eitaa logo
ٱنس با شهداء 🕊🌷
100 دنبال‌کننده
891 عکس
195 ویدیو
2 فایل
با هم نزدیک تر میشیم به خدا 🤲🏻 مهدی جان به اذنت به یادت شروع می کنم کپی حلال تر از شیر مادر ✔️
مشاهده در ایتا
دانلود
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ به یاد تمام کودکان پرپرشده به دست رژیم کودک کش اسرائیل
🙃🍃 او از همان روز اول ازدواج شرایط کاری‌اش را برای من گفت او می‌گفت کار من عشق است و با عشق وارد این کار شدم و شما باید در این راه دوام بیاوری کار من دوری از خانواده ماموریت،مجروحیت و شهادت دارد اگر شما می‌توانید بسم الله من هم شرایط را پذیرفتم و هیچ گاه از این انتخاب پشیمان نیستم همسر
در کدام سمت تاریخ ایستاده اید؟
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥| توی قشم یه پاساژ چند طبقه آتیش گرفته و کامل سوخته و به شکل معجزه آسایی نمازخانه پاساژ وسط آتش هیچگونه آسیبی ندیده است.
💫 در محضر شهدا 💫 همیشه وضو داشت. یه روز گفتم رضا چرا وقتی که پای سفره می شینی. وقتی می خوابی وقتی از خونه بیرون می ری اول وضو می گیری؟ گفت:وقتی کنار سفره میشینم مهمان امیرالمومنینم شرم می کنم بدون وضو باشم...وقتی می خوابم یا بیرون میرم ممکنه از خواب بیدار نشم یا بر نگردم. هرکسی هم با وضو از این دنیا بره اجر شهید را داره می خوام از اجر شهید محروم نشم... _____________________________
بر پدرت لعنت 👌😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺 ✅ روز عفاف و حجاب برشما مبارک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گریه میڪرد و اصرار داشت ڪه به جبهه برود پدرش گفت: تو هنوز بچه‌ای! جبهه هم جای بازی نیست ڪه تو می‌خواهی بروی حسن گفت: مگر ڪربلا قاسم نداشت؟ من هم قاسم می‌شوم :)🌱
‍ شهید مدافع حرم: 🍃 همسر شهید ♦️یکی از مشخصه های اخلاقی ایمان بود. مسافرت اصفهان رفته بودیم. سی و سه پل نشسته بودیم که یک دختر بچه دیدیم دست فروشی میکرد دختر بچه امد پیش ما و به من گفت خانوم لواشک میخاهی؛ اولش گفتیم نه با خودمون فکر کردیم شاید کارشه اما دختر بچه یکبار بیشتر نگفت اصرار نکرد. انگار خودش هم از این وضعیت ناراضی بود.😔 خلاصه از ما گذشت ایمان دختر بچه رو زیر نظر گرفت دختر با وجودی که کوچولو بود، خیلی با حیا بود. جمع مردانه نمیرفت یا پیش خانم‌ها میرفت یا پیش خانواده‌ها. ایمان فهمید این بچه کارش فروشندگی نیست چون مثل بقیه اصرار نمیکرد، واقعا از سر نیاز این کار رو میکرد. دختر بچه از ما دور شده بود ولی ایمان دوید دنبالش ازش لواشک خرید بعد نشست خیره شد به دور دست و گفت: الهه دوست دارم خدا اینقدر به من توانایی بده که بتوانم به اینجور بچه ها کمک کنم. حتی سوریه همرزماش تعریف میکردن که روی ساعد دستش با حنا نوشته بوده یا رقیه. ازش میپرسن چرا یا رقیه؟ میگه من عاشق طفل سه ساله امام حسین ( علیه السلام) هستم.