه..
خنده ای کردم که با دیدن خندم طوری که انگار زنگ خطر زده باشن دستم و گرفت از در بیرون زد؛
با قهقهه مثل بچه ها توی زمین های خیس میدویدُ توی چاله های آب میپرید و همچنان دست من تودستس بود و منو همراهش میکشید؛آسمون میبارید و من واسه اولین بار داشتم حال خوب و کنارکسی که تا همین چند دقیقه پیش غریبه بود تجربه میکردم.
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_بـراے آخـرین بار✯_ «#ورق_سی_هشتم» تابآنِ هادیان: امیر قدم های آرومش و طرفم برداشت و پشت س
ـ+
آســــــمون میباریـد و من واسه
اولین بار داشتم حال خـــوب و کنارکسی که تا همین چند دقیقه پیش غریبه بود تجربه میکردم.=)