اویمن;
کاش میتونستم حرفای تو ذهنمو براتون بگم، دورِ هم یه تخمهای هم میشکستیم حالا.
ولی متأسفانه اینشکلیام که اصلا چرا دارم تایپ میکنم؟
اولا،، بچها جداً مودی بودن خیلی وحشتناکه. یهو میبینی صبح مستِ مست، از خونه میای بیرون و به آسمون سلام میدی، از خوب بودن همه جهته داری ابر میشی، و ساعت بعدش دیگه نیستی. دیگه توان آدم بودنم نداری.
[اصلا حالم بههم میخوره که باز دارم حرفای تکراری میزنم پس بازگردید و بالارو بخونید.]
دوم، بچها میدونستید که همیشه باید حرفِ نیمه منطقی رو گوش بدین و از این چغندرایی که ما نویسندهها تحویلتون میدیم پیروی نکنین؟
چهارم، بچها هیچ چیزِ ثابتی وجود نداره. یعنی بصورت کلی هرکلمه، حرف، قانون، تجربه، یا هر کوفت و زهرِمار دیگهای که فکرشو بکنین هم ثابت و قطعی نیست. پس سخت نگیر و منطق نچین.