بچها من به یه نتیجهی جالبی رسیدم. ما آدمهایی که به داشتن حافظه قوی شناخته میشیم، تا وقتی کوچیک بودیم و همهچیز رو رنگی میدیدیم، حافظهمون قویتر رفتار میکرده. یعنی از ما رنگِ آفتابه خونهای که توی سه سالگی توش زندگی میکردیم رو بپرسید، بدون تردید شکل دستهش رو هم براتون توضیح میدیم. ولی این مکانیزم فقط تا زمانیه که همهچیز رنگیه. از یه سنی که همهچیز خاکستری شد،[لااقل برای من] دیگه قدرتِ حافظه هم رو به کمرنگی میره. من اسم دبیرهای پارسال رو یادم میره، مهمترین خاطرات اطرافیانم از سهسال پیش رو یادم نیست، فلان حرف فلان دوست که خیلی مهم بود رو یادم نیست. ولی مدل لباس تو، اولین باری که دیدمت یادمه. مدل صحبت کردنت، جزئیاتِ کلمات استفاده شدهت. توی قسمتی از زندگی که مدام اطرافیان از بیحافظگیم رنجیده میشن، من انحنای مژههات وقتی نگاهت جای دیگهای بود رو مثل یه تصویر با آخرین کیفیت جلوی چشمهام دارم. وقتی همهچیز خاکستری شد، مغز فقط اون قسمتهای رنگی رو یادش میمونه. چیزهایی که بیاهمیت، مثل یه نوار توی دستگاهِ روزها و هفتهها نگذشته باشن. و برای من، قسمتِ رنگی این سالها، بیشترین چیزی که از نوجوونی یادم میمونه، تویی احتمالاً...
ـ ــ سینحانون/بدیهیات بیفکر.
نه بذار این پست دیگه رو براش بفرستم، بعدش میرم کتابو پیدا میکنم امشب هشت تا درس میخونم_دوساعت بعد: