eitaa logo
اوی‌من;
130 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
173 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌سید،تقلیداصلاًجالب‌نیست." - گرچه‌حرف‌نزدن‌امن‌وآرومه،ولی‌می‌شنوم: https://daigo.ir/secret/5158619730
مشاهده در ایتا
دانلود
اوی‌من;
میگه حالا چرا آبی؟ می‌گم: چون به‌نظرِ من، غم آبیه. هر غمی نه‌ها، ولی غمِ تو آبیه. آبی، آبی ملایم آسمون، موقعی که سایه انداخته رو دیوارِ حیاط، پشت برگ‌های خشکیده‌ی انجیر، درست کنارِ انعکاس شاخه‌های خمیده. که می‌رقصه باریکه‌هاش، دست تو دستِ آجرهای زرد و قهوه‌ای. اون‌جا، اون رقصِ نور، اون سمفونی صدا و سکوت، اونجا.. خودِ غمه. غمِ تو. میگم: عزیزِ من. تو که ندیدی غروب‌های شهریور، دست و پا زدن باریکه‌ها رو... تو که ندیدی زانوی بغل گرفته‌ی گوله ابرِ سپید لب بومُ... تو که ندیدی ارغوانی پاشیده توی طلوعُ... تو که؛ هیچ‌کدوم از این‌هارو ندیدی، اینجا، کنارِ من.. از پنجره‌ی چشم‌هام.. [که چقدر، همه‌چیز، اینجا، شبیهِ تو بود'] تو نبودی. شهریوری که دلتنگی امونمُ برید، نبودی. توو آبانی که غم رگ به رگ گلومُ توو مشتش فشرد، نبودی. تو، اسفند، موقع تماشای رقص باله‌های ماهی قرمزها، روی صحن تُنگ‌های بلور، نبودی. اونجا که دیدم همه‌ی دوست‌داشتنی هام شدن آسمون و تو، نبودی. اونجا که دستم لرزید و رزِ آبی لمس نشده، موند همونجا پشت شیشه.. نبودی. خب؛ لابد نبایدَم معنی آب‌ی رو بدونی. تو، اونجا که، آوا به آوا "آ - بی" توی تک‌تکِ لحظه‌هام با میخ حک می‌شد، اونجا که فهمیدم "آبی" رو، لحظه‌ی غرق شدن توو ژرفای غم‌های آسمون، نبودی... پس؛ چی دارم می‌گم؟ :) نه عزیزِ من. هیچی. آبی رو اصلا همینجوری گفتم. واج مشترک آ بود، بین آبان و آبی. گفتم اینم سِر انتخاب؛ گذاشتم بمونه. قشنگ بود همینجوری، آبیه دیگه. چرا می‌خواد مگه؟ ـ ــ سین‌حانون، پنجمِ آذرِ چهارده صفر دو. [ احتمالا پادکستِ آبی ]
اوی‌من;
میگه حالا چرا آبی؟ می‌گم: چون به‌نظرِ من، غم آبیه. هر غمی نه‌ها، ولی غمِ تو آبیه. آبی، آبی ملایم آسم
خیلی سعی کردم از خودم ننویسم، مثلا ایشون ایز ساناز. سین‌حانان اینجا ساناز است، سین‌حانان نیست😔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اما متأسفانه من بسیار آدمِ "می‌ترسم تو صفحه چتش دستم بخوره بره پیامای قبلی" ای هستم.
اوی‌من;
اما متأسفانه من بسیار آدمِ "می‌ترسم تو صفحه چتش دستم بخوره بره پیامای قبلی" ای هستم.
اینجوری که الان دنبال یه پادکستم که می‌دونم دقیق تو چه تاریخی فرستادم ولی جرئتِ باز کردن و رفتن سراغ‌شو ندارم :)
بخدا که خنده داره، حتی واسه خودمم.
اوی‌من;
پسره‌ی مظلوم. دلم واسش می‌سوزه، طفلکی:)
- تا حالا به قصه‌های شبونه‌ای که قراره واسه نوه‌هات بگی، فکر کردی؟
اوی‌من;
- تا حالا به قصه‌های شبونه‌ای که قراره واسه نوه‌هات بگی، فکر کردی؟
من زیاد به این چیزها فکر می‌کنم. پس باید بعنوان یه نصیحت بگم؛ اگه به اندازه کافی حماقت نکرده باشی، قصه کم میاری عزیزِ من. بله.
.