موچی یک قدم جلو رفت و به گربهی سیاه خیره شد.
— «تو کی هستی؟» 👀
گربه چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— «اسم من سایه است... و من اولین نگهبان این کافهام.»
موچی با تعجب به دفترچه نگاه کرد.
سایه ادامه داد:
— «سالهاست که از این راز محافظت میکنم. اما امشب دیگه وقتشه که یکی دیگه این کار رو بر عهده بگیره.»
بعد همان ستارهی کوچک را داخل یکی از حفرههای روی در گذاشت.
کلیک!
درِ مخفی کاملاً باز شد.
پشتش یک راهپلهی باریک به سمت پایین دیده میشد.
روی اولین پله نوشته شده بود:
«فقط کسی که به کافه اهمیت میدهد، میتواند وارد شود.»
موچی قدمش را روی پله گذاشت.
ناگهان چراغهای کافه روشن شدند و صدای زنگ کوچکی آمد.
سایه گفت:
— «موچی... پایین برو. ولی یادت باشه، چیزی که اون پایین میبینی ممکنه همهچیز رو دربارهی کافه تغییر بده.»
موچی به راهروی تاریک نگاه کرد...
و حالا باید تصمیم میگرفت. 👀
🐾 انتخاب:
A) موچی بهتنهایی وارد راهرو شود. 🚪
B) سایه هم همراهش بیاید. 🐈⬛
C) قبل از ورود، بقیهی پیشیها را بیدار کند. 🐱🐱🐱
موچی بدون اینکه چیزی به سایه بگه، تنهایی وارد راهرو شد.
پلهها سرد و قدیمی بودن.
تق... تق... تق...
صدای پنجههای موچی در سکوت میپیچید.
سایه از بالای پلهها گفت:
— «موچی... مطمئنی میخوای تنهایی بری؟»
موچی جواب نداد.
چند پله پایینتر، یک درِ سنگین پیدا کرد.
روی در سه علامت بود:
☕ ⭐ 🐾
موچی دفترچه رو بیرون آورد.
همون سه علامت دقیقاً روی آخرین صفحهی دفترچه هم دیده میشد.
وقتی دفترچه رو جلوی در گرفت...
در خودش باز شد.
پشتش یک اتاق مخفی بود.
وسط اتاق، یک میز قدیمی قرار داشت و روی میز...
عکس قدیمی کافه پیشیها بود.
اما چیزی موچی رو میخکوب کرد.
در عکس، کنار کافه یک گربه ایستاده بود که خیلی شبیه سایه بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«نگهبان واقعی هیچوقت خودش را نگهبان معرفی نمیکند.»
موچی آرام عکس را برگرداند.
پشت سرش صدایی آمد:
«بالاخره پیداش کردی...»
اما این بار...
صدا از داخل اتاق میآمد.
موچی برگشت.
و یک گربهی سفید را دید که کنار یک صندوقچهی قفلشده نشسته بود. 😳
انتخاب بعدی:
A) �از گربهی سفید بپرسیم او کیست. 🐱
B) �مستقیم سراغ صندوقچه برویم. 🔐
C) �عکس را دقیقتر بررسی کنیم. 🖼️