حقیقتا نمیدونم چطور هروقت که انقدر کار دارم، نمیتونم واقعیت رو بپذیرم و خیلی ریلکس به فعالیتهای هرگز درحالتِ عادی انجام نشده میپردازم.
اویمن;
این هفته بگذره کل باغچه رو آب میدم. قول.
درسته دفعه قبل یادم رفت، ولی این بار دیگه قول.
همیشه با سنم غریبه بودم ولی امروز که مدیر مؤسسه گفت «اولش فکر نمیکردم انقدر از سنت بزرگتر باشی» یهدور از اول شک کردم. خیلی وقت بود این چندتا عددِ مسخره بهم یادآوری نشده بود.
اویمن;
و یکم عجیبه، اینکه چیزی که ما از آدمهای اطرافمون میبینیم، فقط یه جسمه. یه لایهی پوشونندهی بیرون
واقعیتِ ناپذیرفتنیای بنظر میآد ولی انگار واقعا آدمها در همین چهارچوبهای مسخره دیده میشن.
اویمن;
حقیقتا نمیدونم چطور هروقت که انقدر کار دارم، نمیتونم واقعیت رو بپذیرم و خیلی ریلکس به فعالیتهای ه
شانصد دفعه دورِ خانه را متر کردم و انگار راستی راستی نمیتوانم بروم سراغش.