گاهی یک دورهمی دوستانه غم و غصههای ماهها را میشوید و در دل مزرعهای از بذر شادی کشت میکند:)
قدر دوستیها و دوست رو بدونید.
#تکست
مکالمه عادی دوستان:
+امروز چطور به نظر میام؟
با لبخند و ذوق: مثل همیشه داغونی.
خب دیگه اتفاقات دیروز رو ول کن. الان روز جدید شروع شده و اونا به خاطرات خوب و بد تبدیل شدن:)
بیا خاطرات فردات رو شاد بساز^^
از اونجایی که یه سری گفتید کتابهایی که میخونم رو معرفی کنم، امروز که معلمی نداشتیم زیاد کتاب "دال دوست داشتن" از حسین وحدانی رو خوندم و خب رمان نبود ولی داستانها و نوشتههای تقریبا کوتاه و آموزندهای بود پس تصمیم گرفتم پیشنهادش کنم و البته چند تیکه هم از متن براتون میزارم^^
#پیشنهادی
مدالهایی که نمیخواهیم
دخترکم سه سالش بود، یا چهار. تازه عقلرس شده بود؛ آنقدری که بفهمد گلودرد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم میشود قطعا. که شد. گفتم "عزیزکم! آمپول درد دارد، گریه هم. باید هم بهت بزنند. اگر دلت خواست، کمی گریه کن."
اینها را در حالی میگفتم و اشک تازه راه افتادهی چشم دخترک را پاک میکردم که پسرکی هفت، هشتساله داشت توی اتاق تزریقات نعره میکشید. بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش میرسید که به اصرار میگفتند "آمپول که درد ندارد پسرم! تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمیکنند" و الخ. رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریهاش را کرد و به درِ بیمارستان نرسیده گریهاش تمام شد. رفتنی، سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک، که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلیهای انتظار.
در تمام سالهای کودکی و نوجوانیاش، زور زدم که دخترک هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند،گریه کند. نریزد توی خودش؛ چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگها گریه نمیکنند. (عجب دروغ بزرگی!) که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند،فریاد بزند. که وقتی باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعا، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی! که یاد بگیرد قرار نیست خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانهی نایس و کول تحویل بدهد و در عوضش مدالِ بهدردنخورِ "فلانی؟ وای! هیچوقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست!" را تحویل بگیرد.
یاد بگیرد وقتی نمیخواهد کسی بماند، حالیِ طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمیخواهد کسی برود، به موقعش داد بزند: " آهای! نمیخواهم بروی."
دارم زور میزنم دخترک را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند. جوری که چشمش به فضیلتهای ناچیز نباشد. جوری که یادش نرود آدم است، و آدم، همانی است که هم گریه میکند، هم داد میزند، هم خشمگین میشود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همانجا، همانوقت، به همانکس، همان حرفی را که باید بزند، نزند.
-کتاب دالِ دوست داشتن
مسکنه های غیر کپسولی
هدایت شده از گــوربــه هــای ســرگـــردان در کوچــه عــلــی چـــپ
اصلا كانال طوري ريزش داره كه حس و حال فعاليت نمياد:) بعد يه سريا ميان ميگن براي زياد شدن فعاليت كن…. خب به كدوم اميد؟ فعاليت كنم برن!؟
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
از اونجایی که یه سری گفتید کتابهایی که میخونم رو معرفی کنم، امروز که معلمی نداشتیم زیاد کتاب "دال د
رفتم عین عاشقی رو هم خریدم^^
تا یه مدت از این کتاب متن میزارم