eitaa logo
جادوی کیک 🍰
240 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
1.1هزار ویدیو
16 فایل
اینجا برات بهترین پودر کیکارو می‌سازیم با کیفیت عالی و قیمت منصفانه 😌 میتونی رضایت محصولات رو اینجا ببینی 👇 آیدی ثبت سفارشات 👈@por_mosavi
مشاهده در ایتا
دانلود
جادوی کیک 🍰
 تا حالا اسم شهيد عبدالمطلب اکبري رو شنيديد؟ اومد کنارم نشست و گفت: حاج آقا يه خاطره برات تعريف کنم؟ گفتم: بفرماييد عکس يه جوون بهم نشون داد و گفت: اسمش عبدالمطلب اکبري بود. زمان جنگ توي محله ي ما مکانيکي مي کرد و چون کر و لال بود ، خيلي ها مسخره اش مي کردند. يه روز با عبدالمطلب رفتيم سر قبر پسر عموي شهيدش " غلامرضا اکبري ". عبدالمطلب کنار قبر پسر عموش با انگشت يه چارچوب قبر کشيد و توش نوشت " شهيد عبدالمطلب اکبري ". ما تا اين کارش رو ديديم زديم زير خنده و شروع کرديم به مسخره کردن. عبدالمطلب هم وقتي ديد مسخره اش مي کنيم و بهش مي خنديم ، بنده خدا هيچي نگفت. فقط يه نگاهي به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته‌اش رو پاک کرد. بعد سرش رو انداخت پائين و آروم از کنارمون پاشد و رفت... فرداي اون روز عازم جبهه شد و ديگه نديديمش. 10 روز بعد شهيد شد و پيکرش رو آوردند. جالب اينجا بود که دقيقا همونجايي دفن شد که براي ما با دست قبر خودش رو کشيده بود و مسخرش کرديم. وصيت نامه اش خيلي سوزناک بود. نوشته بود: " بسم الله الرحمن الرحيم " يک عمر هر چي گفتم به من مي‌خنديدند... يک عمر هر چي مي‌خواستم به مردم محبت کنم، فکر کردند من آدم نيستم و مسخره‌ ام کردند... يک عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند، يک عمر کسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خيلي تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام امام زمان عج حرف مي‌زدم ... آقا خودش بهم گفت: تو شهيد ميشي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد...
 تا حالا اسم شهيد عبدالمطلب اکبري رو شنيديد؟ اومد کنارم نشست و گفت: حاج آقا يه خاطره برات تعريف کنم؟ گفتم: بفرماييد عکس يه جوون بهم نشون داد و گفت: اسمش عبدالمطلب اکبري بود. زمان جنگ توي محله ي ما مکانيکي مي کرد و چون کر و لال بود ، خيلي ها مسخره اش مي کردند. يه روز با عبدالمطلب رفتيم سر قبر پسر عموي شهيدش " غلامرضا اکبري ". عبدالمطلب کنار قبر پسر عموش با انگشت يه چارچوب قبر کشيد و توش نوشت " شهيد عبدالمطلب اکبري ". ما تا اين کارش رو ديديم زديم زير خنده و شروع کرديم به مسخره کردن. عبدالمطلب هم وقتي ديد مسخره اش مي کنيم و بهش مي خنديم ، بنده خدا هيچي نگفت. فقط يه نگاهي به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته‌اش رو پاک کرد. بعد سرش رو انداخت پائين و آروم از کنارمون پاشد و رفت... فرداي اون روز عازم جبهه شد و ديگه نديديمش. 10 روز بعد شهيد شد و پيکرش رو آوردند. جالب اينجا بود که دقيقا همونجايي دفن شد که براي ما با دست قبر خودش رو کشيده بود و مسخرش کرديم. وصيت نامه اش خيلي سوزناک بود. نوشته بود: " بسم الله الرحمن الرحيم " يک عمر هر چي گفتم به من مي‌خنديدند... يک عمر هر چي مي‌خواستم به مردم محبت کنم، فکر کردند من آدم نيستم و مسخره‌ ام کردند... يک عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند، يک عمر کسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خيلي تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام امام زمان عج حرف مي‌زدم ... آقا خودش بهم گفت: تو شهيد ميشي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد... @omidgah |~