دلم میخواست حرف نمیزدم، نمیمردم، ناپدید میشدم، فقط اثری از من اینجا نمیماند. نمیدانم چه بگویم. بعضی وقتها فقط باید چیزی نگفت. نمی،دانم.
-ناگهان حس کردم هیچوقت چیزی را به این اندازه نمیخواستم. پسر، من واقعا دلم میخواست آنجا بنشینم و با او دربارهی ابرها حرف بزنم. واقعا میخواستم ساعتها با او حرف بزنم. این دلتنگی بیش از اندازه تأثر برانگیز بود.
ـ ــ سینحانون/اندریوم/آروم باش کیومرث،متأسفم.
اویمن;
من حسِ نتونستن ندارم، فقط حس میکنم وقتی باید بتونم، تونستنم نمیاد.
یه هفتهست دارم زور میزنم یچیزی بنویسم که بدرد مسابقه بخوره، دلم میخواد گیسو بیفشانم و پیرهن بدرم و شیون کنم. نمیشهههههه.