همیشه دلم میخواست مثل نسخهای که برای بقیه میپیچم عمل کنم :)
مثلا پاشم برم باهاش همهی حرفهامُ بزنم، بگم چی آزارم میده، چی انقد زجرم میده که دلم نمیخواد صبح پاشم، چی باعث میشه که جای ناخنام کفِ دستم بمونه، که هیچی اونجوری که باید نشه، و کلی حرفِ دیگه.
دلم میخواست تجربیات و منطق و این چیزِ مضحکی که هیچ اسمی براش ندارم، گورشونُ گم میکردن و هی در موردِ بعدش زر نمیزدن. که میتونستم حرف بزنم و حل کنم همهی چیزهایی که اون من مظلوم و اشکی درونم بهم التماس میکنه و میگه ارزش نداره اینهمه آزارِ الکی که به من میدی.
ولی همیشه مشاوره دادن، فکر کردن و حتی گفتنش تو تنهایی راحته :)
در حقیقت، واقعیت مثل یه تیکهی ناهنجار سنگه. که میره زیرِ پات و از بالای صخرهی انتظاراتت پرتت میکنه پایین و دست و پا و گردن، و نهایتا نخاع و مغزت از هم گسسته میشه. همیشه همینه.
ـ ــ سینحانون/اندراحوالات شوریده/#خاکخوردههایوانگو-
متأسفانه باید بگم توان عکس گرفتن از صفحاتِ مطلوب از من گرفته شده، مثل خودش با یک "ایول امیرخانی! دتس سامتینگگ" بدرقهش میکنم و صفحات رو ورق میزنم و مرتب، زمانی که قرار بود برگردم و دوباره از روش بخونم هم از دستم در میره.