- بهم میگه رها کن، دل بکن از این پیچکی که شده طناب دارت..
نفس عمیق میکشم، آسمونُ نگاه میکنم. تو ذهنم به پهنای صورت، به ساده انگاریش لبخند میزنم و در حالی که یه نمهش - که بیشتر به پوزخند میمونه - به صورتم هم سرایت کرده، زمزمه میکنم «با منی که هنوز نتونستم از لینکِ اویمن قبلی بگذرم و از تصویری که موقع سرچ آیدی، هنوزم چند ثانیه ایتا بهخاطرِ باگ میاره، دل بکَنم، از دلکندن حرف زدن خنده داره :)
میگم دیدی آیدی اینجارو، چقد مضحکه؟ لابد میگی چرا آیدی اصلیُ برنمیدارم؟ چون میترسم ایتا دیگه عادت کنه و همون تصویرِ چند ثانیهای رو هم بهم نشون نده. حالا تو با من از دل کندن حرف میزنی؟:) »
ـ ــ غریبیات/سینحانون.
با منی که یه کشو پر از قوطی شیرکاکائو که روی هرکدوم یادداشتِ خاطرهی روزش هم چسبیده دارم، از دل کندن حرف نزن لطفا.
مشکل حسِ ششم قوی هم اینه که تو کاملا میدونی قراره چی بشه، ولی اولا نمیتونی ثابتش کنی و دوما نمیتونی کاری کنی.