#برگیازخاطرات
شلوار یخ زده و پاهاے خونی
⚘آخرین مسئولیتش فرمانده دسته بود. در والفجر 8 از ناحیه دست و شڪم مجروح شد، اما ڪمتر ڪسے میدانست ڪه او مجروح شده است.
اگر ڪسے در باره حضورش در جبهه سوال میڪرد، طفره میرفت و چیزے نمیگفت.
⚘یڪدفعه در منطقه خواستیم از یک رودخانه رد شویم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود. شهید پلارک رو به بقیه ڪرد و گفت:" اگر یک نفر مریض بشود. بهتر از این است ڪه همه مریض شوند."
⚘یڪے یڪے بچهها را به دوش ڪشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر ڪار متوجه شلوار او شدیم ڪه یخ زده بود و پاهایش خونے شده بود
#شهید_سیداحمد_پلارڪ♥️'-
-@omidgah'-
#محرم
#معرفےشهید
#شهیدپلارڪ
پیکر پاک شهید پلارک در بهشت زهرای تهران (قطعه 26، ردیف 32، شماره 22) به خاک سپرده شده است، اما نکته قابل توجه درباره این شهید که آن را از سایر شهدا متمایز می کند، بوی گلابی ست که از مزار مطهرش به مشام می رسد. همچنین سنگ قبر این شهید همواره نمناک بوده، به طوری که اگر سنگ قبر وی را خشک کنیم، از سمت دیگر خیس شده و از گلاب سرشار خواهد شد. به همین دلیل او را «شهید عطریِ قطعه 26» لقب داده اند. می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر (ص) در صدر اسلام، «غسیل الملائکه» بوده است. «غسیل الملائکه» به کسی می گویند که ملائکه غسلش داده باشند و به همین علت مزار او همیشه خوشبو و عطرآگین است
_________
#برگےازخاطرات
«قبل از عملیات کربلای 8 با گردان رفته بویم مشهد. یک روز صبح دیدم سید احمد از خواب بیدار شده ولی تمام بدنش می لرزد. گفتم: چی شده؟ گفت: فکر کنم تب و لرز کردم. بعد از یکی دو ساعت به من گفت: امروز باید حتما برویم بهشت رضا (ع). اتفاقا برنامه آن روز گردان هم بهشت رضا (ع) بود. از احمد پرسیدم: چی شده که حتما باید بریم بهشت رضا (ع)؟ او به اصرار من گفت: دیشب خواب یک شهید را دیدم که به من گفت: تو در بهشت همسایه منی. من خیلی تعجب کردم تا به حال او را ندیده بودم، گفتم: تو کی هستی الان کجایی؟ گفت: در بهشت رضا (ع). احمد آن روز آنقدر گشت تا آن شهید را که حتی نام او را نمیدانست پیدا کرد و بالای مزار آن شهید با او حرفها زد . . .
@omidgah
#برگیازخاطرات✨
بیمقدمه گفت:
«زینبخانوم،
من و شما تو این دنیا
خیلی باهم زندگی نمیکنیم،
اما به امید خدا اون دنیا همیشه باهمیم.»
زینب متعجب برگشت به سمت او
و نگاهش کرد.
فکر کرد شاید شوخی میکند،
اما اثری از شوخی در صورتش ندید.
اصلاً نتوانست حرفش را هضم کند.
با تعجب پرسید:
«منظورتون چیه؟»
روحالله نگاهش نمیکرد.
همانطور که با سبزهها بازی میکرد،
با لبخند گفت:
«حالا بعداً میفهمید.»
دلتنگ نباش ، ص۶۴
#شهیدروحاللهقربانے
..#عزیزبرادرم
@omidgah
#برگیازخاطرات
فوتبالش خیلی خیلی خوب بود..
یه روز تیم فوتبال محلشون با تیم فوتبال
یه محله دیگه مسابقه داشت،
یک بر صفر میوفتن عقب
دقیقه آخر توپ میوفته رو پاش
راحت میتونس توپو گل کنه و بازی مساوی بشه
اما یهو مادرش صداش میزنه میگه:
"مهدی بیا برو نون بگیر.."
مهدی هم توپو ول میکنه و میره نون میگیره..
شهید مهدی زینالدین♥️
#حضرت_رقیه
@omidgah
#برگیازخاطرات
بهتغذیهاشخیلۍاهمیتمیداد،
میگفت: مومنبایدبدنسالمداشتهباشه..
یکۍازچیزهایۍکهترککرد، نوشابهبود!
توۍِاردوهاۍجهادۍیاهرجایۍکه
نوشابههمراهغذابود،نوشابهاشرو
بهمزایدهمیگذاشتومیفروخت..!
معمولاازپنجاهتاشروعمیشد..
یادمهیکباریکۍازرفقاپونصدتاخرید!
البتههرکسۍصلواتبیشترۍمیفرستاد
نوشابهاشمالاوبود..(:
#شهیدمحسنحججی♥'
@omidgah
#برگیازخاطرات
از روۍ عادت هیئت نمۍرفت..
به قول یکۍ از شهدا که در خواب به
سردار #شهید_علۍ_چیتسازیان گفته بود:
راهکار رسیدن به خـدا و شهـٰادت
اَشک مۍباشد، سید هم از این راهکار
مۍخواست به شهـٰدا برسد..
تویِ روضهها اَشک امانش نمیداد..
عاشق مناجات و روضه بود..(:
#شهید_سیدمیلاد_مصطفوی♥️