eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» راوی: بعد از نیم ساعت نشستن روی صندلی های آهنی و سردِ پزشک قانونی،با کلافگی از جا بلند شد؛.. کاسه ی صبرش سر اومده بود،خسته شده بود ولی نه از غم و عذاب وجدان! از کش دادن ها و زمان مصرف کردن های پیش از حد پزشک...؛ حالا،فقط بعد از چند ساعت.. دیگه حتی،به اندازه ی سر سوزنی از خونی که دیشب ریخته بود ترسی نداشت. افسانه هم مثل آدم های دیگه ای که خونشون و ریخته بود.. چیز جدیدی نبود.. عادت داشت، به عقیده اش همه ی آدم ها وقتی پرو میشدن و براش بلبل زبونی میکردن، بالاخره باید یه طور خفه خون می‌گرفتن! انتخاب هم دست خودشون بود،یکی با پول آروم میگرفت و یکی هم با گلوله؛ افسانه هم با دوتا گلوله خفه خون گرفت. و فرهاد حالا بیخیال تر از هر زمان دیگه ای قافل از ترس های چند ساعت پیشش توی راهروی پزشک قانونی قدم میزد؛ آثار الکـ..lی که صبح بالای سر افسانه خورده بود هنوز توی بدنش بود و اعصابش و بهم ریخته بود؛ عصبی بود،ونزدیک بود این عصبی بودنش کار دستش بده؛ عصبی بود چون نتونسته بود جسد افسانه رو مثل باقی بسوزونه.. وحالا به قولی،علاف پزشک قانونی و بازی هاش شده بود! دستی به فکش کشید و یا بی حوصلگی طرف در اتاق رفت؛ با غیض دستگیره ی درو پایین کشید؛ بعد، با پا در نیم باز و کامل باز کرد و وارد اتاق شد؛ نگاه مرموزش، ك چهره ی نفرت بارش و منفور تر میکرد به پزشک انداخت.. لبخند کثیفی گوشه ی لبش کاشت و قدم های آرومش و طرف پزشک که ترس از فرهاد و دو نره قول پشتش تمام جونش و گرفته بود برداشت؛ نزدیکش شد؛ انگشت اشاره اشُ نوازش وار روی سینی ای که وسایل جراحی روش قرار داشت کشید.. بعد،مرموز گردنش و کج کرد و با لحن کثیفی اسم پزشک و لب زد: ـ علیِ رهنما.. کم خودت و مارو اذیت کن علی آقا! چیه تو این پرونده ها که اینطوری هم خودت و عذاب میدی هم مارو؟!ـ بعد از حرفش قهقهه ای زد که صدای خنده ی آدم های پشت سرشم بلند شد؛ پزشک وحشت زده از شدت وقاحتشون خواست حرفی بزنه،ولی قرار گرفتن انگشت فرهاد روی دهنش به معنی ساکت صداش برید؛ بعد درحالی که ته مونده ی خنده توی صورتش باقی مونده بود زمزمه کرد: -حیف شما نیست آقای دکتر که سر کنجکاوی کردن واسه یه موضوع مسخره بری زیر خروار ها خاک؟! باباجوون برای تو خیلی زوده این چیزا- مرد پشت سرش بادی به غبغب اش انداخت و با صدای نکره اش داد زد: +جوجهـ ملتفت میشی آقا چی میگه یا یه طور دیگِ حالیت کنـــم؟! فرهاد قهقهه ای به رنگ پریده ی پزشک زد کمی مکث کرد و بعدگردنش و طرف پشتش چرخوند . ـ
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» راوی: آروم لب زد: ـ بابا نکن بچه می‌ترسه!ـ و دوباره‌ نگاهی به صورت وحشت زده ی پزشک انداخت. کمی بهش نزدیک تر شد،طوری که بوی الکــ..l دهنش توی صورت پزشک میزد؛ دستش و جلو برد و با تحقیرانه ترین حال ممکن یقه ی روپوش پزشک که خمیده شده بود و آروم صاف کرد؛ -نگران نباش کاریت نداره؛ البته،اگر این بازیِ موشکافی و تمومش کنی و یه امضای کوچولو زیر اون پرونده بزنی. با لبخند مرموزش که خیلی وقت بود روی لبش ماسیده بود پلکی به معنی آره زد و ادامه داد: کارت اصلا سخت نیست،مگه نه دکتر؟! پزشک نفس عمیقی کشید و آب دهنش و به سختی قورت داد: +خیلی چیزای این پرونده مبهمه.. م..من فقط دنبال حقیقتم، فرهاد پوزخندِ تیزی زد. اصلحه ی کلت اش و از توی جیب کتش بیرون آورد و روی شونه اش گذاشت. ـ حقیفت؟! میدونی بچه،یه سری میگن حقیقت مثل نوره؛ همیشه راهش و پیدا می‌کنه.. دستش و توی سینیِ جراحی برد و قیچی ای از توی سینی برداشت؛ قیچی و بهم زد و لب زد: ـولی حقیقت این پرونده؟!ـ دستی به بینی اش کشید و... ـ حقیقت این پرونده عین پوسته ی نازک تخم مرغِِ،یه فشار کوچیک،.... یه سرکشی نابجا می‌تونه همه چی رو به فنا بده! میدونی حقیقت این پرونده چیه؟! این خانوم نسبتا محترم از روی حماقت،دوتا تیر به خودش شلیک می‌کنه و...، بعدتمام. ریق رحمت و طوری سر می‌کشه که وسطش، تو گلوش گیرمیکنه! پزشک با دیدن اصلحه ی روی شونه اش، لرزش عجیبی که به تنش افتاده بود و پنهون کرد،. دستی به گردنش کشید تا راه نفس نداشتش باز بشه. +جناب،م..من فقط دارم و..وظیفه ام انجام میدم، زاویه ی شلیک،مح..ل جراحت همشون با چیزی که ش...شما میگین مُتِ..مُتِـــــــ... به جای پزشک فرهاد با پوزخند لب زد: متفاوت! نمیری حالا بچه جون؛ بعد اصلحه رو از روی شونه اش برداشت و با سر اصلحه گردن دکتر و نوازش کرد. با پوزخند ادامه داد: وظیفه؛ وظیفه چیز خیلی قشنگیه بچه جون!.ولی یادت باشه،دنیا خیلی بی رحم تر از اون چیزیه که تو کتاب دینی مدرسه ی تو نوشته شده؛ اصلحه رو روی گودی گلوی پزشک فشار داد. -پسر،من اعصاب بچه بازی ندارم..- همون‌طور که اصلحه رو روی گردنش فشار میداد پاکت پولی از جیب شلوارش بیرون آورد و با انگشتش روی میز هل داد؛ بعد اصلحه رو از روی گردن پزشک برداشت؛جای سر اصلحه رد قرمزی روی گردنش انداخته بود. ـ این بخاطر اون زحماتیه که واسه تدارکات اون مرحومه کشیدی،.. چون می‌دونم این ور اون ور کردن جنازه خیلی سخته! بعد اصلحه رو توی جیبش قرار داد به طرف در رفت؛ ـ فردا که داری دست خط مینویسی واسه بالا دستی هات،یادت باشه ندیدن حقیقت بزرگ ترین خدمتیه که میتونی به خودت بکنی؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایشون علی آقای رهنما هستن،🚬 همون پزشک پزشک قانونی📜🗝️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» تابآن هادیان: بابلند شدن صدای تلویزیون،سرم و روی مبل کوبیدم وباحرص کوسن مبل روی صورتم فشار دادم. با بیشتر شدن صداش فحشی زیر لب نثار تلویزیون و در دیوار کردم وبالشت و بیشتر روی صورتم فشار دادم و به سختی توی جام غلتی خوردم....که یکدفعه، مثل حلیم وا رفته روی زمین ولو شدم. چند لحظه روی زمین همون طور وارفته موندم و بعدبا حرص دستمُ دراز کردم وگوشیمو که زیر مبل افتاده بود و صفحه اش شکسته بود برداشتم؛ نفسم و توی هوا فوت کردم. الان ساعت پنج بعد از ظهرِ روز تولدم بود و من هنوز هیچ گــ..o..هی نخورده بودم!.. پوزخند تلخی زدم وبی حال سرم و روی تشک مبل تکیه دادم. آخه مگه میشه،هیــچکس اون روزی که من پا گذاشتم توی این دنیای مزخرف و یادش نباشه؟! حتی رادمهر،حتی نعناع! لبخند پر بغضی زدم؛وقتی برای هیچکس مهم نباشی همین میشه دیگِـــ.. گوشه ی لبم و آروم جویدم،صمیمی ترین رفیقات روز تولدت میرن گشت و گذار عاشقونه..! البته خانواده رو که اصلا ولش کن..؛ یعنی مامان هم یادش نبود تولد دخترشه؟! چشمام و روی هم فشار دادم تا بتونم از ریزش اشک سمجی که بیخ گلوی چشمام گرفته بود جلو گیری کنم؛ کسایی که روشون حساب باز کرده بودم انقدر معرفت نداشتن ك حتی،توی این روز نچندان زیبا تنهام نزارن.. لپم و از تو گاز گرفتم، یعنی امیرم یادش نبود امروزو؟! چنگی توی موهام زدم،خب اصن بهش نگفته بودم که بخواد یادش باشه،.. با حرص از جام پریدم‌ و دستم و روی زمین کوبیدم و جیغِ خفه ای زدم. اصلا من نگم ،اون که ادعای دوست داشتن داره باید بدونه و یادش باشه.. خنده ی آرومی کردم که همزمان باهاش اشکام جاری شد.درسته یکم بی منطق هم شده بودم ولی خودمونیما،واقعی هیچکس هیچی یادش نبود! سرم و دوباره به تشک مبل تکیه دادم و چشمام و روهم بستم؛اشکام با ظرافت خواستی از گوشه ی چشمم فرود میومدن،اول چند ثانیه روی سر گونه هام استراحت میکردن و بعد دوباره راهشون و ادامه میدادن و تا توی یقه ام میرفتن؛.. این اولین تولدم نبود که اشک میریختم،. از وقتی رهام رفت،دیگه هیچوقت تولدام مثل قبل نشد.ولی واقعا اولین تولدم بود که هیچـــکس یادش نبود..! گوشیم پشت سر هم زنگ میزد امیر بود ولی من اعصاب جواب دادنش و نداشتم؛ جواب بدم که چی؟!بهتره زودتر بفهمم واسه هیچکس مهم نیستم و خودم و الکی هوایی نکنم؛بی حوصله سیگاری درآوردم و گوشه ی لبم گذاشتم،یادمه تولد سه سالگیم همه دور هم بودیم.من بودم افسانه بود و رهام... میدونستن خیلی چری دوست دارم،اون روز همه ی خونه رو ریسه ی چری زدن.. کیکم مامان خودش درست کرد،روشم مربای آلبالو ریخت با شربت آلبالوی خنکِ تگری؛ بعدشم رهام پاشد رفت سراغ ضبطش و یکی یکی بین نوار هاش گشت تا یه چیزی که بدرد تولد بخوره پیدا کنه،آخه همش داریوش بود... آنقدر گشت تا بالاخره یدونه شاد پیدا کرد و شروع کرد به رقصیدن،البته کل رقصمون این بود که دست منو می‌گرفت و مثل پرنسس های فیلما میچرخوند و منم از ذوق اینکه موهام توی باد پخش میشه و چین ها و گیلاس های پیرهنم مشخص میشه ذوق میکردم؛ اون تولد بهترین تولدم بود! شاید اون قدر بزرگ نبود ولی همه خوش بودیم.... بابه یاد آوردن اون روز همون طور که چشمام بسته بود لبخندی روی لبام کش اومد. من هیچوقت نفهمیدم رهام چرا رفت!... ولی می‌دونم خیلی بی معرفته.. با بلند شدن صدای زنگ خونه به زور پلکام و از هم فاصله دادم.مهران و نعنا که حالاحاالاها نمیومدن....،کی بود یعنی.؟! تا به خودم بیام دوباره صدای زنگ بلند شد! دستم و به مبل گرفتم و همون طور که کمرم داشت بخاطر سقوط آزاد از مبل، از وسط نصف میشد طرف آیفون رفتم.. این اینجا چیکار میکرد؟! امیر بود..فک کنم عادت داره همجا غیر منتظره بیاد.. آیفون و برداشتم و آروم بله ای زمزمه کردم. +چرا گوشیت و جواب نمی‌دی خانوم خانوما!؟ یه بار چشمام و روهم باز بسته کردم. _ندیدم زنگ زدی، یکم مکث کرد. گره خوردن ابروهاش و حس میکردم. +گریه کردی؟!.. آروم روی پیشونیم زدم و آب دهنم و قورت دادم. _نه،تازه از خواب بلند شدم. .
|_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» +باشه، شما درو باز کن من بیام بالا ببینم میتونم واسه کشتی های خانوم خوشگله که داره غرق میشه کاری بکنم یانه.. یه لحظه مکث کردم، بعد اول اشکام و پاک کردم وهمون‌طور که گوشه ی لبم میجویدم دکمه ی باز شدن درو زدم و در ورودی هم باز کردم. رفتم همونجا گوشه ی مبل نشستم و منتظر بالا اومدنش شدم که بعد از چند ثانیه بالا رسید. سلامی کردم و خوش آمدی گفتم، که گردنش و کج کردو بایه لبخندکنج لبش بهم خیره شد... بعدقدم های آرومش و طرفم برداشت و کنارم روی زمین نشست،وطبق معمول بدون هیچ مقدمه وحرفی دستش و توی موهام برد -سلام دورت بگردم من،خوبی شیرینکٔ؟! با حس دستاش چشمام وروی هم بستم چی بگم من؟! بگم داشتم از غم جون میدادم و با یه لمس ساده ی دستت تو موهام الان حس خوشبخت ترین آدم دنیارو دارم؟! لبخندی روی چهره ی خسته ام نشوندم. _خدانکنه مرسی تو خوبی؟! +نه.. چشمام و باز کردم که تیله های عسلی چشماش و جلوم دیدم،همونطور که محو عسل چشماش بودم،زمزمه کردم: _چرا؟!چیزی شده. دستش و نوازش بار توی موهام حرکت داد و لب زد: چون حالِ جگر گوشه ام خوب نیست؛ دستش و آورد و زیر پلک راستم گذاشت و با افسوس نجوا کرد: +واسه چی گریه کردی؟! چشات سرخه.... خواستم چیزی بگم که وسط حرفم پرید: سیگارم که کشیدی.. حرفای منم باد هوا،نه!؟ سرجام صاف نشستم. نمیدونستم الان باید از ذوق بمیرم یا گندی که زدم و جمع کنم. _نه،نهـ من گریه نکردم که فقط بی حوصله ام چشمامم بخاطر اینکه از خواب پاشدم سرخه... -اوم،بعد تو خواب بودی کی سیگار کشیده اینجا؟! چند دقیقه توی چشمام نگاه کرد.با دیدن نگاهش سرم و زیر انداختم و با انگشتام بازی کردم.. همون طور که هنوز خیره نگاهم مبکرد،با انگشت اشاره اش گوشه ی ابرو ام و صاف کرد ؛ _هیچوقت به من دوروغ نگو؛.. همیشه بدون من انقدر تورو حفظ هستم که با شنیدن صدات حالت و بفهمم چه برسه به دیدنت. الآنم نبینم بشینی اینجا غصه بخوری.. پاشو یه لباس خریدم انگار فقط واسه تو دوختنش،پاشو زودبپوش بریم یه چرخی بزنیم من ببینم دردونه ام چرا ناراحته.... واقعا اعصاب چیزی و نداشتم ولی نمیشد مخالفت کرد فقط چند ثانیه مظلوم نگاش کردم که بفهمه واقعا الان حسش نیست،اما اون بی‌توجه به نگام از جاش پاشد وایسادوبدون هیچ حرفی مثل گونی سیب زمینی منو روی شونه اش انداخت. با استرسی که حتی از ارتفاع کم توی وجودم لونه میکرد لب زدم: _ببین حالا خودم میرفتما.. نیاز نبود.این حرکت تاریخی و دوباره تکرار کنی.. با حرفم خنده ای کرد و بعد توی اتاق نعنا منو روی زمین گذاشت. کیسه ی لباسو دستم داد با یه چشمک صدادار از اتاق بیرون رفت و درو بست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
واقعا واسه چی لف میدین؟!
خب خب،پارت امشب یه طوری قشنگه که من از اول رمان دارم طراحی اش میکنم،منتظرش باشیــــــــــــــددد🗣️🗣️🛐✨🤍
دوستان متاسفانه پارت حین ویرایش کردنش پاک شد..❤️‍🩹:)))) ومن می‌دونم که خیلی الان ضد حالِ ولی باید تا فردا صبر کرد تا دوباره بنویسمش:/ واقعا معذرت می‌خوام.