#شهیدانھ
پرسیدم: حاجی چی شده همش حرف
از شهادت میزنی؟
نگاهم کرد، ادامه دادم راست و حسینی
بگو چیشده؟!
یکدفعه گریه اش گرفت،خیلی شدید!
جوری نبود که فقط اشک بریزد.
شانه هایش همین طور تکان میخورد
با ناله گفت:چند شب پیش مادرم رو
خواب دیدم!
منظورش حضرت زهرا س بودند.
همیشه ایشان را به همین لفظ اسم
میبرد. گفت:توی همین چادر خوابیده
بودم که ایشان به من فرمود باید بیای!
نگاه نگرانم را دوختم به صورتش.
گفتم: حاج آقا! شاید منظور بی بی
این بوده که آخر جنگ ان شاءالله!
گفت: نه این حرفها نیست! توی همین
عملیات من شهید میشم:)
-بهنقلازدوستشهید
#شهیدعبدالحسینبرونسی
「🌿؛#شهیدانه」
تو سبزی فروشی کار می کرد
بعد از یه مدت کارشو رها کرد
و گفت: دیگه نمیرم
گفتم چرا؟
گفت به سبزیا آب میزنه و اونا
سنگین میشن این پول و درآمد
شبهه ناکه رفت تو مغازه لبنیاتی
بازم کارشو رها کرد
گفتم: چرا؟
گفت: داخل شیرها آب می ریزه
درآمدش حرومه من باید نون حلال
بیارم سر سفره ام نه اینجور نونای
شبهه ناک روو رفت کارگری و بنایی
رو انتخاب کرد.
#شهیدعبدالحسینبرونسی
#شهیدانھ
پرسیدم: حاجی چی شده همش حرف
از شهادت میزنی؟
نگاهم کرد، ادامه دادم راست و حسینی
بگو چیشده؟!
یکدفعه گریه اش گرفت،خیلی شدید!
جوری نبود که فقط اشک بریزد.
شانه هایش همین طور تکان میخورد
با ناله گفت:چند شب پیش مادرم رو
خواب دیدم!
منظورش حضرت زهرا س بودند.
همیشه ایشان را به همین لفظ اسم
میبرد. گفت:توی همین چادر خوابیده
بودم که ایشان به من فرمود باید بیای!
نگاه نگرانم را دوختم به صورتش.
گفتم: حاج آقا! شاید منظور بی بی
این بوده که آخر جنگ ان شاءالله!
گفت: نه این حرفها نیست! توی همین
عملیات من شهید میشم:)
-بهنقلازدوستشهید
#شهیدعبدالحسینبرونسی