پوچی دورهاش کرده بود. به سفیدی سقف مینگریست و در ذهنش همهی جهان یکجا درهم میلولید. دستی آن بین درپسِ پس زدن برمیآمد و همه را جارو میکرد، و باز... نه میلش به کتاب بود و نه فیلم حوصلهاش را میکشاند. زندگی دورهاش کرده بود، زندگی، به معنای ذاتیاش. زندهگی. همین است دیگر...
ـ ــ اندریوم،دومِ اسفند چهارده صفردو.
اویمن;
حال نداشتم.
وگرنه اگر به عمرم چهارتا عکس فاخر گرفته باشم، از همین بهمن است😂
- شاید اگه میفهمید ترسِ دیگه ندیدنشه که انقدر بههمت ریخته، یکم همهچیز آسونتر میشد.
+ شاید هم اگه یه داستان خوب داشتیم..
اویمن;
- شاید اگه میفهمید ترسِ دیگه ندیدنشه که انقدر بههمت ریخته، یکم همهچیز آسونتر میشد. + شاید هم
- داستان خوب؟ آدمها داستانهای خوب رو یادشون میره.
+این دیگه اهمیت چندونی نداشت. همینکه شاید یه روز، با دیدن یهچیز یاد من میافتاد و یهکم لبخند میزد، بس بود"