همیشه گفتم از بچها بدم میآد و باز هم همیشه سر و کارم با این موجوداتِ جیغ جیغوی نمکیعه.
اویمن;
ممنون،واقعا خوش گذشت.
با اینکه از بعدِ چهارشنبه یه ده شونصد باری شاید برا همه تعریف کردم و در عین فشار خوردنهام کلی هم خندیدیم، ولی هنوز جرئتِ تنهایی فکر کردن بهش رو ندارم.
اویمن;
لطف داری قشنگ، واقعیتش محتوای اینجا همینه متأسف نیستم که جورِ دیگهای ادا در نمیارم(:
اینجا شاید یه دفترچه خاطرات باشه، یه دفترِ قدیمی که هر برگ تاریخش یه عطر بهخصوص داره که هیچوقت کسی بجز خودم نمیفهمدش، مثل همهی خرده ریزههایی که توی کمدم نگه داشتم و هرکدوم برا بقیه آشغالن و برا خودم، زندگی. گاها خودمم خوشم نمیآد ازش، ولی خب. لااقل وقتی برگشتم میدونم کلش ادا نبوده، واقعیتِ این تاریخ همین بوده. یه همچین چیزایی گمونم.