eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
247 دنبال‌کننده
167 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید باورتون نشه ولی امشب پارت داریم بعدِ چندددددددددیـــــــن چنــــــــــد شــــــب😭😭😭😭😭😭✨✨✨✨✨✨✨✨✨
می‌دونم ،می‌دونم خیلی دیر شده ولی نه پارت ها اماده بودن نه وضعیت ماکان ولی امشب بیخیال همه چیز می‌خوام پارت بدم دورتون بگردم😭✨🗣️
ـ✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ «» رهآمِ هادیآن: چهارمآه بعدـ نفسمُ حبس کردم و به تن ظریفش که مابین دستگاه های مختلف و ماسک اکسیژن اسیر شده بودخیره شدم.چهارماهی بود که تابآنم باهام قهر کرده بود .چهار ماهی بود که دخترکم،چشمای خوشگلش و روی هم بسته بود...چهار ماهی بود، که تابآنم خواب بود... چهار ماهی که هرروزش و با خیال اینکه تابآن خانوم شاید از پشت پلک یه نگاهی هم به ما بندازه، صبحم شب شده بود و شبم صبح؛ چهار ماهی که قدر چهل سال پیرم کرده بود؛ اغراق نیست.واقعا، این چهار ماه قدر چهل سال بهم سخت گذشته بود.حتی از اون چهارده سالیم که دور بودم این چهار ماه سخت تر بود...،چون اون موقع دلتنگی داشت، خون دل خوردن داشت ،بی خبری داشت... ولی هرچی بود، دور بودم؛ هرچی بود میدونستم تابآنم کنار افسانه حالش خوبه.... امّا الان،مثلا بودم و تابانم با سر و صورت خونی و دستگاه های بزرگ تر از خودش که به تنش وصل بودن روی تخت بیمارستان بود.. الان مثلا بودم،ولی دخترکم تنش سوخته بود.الان بودم و هیچ کاری از دستم برنمیومد... الان بودم، الان ،مثلا برگشته بودم تا کنار تابآن باشم،تا براش پدری کنم؛ ولی اونقدری جنم نداشتم که حواسم به جگر گوشه ام باشه؛اونقدری عرضه نداشتم که نزارم اون شب حال بدی اونقدر دوره اش کنه که دست به خودکشی بزنه.... فکر کنم،واقعی من هیچوقت جربزه ی پدر بودن و نداشتم.. این،این حرف و فرهاد بهم زد.. همون موقع که از زندان آزاد شده بودم.اون موقع جوابش و با مشت و لگد دادم،ولی الان حس میکنم حقیقت و گفته؛.. چون من،چشمای سرخش و دیدم ووقتی بهم گفت برومثل همیشه جا زدم..چون منِ نفهم، نفهمیدم دخترکم دل نازکه و مثل خودم توانِ چشیدن دهن کجی های روزگارونداره..واینستادم حداقل درداش و بشنوم.پیشش نبودم تا نزارم دخترکم گریه کنه..پیشش نبودم که نزارم حس تنهایی کنه..من بودم،ولی کنار تابآن نبودم:).. نفس حبس شدم و فوت کردم و بالاخره قدم های نچندان استوارم و طرف تختش برداشتم..؛ نزدیک بهش،روی زانو هام خم شدم و به رسم این چهار ماه سرمُ با ملایمت روی سینه اش گذاشتم‌‌... رنگ پریدگی صورت ماهش ،خودش یه نمکِ حسابی بود روی زخمای قلبم.. لبم و با زبونم تر کردم،دلم میخواست مثل هرروز بهش صبح بخیر بگم با دخترکم حرف بزنم ولی بُغضی که توی گلوم جا خوش کرده بود ،نمیذاشت.. نمی‌خواستم پیشش حتی یه قطره اشکم از این چشمای لعنتی سر بخوره چون،دخترم ناراحت میشد..؛ تابآنم حالش بد میشد‌‌‌.. درسته که الان باهام قهر بود و نه باهام حرف میزد نه حتی بهم نگاه میکرد.. اما دل پاک تر از این حرفا بود که گریم و ببینه و دلش برام نسوزه و روی اون قلب کوچولوش خراش نیوفته.. ومن باید هرطور شده این اشکای زبون نفهم و مهار میکردم... نفسِ عمیقی کشیدم و برای کنترل اشکام لبخند زورکی ای زدم و بعد با صدای لرزونم آروم لب زدم،: ـ صبحِ شما بخیر تابآن خانوم.. گوشه ی لبم و برای کنترل اشکام گاز گرفتم و بی توجه به بغضی که صدامُ گرفته کرده بود ادامه دادم..: ـ حال شما؟! احوال شما؟! دخترِ بابا خوبه؟! خوش میگذره دورت بگردم؟! آب دهنم و به زور قورت دادم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد لب زدم.: میگم، تابآن بابا،شما میدونی الان چند وقته خوابیدی؟! جونم برات بگه که الان چهار ماهه خوابیدی دردت به سرم؛ البته که اگه میخوای بخوابی هنوز،بخواب بابا فدای سرت من،من هرچقدر که بخوای می‌شینم اینجا و منتظر میمونم تا خستگیت در بره دخترِ بابا... ولی خب، چ چیکار کنم دلتنگتم تابآن‌ِ بابا... یکدفعه ، نمی‌دونم چی بود که بهم غلبه کرد... اما بغضم با صدای نسبتا بلندی شکست و با هق هق زمزمه کردم.: دلم خیلی،خیلی ،خیلی برات تنگ شده تابآن‌.. خ خیلی،دورت بگردم..:) یادته وقتی کوچولو بودی هروقت ازت می‌پرسیدم، چقدر دوسم داری میگفتی پنج تا؟! یادته بابا؟! الان اندازه ی همون پنج تای بچگی دلم برای دیدنت لک میزنه تابآن....
هدایت شده از •𝗔𝗴𝗮𝗶𝗻•
با شرافت🕊🩶
کیه که دلش نخواد پسرکم؛) .ـ.ـ.ـ. .ـ.ـ.ـ. من‌که‌هستم‌حتااگه‌،یه‌ایرانِ‌بات‌بد=] 𝙹𝚘𝚒𝚗 :: @sarin_armiyar