موضوع : سکوت
از خواب بیدار شده بود . مثل همیشه مثل هر روز روی تابلو بالای سرش یک روز دیگر را تیک زد .
روی صندلی چرخ دار خود نشست و به سمت آشپز خانه رفت ، قهوه ساز را روشن کرد و طبق روال هر روز به کنار پنجره رفت با چشمانی محزون به حیاط خیره شد و دوباره همان فکر ها .
در این خانه روزی صدای خنده فرزندان ، قُل قُل کتری روی اجاق گاز ، و صدای بالا و پایین شدن آب حوض توسط هندوانه گرد به گوش می رسید .
اما از آن روز ها خیلی وقت است که میگذرد دیگر هیچ کدام از این ها در فراسوی این خانه رخ نمیدهد .
زندگی خیلی وقت است رویش را از آدمی قصه ما برداشته است .
چشمانش را بست و به آن روزها فکر میکرد چقدر خوب بودند روز هایی که در این آشفته بازار ، نوای مادرش به گوش میرسید شبیه وقت هایی که داد میزد و اعلام میکرد که کلاس سیاه قلمش دیر شده .
دیگر حتی صدای پدر که همراه امیر کیان (برادرش) بر سر فوتبال بحث میکردند هم به گوش هایش نمی رسد .
کارش شده بود شخم زدن خاطرات ،
مدت زیادی از تنها بود میگذرد ، تنهایی که با طنین سکوت همراه است .
صدای قهوه ساز بلند شد صندلی را تکان داد و به طرف آشپز خانه رفت یک لیوان از قهوه همیشگی برای خودش ریخت و باز به سمت پنجره رفت .
خانواده اش را در تصادف از دست داد .
حالا اون مانده بود و خانه ای بزرگ با خاطراتی نوشته شده بر دیوار های خانه .
#داستان
📌زندگی عالی از نظر تو چه چیزی دارد؟
آرامش؟ آسایش؟ آزادی؟
ثروت؟ سلامتی؟ سیری؟
بی دغدغه ای؟ بیخیالی؟
یا...
اگر این هاست که باید بگویم:
_اولین دور برگردون دور بزن اشتباه اومدی
▪️زندگی عالی اونیه که تو اوج بی پولی، بدبختی،ناراحتی،ظلم،سختی و... در دلت یک جوانه از امید و عشق و آرزو داشته باشی
که اگر اینگونه باشی یعنی "خوشبختی"
▫️اگر عشق باشد در یک خانه ۲۰ متری با ۳ یا ۴ تا بچه و غذا یک نون خشک و مقداری ماست حالت خوش است و احساس آرامش داری
▫️اگر امید و آرزو باشد در مالاوی هم باشی تلاش میکنی و خودت را به یک آدم بزرگ و قابل احترام تبدیل میکنی
🔘 زندگی عالی از نظر من آن است که در آن
عشق و امید و آرزو وجود داشته باشد
و
معتقدم:
《اگر تو بخواهی میشود》
✍ #فادیا
خب دو نفر هم یکم نیاز به زمان بیشتر دارن پس بعدا میزارم. کس دیگهای هم خواست بنویسه دوباره میزلرم با اینکه زمان تموم شده^^
هدایت شده از ᴰᵃᵈᵈʸ ᴸᵒⁿᵍ ᴸᵉᵍˢ
إِنَّ الأَمرَ کُلَّه لله
سررشته همه کارها به دست خداست
- سوره آل عمران آیه ۱۵۴
«پس با خیال راحت بسپار به خودش»
هدایت شده از «اضافهگوییهایداداچیا»
#الیا_نویس
مسکنا رو انداختم توی دهنم و بطری آبو سر کشیدم. اشکای آخر رو صورتم خشک شده بودن و سردرد امونمو بریده بود.
صدای آلارم گوشی بلند شد. چشمامو روی هم فشردم و پیامو باز کردم: "خیال نکن حواسم بهت نیست"
عصبانی بودم. ناراحت بودم. پر از احساسات آمادهی انفجار بودم.
تند تند تایپ کردم:
"لطفا اجازه بده خیال کنم حواست بهم نیست. وقتایی که گریه میکنم و متوجهش نمیشی اجازه بده حس کنم حواست بهم نیست. وقتایی که ناراحتم میکنی و نمیفهمی ناراحتم، اجازه بده حس کنم حواست بهم نیست. بذار این فکرو بکنم چون همزمان بیشترین و کمترین کسی هستی که منو میبینی. همیشه جلو چشمتم و چشممو میبینی اما گودی زیرشو نمیبینی. دستامو میبینی و ناخنای نامرتبو نمیبینی. قلبمو توی دستت داری و زخمای روشو حس نمیکنی..."
قبل از این که دکمهی ارسالو فشار بدم، یه نفس عمیق کشیدم. نه. نباید فرستاده میشد.
کل پیامو پاک کردم و ایموجی قلبو فرستادم. دیگه مهم نبود که تا شب بهم زنگ نزد... دیگه جایی پیش من نداشت.
@maybe_elia
مثل همیشه قشنگ نوشتی الیا^^ ولی من جای شخصیتت بودم میفرستادمش چون یکم دلم خالی میشد و خب بنظرم گاهی نیازه این حرفا رو بزنی حتی اگه طرف رو ناراحت کنه:)
در کل موفق باشی همسایه
https://eitaa.com/maybe_elia/2727
حرفتو میفهمم. منم گاهی فقط نظارگر اتفاقات داستانم:)
نمیتونم بگم اشتباهه یا درست ولی برای خودت ارزش قائل شو^^