زیبایی غریبی داره ماه سه نیمه شب. آدم رو وا میداره به مدتها ایستادن وسط آشپزخونهی تاریک و زل زدن به یه نقطهی روشن از پنجره.
از کی ماه انقدر دلتنگ کننده بود رو یادم نیست، ولی یادمه قبلا میدونستم دقیقاً دلتنگ چیام.
نباید به تمامِ دوستیهایی فکر کنم که این ساعتها به چت طولانی میرسید و الان مدتهاست که پیام آخر تاریخ خوردهست.
اویمن;
برای یه آدم معمولی شاید صرفاً خوندن درسها، ولی برای یه آدمِ روانی نوشتههای یکسال گوشه و کنارِ کتا
میخواهم صفحه را ورق بزنم. آخرین لحظه، دوباره نگاهی سرسری به نوشتههای مدادی کنارهها میاندازم که چیزی از دستم در نرفته باشد. یکهو چیزِ کوچکی آن پایین میبینم. تا میخواهم بگویم بیا، این یکی هم داشت در میرفت، کلمهها روبهرویم شکل میگیرد. گوشه پایین، سمت چپ، نکته نیست. فرض است. فرضیهای احتمالاً محکمتر از این کنایههای با عقل جور در نیا. «فتبارک را گمانم ستار وقتِ خلق چشمهاش گفته بود...
ـ ــ سینحانون.