https://eitaa.com/maybe_elia/2727
حرفتو میفهمم. منم گاهی فقط نظارگر اتفاقات داستانم:)
نمیتونم بگم اشتباهه یا درست ولی برای خودت ارزش قائل شو^^
جدی جدی ترکیب دانشآموزی که روزه داره و میره مدرسه خیلی مظلومه:) نکنید آقایون مسئول
اکثر کلاس زنگ آخر خواب بودن(من از این قاعده مستثنا نبودم✌️)
https://harfeto.timefriend.net/16488089472990
یکم حرف بزنیم؟ چه میکنید با مدارسه؟
#شما : مث همیشه عالی هستی عزیزم...نوشتنتو حتما ادامه بده...به جاهای خوبی میرسی!
#من : مچکرم عزیزم شما هم موفق باشید^^
#شما : خیلی مزخرف شده
#شما : هر روزمون داره روبه افسردگی میرع..
#شما : خستم کرده
#من : ولی ما هنوز زندهایم و زندگی میکنیم پس ناامیدی رو کنار بزار و بلند شو تا "تو" این روزا رو بهتر کنی نه بقیه:)
احتمالا یه نوشته در این مورد بنویسم و اگر دوست داری آیدیت رو بزار که تو ناشناس مفصل حرف بزنیم^^
#شما:سلام خوبی؟ دوست صمیمیم رفته مدرسه تیز هوشان خیلی نا اومیدش کردن همش تحت فشاره افسرده شده هر چی بهش میگم گوش نمیکنه به نظرت چیکار کنم؟ هر چی میخوام بهش روحیه بدم میگه نههه مشاورمون گفته هیچی نمیشی و فلان و اینا هرچیم بهش میگم گوش نمیده موندم چیکار کنم!😭🤦🏻♀️ خیلی تو فکرشم🤦🏻♀️🤦🏻♀️
#من:من میتونم باهاش حرف بزنم^^ ولی جدی بش یاداوری کن قبلا چجور بود و الان داره چه چیزایی و از دست میده درس خوندن فوق العادس اما نه جوری که خودشو از دست بده با خانوادش صحبت کن و سعی کن از خونه ببریش بیرون یا بزار برات از سختیاش بگه نزار خیلی تو خودش بمونه
این نظر منه*
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
#شما:سلام خوبی؟ دوست صمیمیم رفته مدرسه تیز هوشان خیلی نا اومیدش کردن همش تحت فشاره افسرده شده هر چی
من از یه تجربه شخصیم که مثل تو رفیقم رفت تیزهوشان یچیزی اضافه کنم
ببین سالی که ما مدرسمون جدا شد و اون زیر فشار اولیه درساش بود ما باهم در ارتباط نبودیم متاسفانه ولی میخوام بگم اون تونست خودشو جمع کنه شاید دیر و به قولی "یک سالو تلف کرد" ولی به نظرم مهم روان و جسمه که سالم بمونه نه نمره نهایی که در آینده اونقدر به کار نمیاد و سرنوشتمون رو زیر و رو نمیکنه. مهمن ولی ارزش نداره خودمون رو نابود کنیم و بعدا مجبور به خوردن قرص و داروهای متفاوت بشیم. یا بهش وقت بده تا خودش رو جمع کنه یا مدام این حرفها رو بهش بزن تا ایمان بیاره بهشون:)
https://eitaa.com/maybe_elia/2734
میدونی اضافیها "واجبای اضافین" یعنی باید باشن ولی نبودن هم مهم نیست.
امیدوارم اضافیه هیچکس نباشیم:)
از بین درختان به سمت نیمکت آهنی سبز رنگ رفتم.
روی نیمکت نم دار نشستم و خیسی گونه هایم را پاک کردم.
پیرمردی رفتگر خش خش جارویش را نزدیک و نزدیک تر کرد.
زیر لبش چیزی میخواند و دماغش را بالا میکشید.
کاش حال خوب او را داشتم.
چشم هایم را که میبندم چشم های مشکی لعیا چاقویی میشود در قلبم.
صدای پیرمرد می آید: آتش داری؟
من اشاره به دلم کردم و گفتم: آری.
قاتل میان گلویم را به پایین قورت میدهم.
پیرمرد جارویش را به لبه ی نیمکت تکیه میدهد و میگوید: شرو ور تحویل من نده. فندکی، کبریتی چیزی داری؟
لب باز کردم تا چیزی بگویم که با کف دست کوبید روی شانه ام: عاشقی؟
سری تکان دادم.
سیگاری بین لب هایش گذاشت.
دوچرخه سواری از جلومان رد شد.
از او کبریتی گرفت. سیگار را آتش زد.
کنارم نشست.
دستم را بردم تا سیگار را از میان انگشتانش بگیرم.
دستش را کشید. سیگار دیگری برایم در آورد. میان لب هایم گذاشت و در چشم هایم نگاه کرد: این نیز بگذرد
من فقط از گالریم عکس پیدا کردم پس دقت نکنید اگر زیاد بهشون نمیخوره😅
هدایت شده از Ԋҽɳαʂ'ꨄ
📝خودنویـــــس
کتاب خوندن اینجوریه که...
توی تاریکی، یک گوشه در حالی که خودت را درون پتو پیچیدی ، نشستی و یک گوی را محکم در آغوش کشیدی و ...
[ اکنون من به گوی متصل ام و هزاران زندگی را تجربه میکنم.]
گاه شاد، گاهی غمگین،
گاهی ترسیده و گاهی مضطرب.
گاه قهرمان زندگی و گاه شکست خورده ای ناامید...
گاه زندگی ای معمولی و گاه پر از ماجراجویی.
نفس نمیکشم...
میمیرم.
متولد میشم.
محکوم میشم به مردن و زنده شدن،
اما این لذت بخش ترین تجربه ی مرگ و زندگی این دنیا است.
هناسᰔ...