اویمن;
انگار تازه دارم چیزی که به وجدم میآره رو پیدا میکنم. سید گفته بود باید لیست بسازم.
بهنظرم این دستور میتونه واقعاً کمککننده باشه.
اویمن;
اما در آخر، آدمیزاد بوی کسی که دوستش داره رو میگیره.
و این جمله نه تشبیهه و نه استعاره.
البته احتمالی هم هست که مغزش مدام براش توهم ایجاد کنه، ولی گمون نکنم اینقدر واقعی.
اویمن;
قدرت فقط اونجایی که چارتا بچه گوشهی کلاس دارن برای سورپرایزِ پنجشنبه هماهنگ میکنن و تو باید حتی ی
بهم میگه خانوم جلسه پیش که نبودم، ولی اینو واسه شما گرفته بودم. میگم دستت درد نکنه، ایبابا چرا زحمت کشیدی. میگه خانوم اینو، اینو دیدین؟ میگم آره عزیزم، خیلی قشنگه. میگه اینا رو با «عیدیهام» برای شما خریدم. اون جاکلیدی رو نگاه، قلبقلبیه. اینبار با دقتِ بیشتری میبینم. لبخندم بزرگتر میشه و خجالتزده. برای محبتش جز اکلیل چیزی ازم نمیمونه. با لحن مهربونتری تشکر میکنم. عزیزم رو کش میدم و ایدهی دیگهای برام نمیمونه. اما انگار ارزشِ جاکلیدی خیلی بیشتر از بقیه کادوهاست.
اویمن;
و گفت «کاش سختیهایمان همانقدر سطحی بود که آدمها میفهمیدند».
«هیچکس قرار نیست بفهمه که تو چه لحظاتِ سختی رو تاب آوردی...»