بلند می خندم. او هم می خندد.
و بعد از چند دقیقه نمی توانیم جلوی خودمان را بگیریم. رد اشک روی چهره هایمان.
📜ماه خاموش
@onlybook
برای آنکه انسان بتواند راهی به طول هزار ورست را طی کند ناچار باید امیدوار باشد که در پایان این راه چیز خوشایندی در انتظار اوست.
📜جنگ و صلح
@onlybook
کاری که تو امروز کردی به اندازهٔ تیغهای که خوشهچینی میکنه بُرنده بود اما هرگز نباید از کاری که باید انجام بشه دوری کنیم. حتی اگه به قیمت آزرده شدن احساساتمون تموم شه.
📜ابرتندر
@onlybook
مکبث: میتوانم تصویری از یک خنجر را ببینم که مرا به سمت اتاق شاه فرا میخواند. اما هنوز خنجری در دست ندارم و این خنجر تنها در ذهن من جای گرفته است. ذهن من، مسیر را برایم به تصور کشیده. چشم من دیگر حواس مرا از کار انداخته است. ردی از خون روی خنجر پدیدار میشود. این خون نشانی از عمل ناپاک من است.
📜مکبث
@onlybook
شری درخواست او را قبول کرد و با فشار یک کلیک دوست چایترا شد.
چایترا پیام داد: «تو دوست و رفیق زیاد داری؟»
شری جواب داد: «نه! اتفاقاً همین امروز با چند تا از دوستام قهر کردم.» و یک ایموجی غمگین به پیامش اضافه کرد.
چایترا تایپ کرد: «ای بابا! راستش به نظر من مهم نیست آدم چند تا دوست داشته باشه. این مهمه که آدم یه دوست خوب داشته باشه. بیا من و تو با هم دوستای صمیمی بشیم.»
📚دوست اینترنتی مرموز من
@onlybook
جوانی را میشناختم که خود را کشت. نمیدانم غم عشقی بی مقدار او را بر آن داشتهبود که گلولهای در دل خویش جای دهد یا به وسوسهای ادبی تسلیم شده و به انتحاری خودنمایانه دست زدهبود. اما به یاد دارم در این جلوهفروشی غمانگیز نه شرف بلکه نکبت یافتم. در پشت این چهره دلپذیر و در زیر این جمجمه انسانی هیچ نبود، هیچ مگر تصویر دخترکی سبک سر و نظیر بسیاری دیگر.
📚زمین انسان ها
@onlybook