23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#اللهاکبر| توی قشم یه پاساژ چند طبقه آتیش گرفته و کامل سوخته و به شکل معجزه آسایی نمازخانه پاساژ وسط آتش هیچگونه آسیبی ندیده است.
💫 در محضر شهدا 💫
همیشه وضو داشت. یه روز گفتم رضا چرا وقتی که پای سفره می شینی. وقتی می خوابی وقتی از خونه بیرون می ری اول وضو می گیری؟
گفت:وقتی کنار سفره میشینم مهمان امیرالمومنینم شرم می کنم بدون وضو باشم...وقتی می خوابم یا بیرون میرم ممکنه از خواب بیدار نشم یا بر نگردم. هرکسی هم با وضو از این دنیا بره اجر شهید را داره می خوام از اجر شهید محروم نشم...
#شهیدرضاپورخسروانی
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفرَجهم
#لَـیِّنقَـلبیلِوَلِیِّاَمرِک
_____________________________
گریه میڪرد و اصرار داشت
ڪه به جبهه برود
پدرش گفت: تو هنوز بچهای!
جبهه هم جای بازی نیست
ڪه تو میخواهی بروی
حسن گفت: مگر ڪربلا قاسم نداشت؟
من هم قاسم میشوم :)🌱
#شهید_حسن_یزدانی
شهید مدافع حرم: #ایمان_خزاعی_نژاد
🍃 همسر شهید
♦️یکی از مشخصه های اخلاقی ایمان #یتیم_نوازیاش بود. مسافرت اصفهان رفته بودیم. سی و سه پل نشسته بودیم که یک دختر بچه دیدیم دست فروشی میکرد دختر بچه امد پیش ما و به من گفت خانوم لواشک میخاهی؛ اولش گفتیم نه با خودمون فکر کردیم شاید کارشه اما دختر بچه یکبار بیشتر نگفت اصرار نکرد.
انگار خودش هم از این وضعیت ناراضی بود.😔 خلاصه از ما گذشت ایمان دختر بچه رو زیر نظر گرفت دختر با وجودی که کوچولو بود، خیلی با حیا بود.
جمع مردانه نمیرفت یا پیش خانمها میرفت یا پیش خانوادهها. ایمان فهمید این بچه کارش فروشندگی نیست چون مثل بقیه اصرار نمیکرد، واقعا از سر نیاز این کار رو میکرد. دختر بچه از ما دور شده بود ولی ایمان دوید دنبالش ازش لواشک خرید بعد نشست خیره شد به دور دست و گفت:
الهه دوست دارم خدا اینقدر به من توانایی بده که بتوانم به اینجور بچه ها کمک کنم.
حتی سوریه همرزماش تعریف میکردن که روی ساعد دستش با حنا نوشته بوده یا رقیه. ازش میپرسن چرا یا رقیه؟
میگه من عاشق طفل سه ساله امام حسین ( علیه السلام) هستم.
🌹شهیدمدافع حرم #حسین_هریری🌹
💠مَحرمِ بی بی زینب(س)💠
ایشون قبل ازازدواج هم یک باردیگه به سوریه اعزام شده بودندوبه مدت سه ماه افتخارنوکری بی بی جان راداشتند.
بعدازگذشت مدتی ازبرگشت ایشون،بایکی ازدوستانشون دیدارداشتند.میگفتندمن ازایشون که سید بوده اند خواستم دعاکنن تادوباره من برای دفاع ازحرم عمه جان سادات اعزام بشم.
دوست ایشان درجواب گفتند:دعانمیکنم که بری دعامیکنم محرم بی بی جان بشی تاطعم شیرین دفاع رواونجادرک کنی بعدبری.شهیدبه من گفتند دعای ایشان مستجاب شدومحرم عمه جان سادات شدم والان باااایدبرم.وشروع کردندبه خواندن نوحه خوانی حاج آقای سیدرضانریمانی "منم باید برم اره برم سرم بره نزارم هیچ حرومی طرف حرم بره..."
ازاین قضیه گذشت تااینکه این دفعه اعزام شدند.ازبعدازازدواجمون اولین باربودکه اعزام شدندورفتند.بعدازاعزام یه روزکه بامن تماس گرفتند،گفتنداین دفعه چقددفاع ازحرمین داره بهم میچسبه.خیییلی خوشحال بود.گفت چقدخوبه که این دفعه محرم عمه جان ساداتم.
راوی:(همسر شهید)