چخوف یه داستان کوتاه داره به اسم «اعتراف» که یکی به اسم ماکار بالداستف داره تو یه نامه به دوستش میگه چطور شده که تا الان تنها مونده. توی پیشامد سوم از پونزده باری که قصدِ ازدواج داشته، ماکار مُخ یه دختر خونواده دارِ خفنی رو زده بوده و با خونواده سرهنگ رفته بودن اپرای فاوست رو ببینن. ماکار موقع پرده اول میخواسته به دختره حسش رو بگه چون بنظرش پرده اول فوقالعاده بیمحتوا بوده و همون وقتِ مناسب، اما درست همون لحظه که میخواد بره سرِ اصل مطلب، از بس هول کرده بوده جلوش سکسکهش میگیره و هرجور میخواد جمعش کنه نمیشه=))) هی میره بیرون و برمیگرده و آخر سر هم از خجالت درحالیکه میخواسته خودشو از مبل پرت کنه، برمیگرده خونه. همینکه پا میذاره تو خونه سکسکهش بند میآد و بله. فرداشم جناب سرهنگ پپسینف حسابی سر تا پاشو مُزین میکنه و قضیه کلا کنکل میشه.
اویمن;
چخوف یه داستان کوتاه داره به اسم «اعتراف» که یکی به اسم ماکار بالداستف داره تو یه نامه به دوستش می
و اینو تعریف کردم که بگم عه بچها، براتون آشنا نیست؟:)))) این منم که.