eitaa logo
୨୧☕️🍪 𝓒𝓪𝓯𝓮 𝓟𝓲𝓼𝓱𝓲𝓱𝓪 🍪 ☕️୨୧
77 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
159 ویدیو
130 فایل
☕️ 𓂃 کافه‌ پیشی‌ها؛ جایی برای چند دقیقه آرامش و لبخند اینجا شما فقط ممبر نیستین؛ شما کوکی‌های کافه‌این 🍪🤎 بدون شما، کافه کامل نمیشه 🐾 کپی؟ 😼 کوکی‌ها کپی نمی‌کنن! 🍪 🥨 معرفی به دوستات = یه میز بیشتر 📅 تأسیس: ۲۴/۵/۱۴۰۵ 🎯 هدف: ۱۰۰۰ کوکی ✨
مشاهده در ایتا
دانلود
موچی تصمیم گرفت دفترچه را بیشتر بررسی کند. 📖 صفحه‌ها را یکی‌یکی ورق زد. هیچ چیز جدیدی نبود... تا اینکه متوجه شد جلد دفترچه کمی برجسته است. موچی با پنجه‌اش روی گوشه‌ی جلد فشار داد. تق! یک محفظه‌ی مخفی باز شد! 😳 داخلش یک تکه کاغذ کوچک بود که رویش نوشته شده بود: «اگر به این صفحه رسیدی، یعنی درِ کافه دوباره باز شده.» پایینش یک نقاشی بود: یک گربه، یک فنجان قهوه و سه ستاره. اما چیزی عجیب‌تر بود... زیر نقاشی نوشته شده بود: «سه ستاره را پیدا کن؛ اولین راز آنجاست.» موچی سریع به اطراف نگاه کرد. ⭐ یکی روی تابلوی منوی کافه بود. ⭐ یکی روی ساعت قدیمی بالای دیوار. اما سومی... هرچی گشت، پیدا نشد. تا اینکه صدای آرامی از پشت سرش آمد: «دنبال این می‌گردی؟» موچی برگشت. یک گربه‌ی سیاه ناشناس پشت سرش ایستاده بود. و روی قلاده‌اش... همان علامت پنجه‌ی طلایی دفترچه دیده می‌شد. 👀 گربه لبخند کوچکی زد و گفت: «اگر می‌خواهی راز کافه را بفهمی، باید بدونی به چه کسی اعتماد کنی...» بعد یک ستاره‌ی کوچک را جلوی موچی گذاشت. انتخاب بعدی: A) �⁠از گربه بپرسیم «تو کی هستی؟» 🐈‍⬛ B) �⁠ستاره را برداریم و درباره‌ی سه ستاره تحقیق کنیم. ⭐ C) �⁠دفترچه را پنهان کنیم؛ شاید این گربه دنبال دفترچه است. 📖
مث دفعه قبل به قسمت های دیگه رای ندین به بخش ۳
موچی یک قدم جلو رفت و به گربه‌ی سیاه خیره شد. — «تو کی هستی؟» 👀 گربه چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: — «اسم من سایه است... و من اولین نگهبان این کافه‌ام.» موچی با تعجب به دفترچه نگاه کرد. سایه ادامه داد: — «سال‌هاست که از این راز محافظت می‌کنم. اما امشب دیگه وقتشه که یکی دیگه این کار رو بر عهده بگیره.» بعد همان ستاره‌ی کوچک را داخل یکی از حفره‌های روی در گذاشت. کلیک! درِ مخفی کاملاً باز شد. پشتش یک راه‌پله‌ی باریک به سمت پایین دیده می‌شد. روی اولین پله نوشته شده بود: «فقط کسی که به کافه اهمیت می‌دهد، می‌تواند وارد شود.» موچی قدمش را روی پله گذاشت. ناگهان چراغ‌های کافه روشن شدند و صدای زنگ کوچکی آمد. سایه گفت: — «موچی... پایین برو. ولی یادت باشه، چیزی که اون پایین می‌بینی ممکنه همه‌چیز رو درباره‌ی کافه تغییر بده.» موچی به راهروی تاریک نگاه کرد... و حالا باید تصمیم می‌گرفت. 👀 🐾 انتخاب: A) موچی به‌تنهایی وارد راهرو شود. 🚪 B) سایه هم همراهش بیاید. 🐈‍⬛ C) قبل از ورود، بقیه‌ی پیشی‌ها را بیدار کند. 🐱🐱🐱
یادتون باشه به کسی اعتماد نکنید 🐈‍⬛️