دلتنگی به کنار، این که میدونی قراره دلتنگ بشی هم خودش شبیهِ نگاه کردن به پلِ معلقِ سستِ روبروته که قراره ازش رد شی و هر لحظه ترسِ پرت شدن دلتو بلرزونه.
من این تکنیکِ ویژه خالد رو خیلی تحسین میکنم. توی بادبادکباز هم همینطور بود. قشنگ اینجوریه در لحظهای که میخوای کتاب رو بندازی اونوَر، یکهو آچمز میشی و درحالیکه داری حیرتت رو جمع و جور میکنی، دلت میخواد تو پنج دقیقه کل داستان رو بخونی. "چی میشه بیست سال بعد؟".