اویمن;
و یکم عجیبه، اینکه چیزی که ما از آدمهای اطرافمون میبینیم، فقط یه جسمه. یه لایهی پوشونندهی بیرون
واقعیتِ ناپذیرفتنیای بنظر میآد ولی انگار واقعا آدمها در همین چهارچوبهای مسخره دیده میشن.
اویمن;
حقیقتا نمیدونم چطور هروقت که انقدر کار دارم، نمیتونم واقعیت رو بپذیرم و خیلی ریلکس به فعالیتهای ه
شانصد دفعه دورِ خانه را متر کردم و انگار راستی راستی نمیتوانم بروم سراغش.
دیالوگهایم به مغزم خیلی خوب است، یکهو وسطِ ساعتها فکر بیرونش میکشم و میگویم بس است دیگر حالا برو درست را بخوان، و او میخواند «به من میگن گلپری».
جزئیات مهم است، عقب ایستادن و خیره نشدن به آدمها موقع حرفزدن و نبلعیدنشان، هم همینطور.
اویمن;
"قِسمی که مرا نیافریدند، گر جهد کنم مُیسرم نیست."
امروز بزرگداشتِ جناب سعدیه انگار :)