احوالاتِ دفترهام این روزها عجیبه. شاید ساعتی یکبار قلم به دست، افتادهم به سیاه کردن خطوط با کلمات. رها، اسیر، درهم، فصیح، همهجور نوشته پیدا میشه. انگار آدم وقتی میدونه کسی نمیخونه، راحتتر میتونه از نگرانیهاش حرف بزنه، دیگه حتی وسواسِ چینش و وایب و مخاطب رو هم نباید تحمل کنه. احوالاتِ دفترهام عجیبه و چقد من دوست دارم، کاغذهای زرد شده و وغ کردهای که انگار لحظه لحظهی جنون سالها رو، توی تار و پودشون جا دادن و حمل میکنن. کاغذ به آدم حسِ زندگی میده، حسِ اینکه بعد صد سال، یکی بر میداره و لحظه لحظهی جنونت رو میخونه... انگار زنده بودنت رو جا میذاری توی این قطعهی پر کلمه و رها میکنی. عجیبه، عجیب.
امروز دهِ ده بود، دلم میخواست پایین یه متن بزرگ براتون این تاریخ رو میزدم. ولی اوضاع بدجور بهم ریختهس عزیزِ من، بدجور.