کاش انقد تنذ و سمی نباشم، زن تو الان داری از فشار تخممورق میزاری اونوقت اینجا داری مثل بچه دوساله ها غر میزنی.
اویمن;
کاش میتونستم حرفای تو ذهنمو براتون بگم، دورِ هم یه تخمهای هم میشکستیم حالا.
ولی متأسفانه اینشکلیام که اصلا چرا دارم تایپ میکنم؟
اولا،، بچها جداً مودی بودن خیلی وحشتناکه. یهو میبینی صبح مستِ مست، از خونه میای بیرون و به آسمون سلام میدی، از خوب بودن همه جهته داری ابر میشی، و ساعت بعدش دیگه نیستی. دیگه توان آدم بودنم نداری.
[اصلا حالم بههم میخوره که باز دارم حرفای تکراری میزنم پس بازگردید و بالارو بخونید.]