پر از پوچی...
اسمی که برا حس حال غیر قابل توصیفم گذاشتم. حالی که دلت میخواد بری بیرون ولی تا یکی پیدا میشه و میگه "بیا بریم بچرخیم" میگی نه و میپیچونی، همون که دوست داری گریه کنی ولی دوست نداری احساساتتو بروز بدی، حسی که میخندی ولی واقعی نیست و نمیدونی چته و...
فکر میکردم اسم گذاشتن براش حالم رو بهتر کنه و یه جورایی مواجحه باهاش به حساب بیاد ولی؛ این حس باید باشد تا قدر بودن احساس رو بدانی.
البته نظر منه و منطقیه چون عمل که نباشه عکس العملی هم نیست:))
برای همین عکس یین و یانگ معروف رو به شکل های متفاوت گذاشتم.
یادتون باشه غم هست تا شادی وجود داشته باشه پس قدرش رو بدونید:)
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
یه سری حرفا هیچ وقت گفته و شنیده نمیشن:)
به دلایل مختلف، ولی اونا مهمترین و صادقانه ترین و شاید پر بغض ترین حرفان:))
امیدوارم تو اون حرفارو نداشته باشی، امیدوارم تو اونی نباشه که نمیشنوی.
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
گاهی از بی اطلاعات بودن حرفی میزنیم و فکری میکنیم که شاید اشتباه باشه.
تا قبل دیدن فیلم "موقعیت مهدی" طور دیگه ای فکر میکردم ولی الآن فهمیدم اشتباهم کجا بوده و اون رو پذیرفتم:)
پیشنهاد میکنم شما هم ببنید واقعا قشنگ بود همه جوره^^
#پیشنهادی:)
مسکنه های غیر کپسولی
فکر کنم آخر مجبور میشم با کتاب هایم به طبیعت فرار کنم تا اطرافیانم متوجه علاقه شدید به طبیعت شوند اما چگونه؟
پارک ها طبیعت کوچیکی هستند که آرامشزیادی ندارند.
کوه ها سبز نیست و پر از خستگی و زیباییست، شاید روزی برای صبحانه به قله ای رفتم:)
جنگل ها دور هستند اما من بالاخره پا درونش میگذارم.
دریا ها، آرامش همیشه آبی پهناور؛ اما این آبی زلال است؟ آدم ها قدر میدانند؟ کاش نگه داریش را بلد باشیم:)
صحرا ها و شب های پر ستاره اش که من هنوز همراهی پیدا نکردم که نترساندم و خودش نترسد و از همه مهم تر راه بلد باشد...
همه این ها پر از زیبایی ست:)
شما کدوم رو ترجیح میدید؟ اصلا طبیعت دوست دارید؟
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
هدایت شده از مُخبَط'
من میگم هر چیزی ب مرور طبیعی میشه و فراموش
میدونی
بچه که بودم میرفتم یه شهر دیگه خونه مادربزرگم وقت برگشت که میشد همش گریه میکردم واسه موندن واسه نرفتن و تا چند روزیم قهر بودم حتی با مامان بابام
اما ب مرور اون گریه تموم شد اون غمه رفت همچیز عادی شد اونقدر عادی که دیگه هیچ ذوقی برای رفتن به اونجا هم ندارم حتی
فقط میخام بگم زمان میتونه همچیو عادی کنه حتی بزرگترین غمارو!
وقتی تو شلوغی دورم که مثلا نزدیکامن،دو صفحه از حرفایی که نمیتونم بگم مینویسم؛فکر کنم معنیش میشه خیلی تنهام:)
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
هدایت شده از 〚 در راه رسیدن...༆ 〛
#متن💕🦋
به قول دكتر هلاكويي:
«پشت هر آدم موفق ي كوه از اهميت ندادن به چرنديات ديگران و نظراتشونه»
پس اگه هدف بزرگي داري
اگه بقيه تو رو اونجوري ك هستي نميبينن
اگه ميگن نميتوني
اگه ميگن نميشه
يا هر چيزي
فقط ادامه بده؛
چون اين سناريو زندگي توعه، نه بقيه...
𖥸𖥸𖥸𖥸𖥸𖥸𖥸𖥸
@delat_darya_bashad፨
اینکه بعد دوشب روضه خونه فامیلاتون مهمونیه خونه یکی دیگه هست یعنی چی؟ :/// اخه اصن چطوری از هم متنفر نمیشید اینقدر همو میبینین:|
#تکست
روزها پشت هم میگذرن و من کلافه از ننوشتن ادامه میدم. جملات در ذهنم کنار هم مینشینن ولی به سرانجام نمیرسن. الان وقتیه که از خودم بگم، از زندگیم و شاید احوالاتم:))
وقتی تابستون رو به اتمامه هم استفادم رو درست میکنم هم فکر میکنم روز های گذشته چطور بود. به نوشته ها و عکس ها و خاطراتم رجوع میکنم. نمیشه گفت عالی و بی نقص ولی زیبا بودن:)
غم ها کوتاه و اثر گذار، شادی ها کوتاه تر و اثر گذار تر. درست خواندی. زندگی با شادی های کوچیک ادامه داره، به گونهای که انگار کرم های شب تاب هستن در تاریکی و غم.
پس دنبال شادی بزرگ نباش؛ از همین لحظات کوتاه استفاده کن چرا که این لحظه های کوتاه باعث درخشش زندگیست=]
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
سال هاست حرف هایی در گلویمان خفه میشود:)
سال هاست آرزو هایی در قلبمان دفن میشود:)
سال هاست به حسرت هایمان اضافه میشود:)
سال هاست اشک هایمان با لبخند نشان دنیا داده میشوند:)
سال هاست که بزرگ میشویم و کسی بزرگ نمیبینتمون:)
سال هاست با خودمان حرف میزنیم و از خودمان دلداری میشنویم:)
سال هاست درس میخوانیم و تلاش میکنیم:)
سال هاست در آغوش های خیالی اشک میریزیم:)
سال هاست بی حمایت ادامه میدهیم:)
سال هاست خیال هایمان خیالی دانسته میشنوند:)
سال هاست قلب هایمان میشکند و درد میکشد:)
سال هاست توقعات زیادتر و محدودیت ها بیشتر میشوند:)
سال هاست دردها به کلیشه های روزانه تبدیل میشوند:)
سال هاست تشکری در قبال زحمت ها و سختی ها نشنیدیم:)
سال هاست افراد از مرز های افکار بزرگان رد نمیشوند:)
سال هاست زخم های روحمان زیادتر میشوند:)
سال هاست مجوز مکان هایی صادر نشده:)
سال هاست دنیایی خلق کردیم و در آن سیر میکنیم:)
و من سال ها میتوانم ادامه دهم اما آیا تاثیری دارد؟ وقتی منو تو هم تغییری در خودمان ایجاد نمیکنیم؟ آیا شنیده میشوند؟
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
کتاب..
چیزی که همیشه از داشتنش خدا رو شکر میکنم. شیئی که از خریدش لبخند روی لبهام و چشمام ستاره بارون یا شاید کهکشانی میشه*-*
شاید وقت و سکوت کتاب خوندن زیاد تو زندگیه من پیدا نشه ولی من همیشه کتاب و وقتی که صرف خوندنش میکنم رو دوست دارم^^
حس کاغذ نو که روش ذهنیات یا عینیات یه آدم باشه رو زیر انگشتام دوست دارم♡
شاید روزی کتابدار هم شدم، شاید کتابخونه خودم رو زدم، شاید نویسنده کتاب های کتابخونم شدم؛ کی از آینده خبر داره؟
حتی تصورش هم حس شیرینی رو درونم به وجود میاره:)))
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲