eitaa logo
୨୧☕️🍪 𝓒𝓪𝓯𝓮 𝓟𝓲𝓼𝓱𝓲𝓱𝓪 🍪 ☕️୨୧
78 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
161 ویدیو
130 فایل
☕️ 𓂃 کافه‌ پیشی‌ها؛ جایی برای چند دقیقه آرامش و لبخند اینجا شما فقط ممبر نیستین؛ شما کوکی‌های کافه‌این 🍪🤎 بدون شما، کافه کامل نمیشه 🐾 کپی؟ 😼 کوکی‌ها کپی نمی‌کنن! 🍪 🥨 معرفی به دوستات = یه میز بیشتر 📅 تأسیس: ۲۴/۵/۱۴۰۵ 🎯 هدف: ۱۰۰۰ کوکی ✨
مشاهده در ایتا
دانلود
موچی بدون اینکه چیزی به سایه بگه، تنهایی وارد راهرو شد. پله‌ها سرد و قدیمی بودن. تق... تق... تق... صدای پنجه‌های موچی در سکوت می‌پیچید. سایه از بالای پله‌ها گفت: — «موچی... مطمئنی می‌خوای تنهایی بری؟» موچی جواب نداد. چند پله پایین‌تر، یک درِ سنگین پیدا کرد. روی در سه علامت بود: ☕ ⭐ 🐾 موچی دفترچه رو بیرون آورد. همون سه علامت دقیقاً روی آخرین صفحه‌ی دفترچه هم دیده می‌شد. وقتی دفترچه رو جلوی در گرفت... در خودش باز شد. پشتش یک اتاق مخفی بود. وسط اتاق، یک میز قدیمی قرار داشت و روی میز... عکس قدیمی کافه پیشی‌ها بود. اما چیزی موچی رو میخکوب کرد. در عکس، کنار کافه یک گربه ایستاده بود که خیلی شبیه سایه بود. پشت عکس نوشته شده بود: «نگهبان واقعی هیچ‌وقت خودش را نگهبان معرفی نمی‌کند.» موچی آرام عکس را برگرداند. پشت سرش صدایی آمد: «بالاخره پیداش کردی...» اما این بار... صدا از داخل اتاق می‌آمد. موچی برگشت. و یک گربه‌ی سفید را دید که کنار یک صندوقچه‌ی قفل‌شده نشسته بود. 😳 انتخاب بعدی: A) �⁠از گربه‌ی سفید بپرسیم او کیست. 🐱 B) �⁠مستقیم سراغ صندوقچه برویم. 🔐 C) �⁠عکس را دقیق‌تر بررسی کنیم. 🖼️
موچی چند قدم عقب رفت و با احتیاط پرسید: — «تو کی هستی؟» گربه‌ی سفید آرام از کنار صندوقچه بلند شد. — «من برف هستم.» موچی به عکس قدیمی نگاه کرد. — «تو هم نگهبانی؟» برف سرش را تکان داد. — «نه. من کسی‌ام که نگهبان قبلی رو می‌شناسه.» موچی سریع پرسید: — «سایه؟» برف چیزی نگفت. فقط به صندوقچه اشاره کرد. — «اگه می‌خوای حقیقت رو بفهمی، باید اینو باز کنی.» موچی نزدیک صندوقچه شد. روی قفلش نوشته شده بود: «فقط کسی که به کافه وفادار است، می‌تواند مرا باز کند.» موچی دفترچه را روی صندوق گذاشت. ناگهان سه ستاره روی جلد درخشیدند و قفل شروع به باز شدن کرد... کلیک... اما درست قبل از اینکه صندوقچه باز شود، صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. برف با نگرانی گفت: — «موچی! سریع تصمیم بگیر!» صدای سایه نزدیک‌تر می‌شد... 👀 🐾 انتخاب آخر: A) صندوقچه را همین الان باز کنیم. 🔐 B) دفترچه را برداریم و از راه دیگری فرار کنیم. 📖 C) صبر کنیم ببینیم سایه چرا برگشته. 🐈‍⬛
این اخرین انتخابه خوب دقت کنید
برقامون ۵ میره ادامش بعدا
موچی بدون معطلی پنجه‌اش را روی قفل گذاشت. کلیک! صندوقچه باز شد. داخلش یک کلید طلایی و یک نامه‌ی قدیمی بود. موچی نامه را باز کرد. روی آن نوشته شده بود: «اگر این نامه را پیدا کردی، یعنی راز کافه دوباره زنده شده. کافه پیشی‌ها سال‌ها پیش توسط گروهی از گربه‌ها ساخته شد؛ اما یک قانون داشت: راز کافه فقط باید به کسی سپرده شود که به خاطر شهرت یا جایزه اینجا نمانده باشد، بلکه واقعاً کافه را دوست داشته باشد.» موچی با تعجب به برف نگاه کرد. برف لبخند زد. — «حالا می‌فهمی چرا سایه گفت به نگهبان اعتماد نکن؟» همان لحظه سایه وارد اتاق شد. اما برخلاف انتظار موچی، عصبانی نبود. سایه گفت: — «من نگهبان نبودم... من فقط آخرین کسی بودم که باید مطمئن می‌شدم راز به آدم درست می‌رسه.» بعد به کلید طلایی اشاره کرد. — «و حالا نوبت توئه.» موچی کلید را برداشت. روی دیوار، یک درِ کوچک ظاهر شد. در باز شد و پشت آن... اتاق اصلی راز کافه قرار داشت؛ پر از عکس‌های قدیمی، دستورهای مخفی قهوه و خاطرات نسل‌های مختلف کافه. ☕🐾 موچی فهمید راز واقعی کافه یک گنج یا جادوی عجیب نبود. راز کافه، خودِ کافه و پیشی‌هایی بود که سال‌ها از آن مراقبت کرده بودند. و از آن شب به بعد، موچی تبدیل شد به نگهبان جدید راز کافه پیشی‌ها. 🐱🔑 🌙 پایان اما... روی آخرین صفحه‌ی دفترچه، یک جمله‌ی تازه ظاهر شد: «راز بعدی، وقتی کافه به ۱۰۰ کوکی رسید، بیدار می‌شود...» پایان؟ 👀🐾