اویمن;
حقیقتا نمیدونم چطور هروقت که انقدر کار دارم، نمیتونم واقعیت رو بپذیرم و خیلی ریلکس به فعالیتهای ه
شانصد دفعه دورِ خانه را متر کردم و انگار راستی راستی نمیتوانم بروم سراغش.
دیالوگهایم به مغزم خیلی خوب است، یکهو وسطِ ساعتها فکر بیرونش میکشم و میگویم بس است دیگر حالا برو درست را بخوان، و او میخواند «به من میگن گلپری».
جزئیات مهم است، عقب ایستادن و خیره نشدن به آدمها موقع حرفزدن و نبلعیدنشان، هم همینطور.
اویمن;
"قِسمی که مرا نیافریدند، گر جهد کنم مُیسرم نیست."
امروز بزرگداشتِ جناب سعدیه انگار :)