هر دو دقیقه یکبار با کوچکترین چیز، میرم توی فکر و در نهایت با لبخندی که از غم داره میپاچه بیرون میآم. احتمالاً اگه همین چندتا خاطره خوب از امروز نبود، زیر این فشردگی قلبم تموم میشد.
اویمن;
از عمیقترین نقاط قلبم ممنونم بابتِ این چندخطی که نوشتی، دوباره گریه کردم ولی التیام و درد درهم داشت
«به قدر کافی خاطره جمع کنی...
شدم خودِ خاطره. یه حجم خاطرهی دست و پا دار که نمیدونه باید با خودش چیکار کنه. یه غلظت که با آب هم رقیق نمیشه.