eitaa logo
اوی‌من;
130 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
173 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌سید،تقلیداصلاًجالب‌نیست." - گرچه‌حرف‌نزدن‌امن‌وآرومه،ولی‌می‌شنوم: https://daigo.ir/secret/5158619730
مشاهده در ایتا
دانلود
اوی‌من;
وسوسه یعنی، مامانت بگه فردا نمی‌خواد بری :)
عمیقا دلم می‌خواد بهت گوش بدم مامان، ولی فیزیک منو.
یه روز برمی‌گردم و این تاریخ رو سرچ می‌کنم، اون خطِ نارنجی روی مسیر دایره‌ای می‌چرخه و می‌چرخه و بعد، میوفتم توی پونزدهِ بهمن. پونزده بهمنی که روزِ بعد چهارده بهمن بوده و روزِ قبل شونزده.. چی می‌گم؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم. می‌دونم که قراره چه حسی داشته باشم موقع برگشتن و دیدن. یه‌جورایی از اون حس‌هاست که بدون تجربه، حفظ‌ام. از اون حس‌هایی که هرلحظه با انجام هرچیزی، یادم میوفتن و غرقم می‌کنن. چی می‌گم؟ نمی‌دونم. احتمالا اونقدر درهم و برهم و نامشخص از سر و کولم می‌ریزه که معلوم نیست. خودمم نمی‌فهمم. حتی اینکه الان چرا این شروع رو برداشتم و ادامه دادم رو هم نمی‌فهمم. بحران معنا؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم که یه روز، اتفاقی شاید، شاید هم نه، گذرم میوفته اینجا. برای شما رو نمی‌دونم، ولی برای من، مهمه بدونم چهارده بهمن، حال چی بود، پونزده چطور شد و شونزده چی شد، که حالا شد این. چی می‌گم؟ اینو می‌دونم. اینکه چیزی که ماهِ بعد هستی، دقیقا چیزی که سال بعد خواهی شد، همه‌ش تکه پازل‌های این روزهاته. مسخرست حرفام ولی، یجا برمی‌گردی و برات سؤاله. چی شد، از کجا، از کدوم اتفاق، از کدوم روز و از چه حال، قطعه‌ی چهل و شش پازل خوابید کنارِ قطعه‌ی چهل و پنج؟ انگشت کوچیکه پای پازل، چطور شد که اینطور شد؟ من خیلی آدمِ اینجوری‌ام. مثلاً کلی غصه‌م گرفت وقتی ته و توی گوشی‌م رو درآوردم و دیدم بجز ده پونزده تا عکس از دیالوگ‌های اولین کتاب‌هایی که خوندم، هیچ یادداشت و اندریوم و فی‌الحالی از اون روزها ندارم. دلم می‌خواست بدونم، با اون‌همه شور و تشویشی که تو اون سرِ چهارده ساله بود، چجوری شد که اینطوری شد؟ دقیقا اولین باری که حس کردم باید نوشت، چطور شد. اولین نفری که سودای نوشتن انداخت تو سرم، و یا حتی قبل‌تر! اولین کسی که دشت ادبیات رو تو افق نشون داد و گفت «ادبیات وطن من است» و من خندیدم، دقیقا بعدش چی شد. چی می‌گم؟ چرت و پرت. حالا انگار چه تغییری اتفاق افتاده که جهان بدونه. نه‌بابا. فقط خواستم بگم، من خیلی آدمِ فلش‌بک زدنم. احتمالا هم وقتی برگشتم و باز این نوشته رو خوندم، بگم چقد حرف می‌زدم، ولی خب. حالت چطوره؟ ـ ــ سین‌حانون؟!یاحضرت./درهمیاتی در ناموزون ترین صورت.
.
عمق بی‌حوصلگی من هم اونجایی مشخص می‌شه که جوراب‌هایی که تا قبلش به ترتیب طیف رنگ تا می‌خوردن، یه هفته‌س وسطِ اتاق تلنباره.
اوی‌من;
نمی‌تونم.
من حتی می‌دونم باید اهمیت ندم، ولی نمی‌تونم.
من حتی می‌دونم فردا باید نرم مدرسه، ولی نمی‌تونم:)))))
حتی می‌دونمم که باید غر نزنم.