eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
247 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ «» امیــــر مقاره: ـ یعنی راس راسی توی جوجه میخوای آدم بشی بری سر خونه زندگیت؟! با به یاد آوردن لیا لبخندی زدم و سرم و به معنی آره تکون دادم،. که ،یکدفعه با ذوقی که نمی‌دونم از کجا اومده بود دادزد:ـ خبببب،خببببب کی هست این عروس قشنگممم ببینمش.. باخنده نجوا کردم:_مامان واسه خودت می‌بری می دوزی تنمم می‌کنی ها،... ـ یه کلمه باز برگشتم بهت گفتم آدم شدی هوا برت داشت؟! خب واسه چی با دست پس میزنی با پا پس می‌کشی؟! +هیلدا،الکی دلت و صابون نزنی ها،.. من این شازده ات و بزرگ کردم ، از رو شکم سیری یه حرفی زد جدی نگیر بابا.. فحشی زیر لب نثار رهام کردم که از شانس قشنگم مامان شنیدنش . ویکدفعه،نیشگونی از بازوم گرفت که دادم دراومد. _آخخخ،مامان به قرآن هرچی زده بودم پرید دستم و روی بازوم کشیدم و در حالی که صورتم توهم رفته بود پشت نگاه پیروزمندان ی رهام لب زدم: _کبــــودشد.... مامان یه دستش و به کمرش زد و با خنده ای که قصد پنهون کردنش و داشت گفت: ـ خب حالا لوس نشو، فردا پس فردا که سرسامون بگیری،هر روز همه جات کب.وده بازو که هیچه تا.. حرف مامان با قهقهه های رهام که همزمان با قهقهه زدن به درو دیوار میخوررد نصفه موند. نفسم و تو هوا فوت کردم ودستی به تهریشم کشیدم و انگشت شصتم و گوشه ی لبم گذاشتم ،تا حداقل من نخندم تا فضا دارک تر از این نشه... اما متاسفانه نگاه های شیطون هیلدا و قهقهه های رهام نمی‌داشت دو ثانیه مثل آدم بدون هیچ واکنشی وایسم.. بعد از پنج دقیقه مامان به بهانه ی غذا درست کردن، از اتاق بیرون زد. که رهام، بلافاصله بعد از بیرون رفتن هیلدا پرید درو بست و یدونه هم پس کله ام زد.. عصبی دستم و طرف گردنم بردم و داد زدم _باباااا،شماهم خواهر برادری شورش و دراوردین به ابلفضل،تا امروز منو راهی بیمارستان نکنین ول کنِ معامله نیستین.. +اولا که از قدیم گفتن پسی که باز است،نزدنش حرام است؛ بعدشم یدقع خف..ه شو بگو نام..وساً اون حرفی که زدی حقیقت داشت یا واسه ساکت شدن هیلدا گفتی؟! برای دومین بار با به یاد آوردن لیا لبخند محوی روی لبم اومد.دستی به موهام کشیدم، باورم نمیشه چجوری ممکنه با به یاد آوردن کسی لبخند رو لبت بیاد؟؛ این واسه منی که در حالت عادی به زور می‌خنده خیلی طبیعی نبودو نشون میداد راست راسکی دل و دادم رفته.. خودم و روی تخت انداختم و چشمکِ صدا داری زدم‌.. _اون حرفی که زدم از حقیقت هم حقیقت تر بود آقا رهام، رهام با تعجب ولبخند بهم خیره شد. یکم مکث کرد و بعد سیلیِ آرومی تو صورتم زد +مخ دخترِ مردم و زدیا.. وگرنه خرم تورو گردن نمیگیره! با تموم شدن حرفش قهقهه ای زدم وسرم پایین گرفتم که در حالی که از خنده بریده بریده حرف میزد گفت: _اون بنده خدا الان دلش و به این استایل و آقای دکتر، آقای دکتر که بهت می‌بندن خوش کرده، نمیدونه با چی طرفه یکم بعد از هرچی جنس مذکره زده میشه؛, خنده ای کردم که یکم بعد،رهام وینستن ای روشن کرد و اول کام عمیقی ازش گرفت و بعد تو دهن من گذاشت +این سیگار کشیدن داره بکش.. درحالی که هنوز لبخند روی لبم بود کامی از سیگار گرفتم. _خب حالا واسه چی این سیگار از نظرت حاص بود.؟! شونه ای بالا انداخت. +خب شاید متاهل شی طرف دوست نداشته باش سیگار بکشی.. خمیازه ای کشیدم. _نه بابا مشکل نداره‌. رهام نمایشی لبش و گاز گرفت و دستش و تو هوا تکون داد‌ +نچچ، چشمَم روشن دلم تاریــــک پس باهم مصرف دخانیات هم دارین..! یادم باشه اینارو به هیلدا بگم.... تک خنده ای کردم روی پیشونی ام خاروندم.. بعد از چند ثانیه سکوت یکدفعه یه چیزی یادم اومد؛ آخرین پک رو به سیگارم زدم و، توی لیوان آبِ روی دراور خاموشش کردم،یکم دل دل میکردم واسه حرفی که یادم اومده بود ولی خب به هرحال باید میگفتم.مکثی کردم و زبونم و روی لبم کشیدم وبعد آروم لب زدم: _میگم تو قرار بود تابان وببینی، دیدیش؟! رهام با آوردن اسم تابان لبخند محوی زد،چشماش و روهم به معنی آره بست و بعد آزوم زمزمه کرد: _آره امیر،دیدمش بالاخره بعد از چهارده سال دیدمش؛ بالاخره پیداش کردم.. مثل خودش لبخند زدم. -کجا بود حالا این دختر دایی ما؟ دستی به موهاش کشید و با ذوق گفت: +خانوم خانوما فوتبالیستهه؛ یه برو بیایی واسه خودش داره بیا ببین... بازی اش و میبینی ،باید هرچی بازیکنِ مرده بزاری کنار.. بعد اون لحن ذوق زده اش آروم شد،به گوشه ای خیره شد و لب زد: +بچه رو معلومه حمایتش نکردن سر فوتبال که تو این سالن مالن های فرعی می‌چرخه وگرنه با اون بازی ای که من ازش دیدم باید الان تو تیم ملی بانوان باشه. _خب خودت ایشالا پامیشی میری میگیریش زیر پر و بالت خودت حمایتش می‌کنی.. با شنیدن حرفم لبخندی زد که آروم ادامه دادم.. _حزف زدی باهاش؟!
«ادامه ی ورق پنجاه و نه» +راستش نه اصلا نتونستم،یعنی، یعنی هیچ جوره نشد ولی خب مطمعنا این هفته میرم باهاش حرف میزنم.. _خوبه؛ خمیازه ی دوباره ای کشیدم. _حالا شما عکسی از این دختر دایی ما نداری ببینیم شبیه بچگیاش هست یانه ؟! رهام گوشیش و روشن کرد و گفت: +اتفاقا یه عکس ازش یواشکی گرفتم بیا ببین. توی جام جابه جا شدم وسرم و طرفِ گوشیش خم کردم تا عکس و ببینم. که یکدفعه، باچیزی که دیدم خون توی رگام یخ زد و چشام گرد شد.... اخم ناخودآگاه ولی عمیقی روی پیشونی ام نشست . گوشی و به سرعت برق و باداز دست رهام قاپیدم وضربه ای روی پیشونی ام زدم و چشمام و باز بسته کردم . امید داشتم اون چیزی که دیدم فقط توهمِ مغزم باشه که این روزا همه رو شبیه لیا می‌بینه و با همچی یادش میوفته. اما با دیدن دوباره ی اون عکس فهمیدم واقعی خاک بر سرم شده.. اون عکس یه عکس خیلی قشنگ از لیا بود که وسط زمین چمن نشسته بود و می‌خندید،. خاک بر سرت امیر که حتی این وسط هم نمیتونی به زیباییِ خنده اش توجه نکنی. نفس عمیقی کشیدم.اسید معدم به دل روده ام چنگ مینداخت و چشمام سیاهی می‌رفت.. مغزم به معنای واقعی کلمه ارور داده بود و درکی از چیزی نداشت . فقط یه سوال همش تو ی مغزم میچرخید. اونم اینکه ،یعنی اون لیایی که من میشناختم و جونم به جونش بند بود،همون کسی بود که رهام چهارده سالِ داره از دلتنگیش جون می‌کنه..؟ دستی به چشمم کشیدم نه،نــه حاجی حتما اشتباه شده..؛ آخه بچه بازی نیست کهههه! چشمام و تنگ کردم و برای بار چندم به اون عکس خیره شدم. نمی‌تونستم باور کنم واقعیه.! اصلا هیچ درکی از دور و اطراف نداشتم. با پس گردنی ای که رهام زد به خودم اومدم. حتی نای اعتراض کردن بهش هم برام نمونده بود.چشمام دو دو میزدو شقیقه ی راستم به طرز فجیعی درد میکرد. +امیر،پسر زنده ای؟! -ها؟! +دادا باور کن من پول یه تخت تو تیمارستان و دارما هم خودت میتونی بری هم میتونم زنگ بزنم ببرنت،تروخدا طارف با من نکن.. یکم گنگ نگاش کردم که با صدای نسبتا بلندی گفت:+آخه این چه وضعیه،امیر تابآن برات آشنا است؟! چیزی شده ما خبر نداریم؟! مشکلی هست؟! چرا مثل اسکلا خیره شدی به عکس؟! دستم و به سرم گرفتم تا از گشتن کل دنیا دور سرم جلو گیری کنم اما نمیشد،. نفس عمیقی کشیدم و برای ضایع تر نشدنم لب زدم:_من تابآن و بشناسم،نه بابا! فقط،..فقط یکم زیادی شبیه تو شده جدیدا یکم گرخیدم. رهام چشمکی زد و با شوخی گفت: _نکنه تابآن شبیه اون کسیِ که می‌گفتی؟! آب دهنم و به زور قورت دادم و سعی کردم با آستینم لرزش دستام و بپوشونم. لبخند مصنوعی ای روی لبم نشوندم که واسه خودم الان مسخره ترین بود. دو دو رفتن چشمام و نادیده گرفتم و پشت چشمای کنجکاو رهام با بی حالی زمزمه کردم.: _نه داداش هیچکس شبیه اون نمیشه و نیست.
هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_+ ادیت خودم:)
هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
-+
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ «» راوی: |ده روزبعد| فضایِ تنگ ونیمه تاریکِ اتاق،از بوی تند م.ش.ر.وب ودود سیگار خفه شده بود!. امیر گوشه ای از اتاق که حالابراش حکم قبرستون وداشت ،با بالاتنه ی لخت روی موزاییک های سرد سر خورده بودوچشماش بخاطر گریه ها‌و بی خوابی های این چند شب به خون نشسته بود. به رسمِ این ده روزه،سیگار گوشه ی لباش میلغزید و شیشه مشروب بین انگشتای کم جونش اسیر بود. چرا اینجا بود؟!.. مگه الان نباید مثل همیشه تن ظریفِ دخترک افکار سردرگمش، توی بغلش حل میشد و دستاش بین موهای فر مشکیش فرو می‌رفت؟! چرا مشروب میخورد؟! مگه چندین و چند سال نبود که، با خودش عهد کرده بودلب به این چیزا نزنه؟! اصن شیرینکش کجا بود؟! دخترک موفرفریش بدون اون چیکار میکرد؟! چرا پیشش نبود؟! اصن امروز چند شنبه بود؟! یا حتی این الان چندمین نخ سیگار بود که گوشه ی لبش میلغزید؟!..... اینا سوال هایی بودن که هر چند ساعت یه بارمثل بمب توی مغز نداشته اش میترکیدن و جوابی براشون نداشت... گنگ بود،سردرگم بود؛ مثل مرده ای بود که بعد از پنجاه سال از گور بلند شده باشه،نمیدونست چخبره ...ولی،این فراموشی که بنظر من الان به نفعش هم بود،زیاد طول نمی‌کشید... چند ثانیه بعد،بابه یاد آوردن اون دوتا گوی مشکی که حاله ی اشک درونش پر خالی میشد سردرد عجیبی گریبان گیرش میشد و جواب همه ی این سوال هارو پیدا میکرد.. تصویر اون چشم ها،اون گریه ها،اون ناباوری که تو نگاه جگر گوشه اش موج میزد و صورتی که رنگش به کبودی می‌رفت باعث میشد پرت بشه به اون روز نحس....؛ چشماش و رو هم بست و بکس دیگه از سیگار و باز کرد. مثل همه ی این ده روز،سعی می‌کرد یا کام گرفتن های پی در پی از سیگار و بالا رفتنِ شیشه ی م.ش.ر.و.ب ،تصاویری که توی مغزش جولون میدادن و از بین ببره.... ولی نمیشد...هیچ جوره نمیشد؛ یه بکس سیگار ،ته کشیده بود تا یک ثانیه تصویر اون نگاه مظلوم و چشمای سرخ،جلوی صورت امیر نقش نبنده،.شیشه ی م.ش.ر.و.ب به قطره های آخرش رسیده بود،تا شاید اون صحنه ای که دستاشُ پس زده بود و اون به التماس افتاده بود تا تنهاش نزاره، یک دقیقه هم شده تنهاش بزاره... ولی، انگار سزای اعمالش همین بود. باید تقاص پس میداد! اون روز امیر باعث زجه زدن های لیا یا همون تابآنی بود که یه روز براش حکم پنآهگاه داشت و توی بغلش آروم می‌گرفت،وامروز خاطره های تابآن باعث سیگار کشیدن و مشروب خوردن و سردرد های امیر بودن...؛ چشمای نیمه بازش و به دیوار دوخت که دوباره تصویر دیگه ای جلوی چشم هاش شکل گرفت و بخاطر بیرون ندادن دود سیگار به سرفه افتاد.. «+امیر،منظورت چیه؟! ببین این روزا من هنوز اونقدر اوکی نشدم خب؟هنوزم نبودن مامان اذیتم می‌کنه...تروخدا شوخی و بزار کنار باشه؟! الان هردومون یکم گرفته ایم،اصن ببخشید معذرت می‌خوام که بهت گفتم چرا این چند وقته آنقدر کم پیدایی... وسط تند تند حرف زدنش پرید و با بی رحمی ای که نمی‌دونم از کجا اومده بود نجوا کرد: _منظورم اینه دروغ گو ها هیچ وقت تو دنیای من جا نداشتن،..تویی که از همین اول حتی اسمتم بهم درست نمیگی معلوم نیست فردا پس فردا میخوای چیو ازم قایم کنی.» طولی نکشید که اشک هاش پایین اومدن. یکم مکث کرد و بعد،از شدت تنفری که نسبت به خودش داشت شیشه ی م.ش.ر.و،ب و توی سرش خورد کرد... فکر میکرد حالا که عاشق شده دیگه قرار نیست از چیزی بترسه،ولی الان ترساش کار دستش داده بودن... اون پشت ترسش از مثلا خیانتی که به رهام کرده بود،عزیز ترین و دوست داشتنی ترین شخص زندگیش و زنده زنده خاک کرده بود.. آره کاری که کرده بود با زنده زنده خاک کرده فرقی نداشت.اون یه دختر بچه رو عاشق کرده بود،پناهگاهش شده بود،بهش وعده داده بود وبعدبخاطر ترسو بودنش کم کَمَک سرد شده بود وبا بی رحمی تمام پسش زده بود؛ ونکته ی وحشتناکش این بود که ذره ذره آب شده بود تا این کارو کرده بود.کل وجودش سوخته بود تا عزیز دلش و از خودش برونه... خب اون عشق همجوره ممنوعه بود،یعنی فقط خدا می‌دونه که چرا از اول شکل گرفت و همین شده بود که امیر ما بعد از یه هفته سردرگمی و گیر کردن بین کسی که دوسش داره و برادرش ، دیگه کم آورده بود.و مجبور بود طوری تابآن و از خودش دور کنه که دیگه هیچ جوره برنگرده!.. قطره های خون از گوشه ی شقیقه اش جاری شده بود و جلوی دیدش و گرفته بود.. اگه از بیرون کسی به این داستان نگاه میکرد،به احتمال صدی به نود اون و مقصر میدونست؛ ولی فقط خودش بود که میدونست با کلمه به کلمه ی حرفایی که زده بود یه دور تک تک سلول های تنش نابود شده بودن؛.. لبخند تلخی روی لبش نشوند که با به یاد آوردن هق هق ی تابان وقتی ازش فاصله می‌گرفت،لبخند روی لبش خشکید و سرش و روی زانو هاش فشار داد..؛
«ادامه ی ورق شصت» اون به جگر گوشه اش گفته بود چون اسمش و دوروغ گفته حالا میخواد تنهاش بزاره،درحالی که براش مضحک ترین بود؛خب چیکار میکرد؟! تنها بهانه ای که دستش و می‌گرفت همین بود.. مجبور بود اون و بگه در حالی که براش فرق نداشت شیرینکش تابآن باشه لیا باشه یا هرکس دیگه ای... و حتی اگه یه طرف داستان رهامی که برادرش بود نبود،براش مهم نبود که چه نسبتی باهاش داشته باشه..! فقط تنها چیزی که براش اهمیت داشت اون موهایی بودن که دستاش بهشون محتاج بود.مهم اون چشمایی بودن که همه ی زندگیش بودن، و حالا، از دیدن همه ی زندگیش محروم بود؛...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام برو بچه های قشنگ من خوبین دورتون بگردم؟! ببخشید این چند وقت پارت ندادم،می‌خواستم بدم ولی خب اوضاع رو که هممون میدونیم وخب الان هیچی نگم راجبش بهتره:)) الان اومدم اطلاع رسانی کنم که امشب قراره دوتا پارت فوق حساس بدم و فصل اول رمان و تموم کنم، منتظرش باشینن💘🗣️ دوستونم ك میدونین دارم✨
✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ «» تابآنِ هادیآن: |همان ساعت،جایی دیگر| سردیِ سنگ مزارِ مامان روی گونه ام رو میسوزوند،ویخ زدگی و به کل جونم منتقل میکرد...؛ مزارِ مامان، وسط ظلّ آفتابِ مرداد ماه سرد و یخ زده مونده بود و ذره ای از گرما ازش حس نمیشد؛ درست مثل زندگیِ من،درست مثل خود من... مثل منی که این روزا ناشناخته بود و تاحالا ندیده بودمش.. این روزا،ذره ای گرما و حس و امید به بقا،نه خودم حس میکردم ونه کسی از این منِ لعنتی دریافت میکرد..؛.. این روزا زندگیم مثل شکوفه ی گیلاسی بود که بهش سرما خورده،بجای آفتاب بهار زیر برفُ بوران زمستون مونده و باعث آفت باغ شده...؛ نهالی بودم که به چوب خشکی تبدیل شده بود..، وحالا تنها راه حلم واسه بقای این زندگی سوختن بود،هیزم شدن بود ،ذغال شدن بود.... تنها کاری که می‌تونستم واسه ادامه ی این زندگی بکنم آتیش کشیدن به پرو بالی بود ک اون آدم بهم داده بود...تنها کارم خاکستر شد بود تا یذره تنفرم از خودم و،اون آدمی که روزی خدام بود و بی خداحافظی گذاشت رفت کم بشه:))) این روزا،تنها کارم زل زدن بیهوده به آدما بود و تلاش کردن رسوندنِ حرف و منظورم با چشمام.. ده روز بود که دیگه بالا پایین نمیپریدم،جیغ داد نمی‌کردم،از تشنجام و سردرد های عصبیم هم خبری نبود....حتی دیگه صحبتم نمی‌کردم،بی حس بی حس بودم.....؛ مثل کسی که ده ضربه شلاق خورده باشه،معلومه دیگه باقیش و حس نمیکنه.. منم ده روز اشک ریخته بودم،ده روز سردرد داشتم ،ده روز هرروز باتشنج شبم و صبح کردم و حالا..بعد از روز دهم دیگه هیچیُ حس نمی‌کردم،.. بعضی وقت ها،سرم سنگین بود نفس کم میووردم ولی بازم صدایی ازم در نمیومد.. فقط چشمام و میبستم و از خدا میخواستم تو یه لحظه تمومش کنه، منو ببره پیش مامان:)) تمومش کنه زندگی ای که واسم، سراسر تنفر بود.. تنفر از کسی که مزه ی عسل چشماشُ هنوز حس می کردم،تنفر از دنیا،تنفر از فرهادی که بعد نبودن مادرم گم و گور شده بود، تنفر از رهامی که همیشه دیدنش و کنار مامانم آرزو داشتم ولی حالا که مامان نبوداومده بود ادعای نگرانی میکرد،.تنفر از این جهانی که هرکی خوبرو زودتر می‌برد... و،تنفر از خودم..، من از خودم بیشتر از همه بدم میومد. آره،وقتی یادم میوفتاد با به خاطر آوردن کی لبخند رو لبم میومد حالم از خودم بهم میخورد...،وقتی یادم میوفتاد،با کی اون همه خاطره ساختم از خدا میخوام سر به تن به خودم نباشه. وقتی به یاد میارم اون همه حس قشنگ و به کسی داشتم که راحت تونست با پوزخند، توی چشمام نگاه کنه بگه: «+ببین تو اسمشه هیجده سالته ها.. تو خیلی بچه ای،.. واقعا فک کردی وقتی یکی دوسه بار برمیگرده میگه دوست دارم وفدات بشم و... از این حرفا،حالا واقعی حرف دلشم همینه؟! زود باور میکنی ها..» با به یاد آوردن اون روز به وضوح ریش ریش شدن قلبم و حس کردم،ولی بازم نه صدایی ازم در اومد، نه واکنشی نشون دادم.‌.. بــله،من از خودم بیشتر از هرکس دیگه تو این دنیا بدم نیومد..چون منِ ع..وضی اگه اون روز نمیزاشتم از خونه برم هیچکدوم از این داستان ها پیش نممیوند و مطمعنا الان مامان پیشم بود:))))...یه وقتایی می‌شینم به گوشه و به این فکر میکنم مامان چقدر مظلوم بود که نه تنها همه ی این چند وقت حرف دلش و نفهمیدم بلکه نبودنش هم بعد از یه روز متوجه شدم...مامان به غریبانه ترین شما ممکن از این دنیا پر زده بود،بدون دختری که روز اول نبودنش حتی براش گریه کنه... بدون حتی مراسمی حتی خاک شدنش هم با غربت بود،فرهادِ بی ش.ر.ف با یه تدفین فوری که من نمی‌دونم چه صیغه ای بود سرته همه ی ماجرارو هم آورده بود‌‌‌‌.. بدون حتی یه بشقاب حلوا،یه سینی خرما یا یه کسی که واسش یه صفحه قرآن بخونه؛... این روزا آرزو داشتم کل زندگیم و بدم تا برگردم به اون روزی که با مامان دعوا کردم.... قطعا اگه برمی‌گشتم به اون روز به جای اون همه حرف اضافه فقط مامانُ بغل میکردم... انقدر این چند وقت توی تنهایی ای که س.گ.م دور ورم پرسه نمیزد بدبختی کشیده بودم که آدم شده بودم... حالا فهمیده بودم وجود مامان تو زندگیم یعنی چی‌‌...،وحالا که فهمیده بودم دیگه مامانی وجود نداشت=))) آره،زندگی همیشه زود میگذره،همون موقع که میفهمی کل زندگی یعنی چی... همون موقع که میفهمی حتی همون آدمی هم که ازش انتظار پناه بودن داشتی می‌تونه راحت با دوتا حرف و یه بهانه همچی تموم کنه و بعد پست بزنه و بزاره بره....همون موقع که میفهمی همه ی عمرت اشتباه کردی و جز مامانت هیچکس نبوده،دیگه دیر شده و حالا مامانی وجود نداره=)))